|
طلب كه مهمترين و مؤثّرترين عاملى است كه سرنوشت سلوك هر شخص بدان وابسته است، در برخى موارد ممكن است آسيب ببيند و سست شود. در اينجا به پارهاى از آنها اشاره مى كنيم. 1. ممكن است سالكى كه مراحل يقظه و توبه را پشت سر نهاده و بر ترك گناه و بطالت و گام نهادن در مسير بندگى و طاعت مصمّم شده است، در جريان عمل، به لغزشى دچار شود و گناه و معصيتى از او سر زند. برخى سالكان در اين موارد از خود مأيوس مى شوند و مى پندارند مرد اين راه نيستند و نمى توانند به عهدى كه با خود و خداى خويش بستهاند پايبند بمانند، بنابراين با از دست دادن اميد، از ادامه ى راه دست مى كشند و به روزمرّگى هاى گذشته باز مى گردند. اين نوع تفسير و نتيجه گيرى، باطل و نادرست است. سالك در آغاز راه سلوك همچون طفل نوپايى است كه مى خواهد راه رفتن ياد بگيرد. لازمه ى اينكه طفل، خوب راه رفتن را بياموزد، زمين خوردن است. او شخص بزرگسالى نيست كه انتظار نداشته باشد حين راه رفتن زمين بخورد. چنين توقّعى از جانب طفل مزبور نابجاست. پس نبايد زمين خوردن را امر غيرمترقّبهاى تلقّى كند و از يادگيرى درست راه رفتن مأيوس شود؛ بلكه بايد ضمن اينكه تمام دقّت و تلاش خود را براى زمين نخوردن به كار مى بندد، آن را امرى قابل انتظار به شمار آورد و در صورت زمين خوردن، بدون اينكه روحيّه ى خود را از دست دهد، از جا برخيزد، گرد و خاك لباسش را بتكاند و دوباره به راه بيفتد. اين جريان آن قدر تكرار مى شود تا سرانجام طفل راه رفتن را به خوبى فرامى گيرد و ديگر به زمين نميافتد. ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:26  توسط علیرضا عباسی
|
يكى ديگر از پيامدهاى يقظه و بيدارى و پى بردن به عظمتها و كمالاتى كه براى شخص دسترسىپذير بوده و او از آنها محروم مانده است، با تمام وجود خواستار نيل به آن عظمتها و كمالات شدن است. طلب راستين، همه ى وجود سالك را عطشناك وصول به كمال مى سازد و قرار و آرام را از او سلب مى كند، به نحوى كه تا دستيابى به شاهد مقصود، از تكاپو و تلاش باز نميايستد و قادر نيست به چيزى جز آن فكر كند. خالص، بى غرض و بى شائبه درصدد طىّ طريق برآمدن، جز نيل به قرب الهى، هيچ خواستهاى نداشتن، به دستاوردهاى دنيوى و اخروى يا به كشف و كرامات ناشى از سلوك فكر نكردن و تنها به ايفاى وظايف و اداى ادب بندگى در پيشگاه حضرت حق، انديشيدن، شرط صدق در طلب است. با پديد آمدن چنين طلبى، عزمى قاطع و تمام عيار بر طىّ طريق عرفان در سالك ايجاد مى شود و سالك با خود و خداى خود عهد مى كند، به هر قيمتى، حتّى به بهاى جان، اين راه را تا پايان ادامه دهد. در عرصه ى عمل، سالك به اين عهد و پيمان وفادار و در راه سلوك با همه ى توان و تمام وجود ثابت قدم و پايدار مى ماند. امام سجّاد علیه السّلام به خدا عرضه ميدارند :عَلِمتُ اَنَّ اَفضَلَ زادِ الرّاحِلِ اِلَيكَ عَزمُ اِرادَةٍ يَختارُكَ بِها:دانستم برترين توشه ى سالك، خواست شديدى است كه به سبب آن، تو را بر هرچه جز تو، ترجيح ميدهد و برمى گزيند.[1] دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا تن رسد به جانان، يا جان ز تن برآيد ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:10  توسط علیرضا عباسی
|
توبه و تغيير مسير و رويّه
پس از يقظه و بيدارى و پى بردن شخص به اينكه چه عظمتها و كمالاتى براى او دسترسى پذير است و او تاكنون عمر خويش را صرف غوطهورى و فرورفتن هرچه بيشتر در منجلاب گناه و معصيت و هوسرانى و لذّت جويى هاى حيوانى و نفسانى كرده است، با تمام وجود از روند گذشته ى خود پشيمان مى گردد و مصمّم مى شود مسير و رويّه ى گذشته را ترك كند و راه طهارت و تعالى را در پيش گيرد. انزجار از گناه و بيزارى از كام جويى هاى حيوانى، نتيجه ى پى بردن به ماهيّت پليد آن، از يك سو و زشتى اخلاقى آن، از سوى ديگر است. ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 4:59  توسط علیرضا عباسی
|
يكى از تعابيرى كه در سير الى الله به آن اشاره شد، موت اختيارى است. اكنون به شرح مختصرى از مفهوم موت اختيارى، نشانه ها، راه دستيابى و آثار و ثمرات آن مى پردازيم. موت اختيارى يعنى با قطع دلبستگى از دنيا، نفس امّاره را ميراندن و شعله ى آن را در وجود خود خاموش كردن. به تعبير ديگر، يعنى از آمال و آرزوهاى دنيوى دست برداشتن و بدون احساس دشوارى، براى رها كردن و عبور از هر چيز دنيوى و نيز براى رها كردن و رفتن از دنيا، آماده بودن. به تعبير سوم، يعنى از اراده و خواست خود دست برداشتن و به اراده ى حق تسليم بودن و در برابر مقدّرات الهى از خود نظريّه نداشتن و ابراز وجود، اظهار نظر، چون و چرا و اعتراض نكردن. به تعبير ديگر، موت اختيارى يعنى به سكوت رسيدن تمام وجود انسان. چه در زبان، چه در انديشه و چه در دل ساكت شدن؛ به نحوى كه جز به ضرورت، سخن نگفتن، شوق حرف زدن نداشتن و بدون وجود فشارى از درون كه شخص را به سخن گفتن وادار و ترغيب مى كند و بدون نياز به فشار آوردن به خود براى حرف نزدن و بدون احساس دشوارى، بهراحتى ساكت نشستن، و علاوه بر سكوت ظاهرى، گفتوگوى درونى در فكر و ذهن، همچنين انبعاثات و رويش هاى دل در قالب خواستها، آرزوها و احساسها نيز متوقّف و خاموش شدن. كسى كه به موت اختيارى نايل شده است از يك سو خود را از سايرين مهمتر نميانگارد و در مصائب، مشكلات و محروميّت هايى كه ديگران به آنها مبتلايند، براى خود تأسّف ويژه نمى خورد و در پى رهاندن خود به تنهايى، نيست. همچنين شخصى كه به موت اختيارى دست يافته باشد، اسير خودبينى نيست و به فهم، تشخيص، هنرمندى، زيركى، زرنگى و توانمندى خود مغرور و متّكى نيست و به جهل و عجز خود به عنوان يك مخلوق، واقف و معترف است. فردى كه به موت اختيارى رسيده است نه تنها متكبّر و خودپسند نيست، بلكه با همگان مودّب و فروتن است. همانطور كه ملاحظه شد، موت غير از فوت است. فوت به معنى پايان يافتن زندگى دنيوى و قبض روح شدن و مردن است، در حالى كه موت معناى ديگرى دارد. آنچه سبب شده است به تدريج واژه ى موت به معناى مرگ و فوت به كار رود اين است كه بيشتر انسانها قبل از اينكه زمان مرگ و فوت آنها فرا برسد و ملك الموت به زور آنها را از آغوش دنيايى كه به آن دل بستهاند بيرون بكشد، به حكم نفس امّاره، حاضر نيستند دل از دنيا ببُرند؛[1] لذا موت آنها يعنى رهايى ايشان از اسارت دنيا و نفس امّاره، تنها هنگام فوت و مرگشان و آن هم با اضطرار و اجبار، واقع مى شود. به موت اين گونه اشخاص، موت اضطرارى گفته مى شود. امّا پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم، انسانها را دعوت و ترغيب كردند كه پيش از آنكه به اضطرار به موت نايل شوند، با اختيار خود به موت دست يابند. آن حضرت مىفرمايند :موتوا قَبلَ اَن تَموتوا :پيش از آنكه (به قهر و اجبار) به موت نايل شويد، (با اختيار) تن به موت دهيد.[2] ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:3  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. و در کتب مصیبت مثل اسرارالشّهادة و غیر آن روایت کرده اند پس از آنکه حضرت جبرئیل امین کیفیّت شهادت حسن و حسین (ع) را به حضرت خاتم (ص) خبر داد عرض کرد هر پیغمبری را دعای مستجابی است اگر خواهی دعا کن خداوند عالم این مصیبت و شهادت را بردارد و اگر خواهی مصیبت ایشان را ذخیره کن از برای شفاعت عاصیان امّت خود در روز قیامت. فرمود: به حکم خدای خود راضی شدم و خوش دارم که بوده باشد دعای من ذخیره از برای شفاعت گناهکاران امّت.657 و این است معنی احادیث بسیار که مُسلّمی شیعه و سنّی است که فرمود: ذخیره کرده ام شفاعت خود را از برای اهل کبایر امّت خودم و فرمود: هر پیغمبری دعا کرد و مستجاب شد و من پنهان کردم دعای خود را که شفاعت کنم امّت خود را در روز قیامت. و ایضاً در اسرار و غیر آن روایت شده که چون حضرت خاتم (ص) به فاطمه (ع) خبر شهادت سیّدالشّهداء را رسانید و فرمود: زمانی شهید شود که من و تو و علی و حسن (ع) هیچ یک نباشیم، عرض کرد: پس عزای او را که خواهد گرفت. فرمود: زن های امّت من گریه بر زنان اهل بیت من خواهند نمود و مردان ایشان گریه بر مردان اهل بیت من خواهند نمود و هر ساله طایفه ای تجدید عزا خواهند نمود؛ چون روز قیامت شود تو شفاعت زنان نمائی و من شفاعت مردان و هر که از ایشان در مصیبت حسین (ع) گریسته، می گیریم دست او را و داخل بهشت می نمائیم. ای فاطمه هر چشمی در قیامت گریان است مگر چشمی که بر حسین گریسته باشد، پس به درستی که او خندان و با بشارت است به نعیم جنّت.658 و در کتاب مخزن البکاء است در حدیث طولانی که بعد از اِخبار پیغمبر (ص) فاطمه(سلام الله علیها) را از کیفیّت شهادت امام حسن و حسین (ع) و مژده آوردن جبرئیل ثواب زیارت و گریستن را و خوشحال شدن و سجده ی شکر نمودن فاطمه (ع)، حضرت امام حسین (ع) عرض کرد: یا جدّاه تو به گریه کنندگان من چه می دهی؟ فرمود: روز قیامت گناهکاران ایشان را شفاعت نمایم. پس عرض کرد: ای پدر تو چه می دهی؟ فرمود: من ساقی حوض کوثرم در روز عطش اکبر، آب نمی دهم مگر ایشان را. پس عرض کرد: ای برادر بزرگوار تو چه می دهی؟ فرمود: والله داخل بهشت نمی شوم مگر با ایشان. پس عرض کرد: ای مادر تو چه می دهی؟ فرمود: به عزّت پروردگار و به حقّ پدر و شوهرم که بر درِ بهشت مو پریشان و اشک ریزان می ایستم و از خدا طلب نمی کنم مگر ایشان را و از متعاقب ایشان داخل بهشت می شوم. پس سیّدالشّهداء فرمود: به حقّ جدّ بزرگوار و پدر عالی تبارم که از خدا طلب نمی کنم مگر آنکه در بهشت قصرهای ایشان را برابر قصر من گرداند.659 روحی و روح العالمین لهم الفداء. و آیه ی مبارکه ی وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى که در سوره ی والضّحی است، یعنی هرآینه زود باشد که عطا کند تو را پروردگار تو پس راضی شوی،660 احدی شبهه ندارد که شفاعت داخل مضمون اوست. در تفسیر صافی است صادق (ع) فرمود: رضای محمّد (ص) این است که در آتش موحّدی نماند.661 محمّد حنفیّه گفت: ما اهل بیت می گوئیم که امیدوار کننده ترین آیه های امیدواری همین آیه است، والله رسول خدا (ص) به شفاعت راضی خواهد شد و آن قدر خداوند عالم شفاعت او را قبول کند که بگوید پروردگارا راضی شدم.662 و در دعاهای ماه رمضان در زادالمعاد و غیر آن که صدور آن دعاها با آن مضامین از معصوم (ع) سزاوار شک و ریب نیست اشاره به این آیه ی شریفه شده است. در دعای ابوحمزه ی ثمالی فرمود: الهی اگر مرا داخل آتش نمائی، در این، سرور دشمن توست و اگر مرا داخل جنّت نمائی، در این، سرور پیغمبر توست و من والله می دانم که سرور پیغمبر تو محبوب تر است به سوی تو از سرور دشمن تو.663 و در دعای طولانی هر روز ماه رمضان فرمود: خدایا تو به پیغمبرت فرموده ای وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى خدایا پیغمبر تو راضی نمی شود که عذاب نمائی در آتش جهنّم از امّت او کسی را که دوستی او و اهل بیت او را داشته باشد، پس پناه بده مرا از جهنّم و عذاب او و ببخش مرا به محمّد و آل محمّد، یا اَرحَم الرّاحِمین.664 * منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 450 و 451 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سالیت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:57  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. و علی بن ابراهیم (قدّه) به سند صحیح از باقر (ع) و صادق (ع) روایت کرده که فرمودند: به خدا قسم که ما بسیار شفاعت خواهیم کرد و قبول خواهد شد تا آنکه دشمنان ما چون این حالت را مشاهده کنند گویند: فَمالَنا مِن شافِعینَ الخ (شعراء): پس نیست ما را شفاعت کنندگان و نه دوست مهربان، کاش ما را بازگشتی به دنیا می بود پس می شدیم از مؤمنان.654 و فرات بن ابراهیم از صادق (ع) روایت کرده است که جابر به پدرم حضرت باقر (ع) گفت: فدای تو شوم حدیثی از برای من روایت کن در فضیلت جدّه ی خود فاطمه (ع) که هرگاه به شیعیان نقل کنیم شاد شوند. حضرت فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدّم که حضرت رسول (ص) فرمود: چون روز قیامت شود نصب کنند از برای انبیاء و رسل منبرها از نور و منبر من از همه منبرها بلندتر باشد. پس حق تعالی فرماید که خطبه بخوان. پس خطبه ای بخوانم که احدی از انبیاء و رسل مثل آن نشنیده باشند. پس از برای اوصیاء منبرها نصب کنند از نور و از برای وصیّ من علی بن ابی طالب (ع) منبری بگذارند از نور و منبر او از منبرهای آنها بلندتر باشد. پس حق تعالی امر کند او را که خطبه بخوان. پس خطبه ای بخواند که هیچ یک از اوصیاء مثل آن نشنیده باشند. پس نصب کنند از برای اولاد انبیاء و مرسلین منبرها از نور. پس نصب کنند از برای دو پسرم و دو فرزندزاده ام و دو ریحانه ی من منبری از نور و بگویند به ایشان خطبه بخوانید. پس دو خطبه بخوانند که احدی از اولاد انبیاء و مرسلین مثل آنها نشنیده باشند. پس جبرئیل ندا کند که کجاست فاطمه دختر محمّد (ص)، کجاست خدیجه دختر خویلد، کجاست مریم دختر عمران، کجاست آسیه دختر مزاحم، کجاست امّ کلثوم مادر یحیی؛ همه برخیزند. پس حق تعالی فرماید: ای اهل محشر امروز بزرگواری از کیست؟ پس محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین (ع) گویند: کرم و بزرگواری از خداوند یگانه ی قهّار است. پس حق تعالی گوید: ای اهل محشر من بزرگواری را از برای محمّد و علی و فاطمه و حسن و حسین قرار داده ام، ای اهل محشر سرها به زیر اندازید و دیده ها بپوشانید که فاطمه به سوی بهشت می خرامد. پس جبرئیل ناقه ای بیاورد از ناقه های بهشت که دیبا بر او پوشانیده باشند و مهارش از مرواریدتر باشد و جهازش از مرجان باشد، پس او را بخواباند در پیش روی فاطمه و بر آن سوار شود و حق تعالی صد هزار ملک بفرستد که از جانب راست او بروند و صد هزار ملک که از جانب چپ او روند و صد هزار ملک او را بر بال های خود بردارند تا او را به بهشت برسانند، چون به در بهشت رسد التفاتی به عقب فرماید. حق تعالی فرماید: ای دختر حبیب من، برگرد به سوی محشر و نظر کن، هرکس در دل او محبّت تو یا محبّت ذرّیّه ی تو باشد دست او را بگیر و داخل بهشت کن. پس حضرت باقر (ع) فرمود: به خدا قسم ای جابر، فاطمه در آن روز برچیند از محشر شیعیان و دوستان خود را چنانچه مرغ دانه ی خوب را از دانه ی بد جدا کند. پس چون شیعیان آن حضرت به در بهشت رسند حق تعالی به دل ایشان افکند که روی به عقب گردانند. حق تعالی فرماید: ای دوستان من، سبب التفات شما چیست و حال آنکه فاطمه دختر حبیب خود را شفیع شما گردانیدم. گویند: پروردگارا می خواستیم قدر ما نیز در مثل امروز ظاهر شود. پس ندا رسد که ای دوستان من برگردید و نظر کنید، هرکه شما را دوست دارد برای محبّت فاطمه (ع) یا آب داده باشد شما را برای محبّت فاطمه (ع) یا غیبت کسی را از شما رد کرده باشد برای محبّت فاطمه دست او را بگیرید و داخل بهشت نمائید. پس حضرت فرمود: والله باقی نماند در محشر مگر شکّاک یا کافر یا منافق، پس چون به میان طبقات جهنّم درآیند ندا کنند فَما لَنا مِنْ شافِعِينَ الخ: از برای ما شفیعی و صدّیق حمیم و مهربانی نیست، کاش ما را به دنیا بازگشتی بود پس می شدیم از مؤمنان.655 حضرت فرمود: هیهات، آنچه طلب کردند هرگز نخواهد شد و دروغ می گویند، وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ (انعام): اگر به دنیا برگردند هرآینه عود کنند به آن اعمالی که ایشان را از آن منع کردند.656 مؤلّف گوید: یعنی باز سر به کمند اطاعت درنیاورند و به غیر از ریاست باطل و فرمانفرمائی به غیر حق راضی نشوند. ------------------------------------------ منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 448 تا 450 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:59  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. و علی بن ابراهیم (قدّه) به سند معتبر از سماعه روایت کرده که گفت: سؤال کردم از صادق (ع) از شفاعت محمّد (ص) در روز قیامت. فرمود: در روز قیامت عرق مردم را لجام کند، یعنی عرق ایشان به دهان ایشان رسد، و اضطراب و قلق ایشان را عارض شود. پس گویند: بیائید برویم به نزد حضرت آدم (ع) که او ما را شفاعت کند. پس بیایند به نزد آدم و بگویند شفاعت کن از برای ما نزد پروردگار خود. گوید: مرا گناهی و خطیئه ای هست و روی شفاعت ندارم، بروید به نزد نوح (ع). چون به نزد نوح آیند ایشان را به نزد پیغمبر بعد از خود فرستد و همچنین هر پیغمبری حواله به پیغمبر بعد از خود نماید تا به حضرت عیسی (ع) رسد. او گوید: با من بیائید و ببرد ایشان را به نزد محمّد (ص). چون به نزد آن حضرت روند گوید بیائید با من، تا آنکه ببرد ایشان را به سوی دروازه ی بهشت و رو به درگاه رحمت به سجده درآید و بسیار در سجده بماند تا آنکه ندا از جانب حق تعالی به او رسد که سر بردار و شفاعت کن تا شفاعت تو را قبول کنم و آنچه خواهی بطلب عطا کنم. این است معنی آنچه خدا فرموده: عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً. 651 و از خود حدیث شریف ظاهر است که مراد از این شفاعت که پیغمبران هیچ یک متحمّل نشدند شفاعتِ محیط به همه ی خلایق است، پس منافات با سایر احادیث هیچ ندارد. و صدوق (قدّه) به سند معتبر روایت کرده که ابوایمن آمد به خدمت باقر (ع) گفت: ای ابوجعفر، مردم را فریب می دهید و مغرور می کنید و می گویید شفاعت محمّد، شفاعت محمّد. حضرت به مرتبه ای غضبناک شد که رنگ مبارکش متغیّر شد و فرمود: وای بر تو ای ابوایمن، آیا تو را مغرور کرده است اینکه شکم و فرج خود را از حرام باز داشته ای، اگر ببینی فزع های قیامت را محتاج خواهی شد به شفاعت محمّد (ص)، وای بر تو آیا می باشد شفاعت مگر از برای کسی که مستوجب جهنّم شده باشد. بعد از آن فرمود که احدی از اوّلین و آخرین نخواهد بود مگر آنکه محتاج خواهد بود به شفاعت محمّد (ص). پس فرمود: که حضرت رسول را شفاعتی خواهد بود در امّت خود و ما را شفاعتی خواهد بود در شیعیان خود و شیعیان ما را شفاعتی خواهد بود در اهالی خود و مؤمنی می باشد که شفاعت کند در مثل ربیعه و مضر، و آخر حدیث پیش گذشت.652 و مراد از آنکه فرمود: احدی نیست مگر آنکه به شفاعت خاتم (ص) محتاج است یعنی احدی از گناهکاران بزرگ که شفاعت دیگران کفایت نکند، یا آنکه همه محتاجند یا از برای خود یا از برای امّت خود، یا آنکه همه را به شفاعت او مقامی دهند که بدون آن نبود. و صدوق (قدّه) از صادق (ع) روایت کرده است که چون روز قیامت می شود حق تعالی جمع کند خلق اوّلین و آخرین را در یک زمین، پس ظلمتی و تاریکی شدیدی ایشان را فرو گیرد که همه به ناله و فغان آیند و گویند: پروردگارا بگشا از ما ظلمت را. پس گروهی رو به محشر آورند که روی نورانیشان زمین قیامت را روشن کند. پس اهل محشر گویند: که اینها پیغمبران خدایند. ندا از جانب حق تعالی آید که ایشان پیغمبران نیستند. باز پرسند که ایشان ملائکه اند. ندا رسد که ملائکه نیستند. باز پرسند که ایشان شهدایند. ندا رسد که شهدا نیستند. گویند: پس کیستند. ندا رسد ای اهل محشر از ایشان بپرسید که کیستید شما. چون بپرسند گویند: مائیم ذرّیّه ی رسول الله، مائیم اولاد علی ولی الله، مائیم مخصوص به کرامت خدا، مائیم ایمنان و مطمئنّان. پس ندا از جانب خدا رسد که شفاعت کنید در محبّان خود و اهل مودّت. پس ایشان شفاعت کنند و شفاعت ایشان روا گردد.653 ------------------------------------------ پی نوشت ها: 651. مجلسی، حقّ الیقین، ص 457. 652. مجلسی، حقّ الیقین، ص 459. 653. مجلسی، حقّ الیقین، ص 458. * منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 447 و 448 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:50  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. مؤلّف گوید: این بود قلیلی از شفاعت و جلالت شیعیان به برکت اهل بیت خاتم پیغمبران (ص)؛ و شفاعت سایر انبیاء و اوصیاء و ملائکه هرچند به تفصیل وارد نشده ولکن بدیهی است که شیعه ای کاملتر از ایشان و ملائکه ی مقرّبان نیست و ظاهر است که هرقدر جلالت و قرب بیشتر شفاعت او نیز بیشتر، با آنکه آیه ی يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ 640 و احادیث چند که ملائکه دعا می کنند از برای مؤمنان و می گویند: شیعیان علی را بیامرز و از صراط به سلامت بگذران و امثال این از شواهد و ادّلّه بسیار است و کفایت می کند آنچه در اخبار است که اگر از برای ناصبی پیغمبران یا پیغمبران مرسل و ملائکه ی مقرّبان شفاعت کنند مقبول نمی شود و فایده نمی بخشد و در سوره ی انبیاء در حقّ ملائکه فرمود: وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضى641، و در حقّ انبیاء فرمود: وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا 642، شفاعت نمی کنند ملائکه مگر از برای آنکه دین او پسندیده باشد و فرمود: ما قرار دادیم پیغمبران را ائمّه و پیشوایان خلق؛ و برهان عقل و نقل داریم که حشر هرکسی با محبوب اوست643 و رسول خدا (ص) فرمود و تأکید نمود که نکاح کنید، اولاد بیاورید، زیاد بشوید که من مباهات می کنم در قیامت به کثرت شما.644 پس ثابت شد که در قیامت هر امّتی با پیغمبر خود خواهد بود و شفیع کل و واسطه ی کامل ایشان او خواهد بود. بلی، شفاعت کبری و وساطت عظمی که احاطه به خلق اوّلین و آخرین نماید و فیض آن همه را دریابد همان شفاعت چهارده معصوم است و بس و احدی را از انبیاء و مرسلین و ملائکه و مقرّبین این مقام نیست، به جهت آنکه سابق دانستی و بدیهی نمودیم که همه ی انبیاء و ملائکه، علی نبیّنا و آله و علیهم السّلام، امّت خاتم (ص) و شیعه ی اهل بیت طاهرینند و امّت ایشان امّت امّت و شیعه ی شیعه اند و اگر چنین نبودی حضرت خاتم (ص) و اهل بیت او رَحمَةً لِلعالَمین نبودی. و از این ظاهر شد معنی حدیث پیغمبر (ص) که ذکر شد یا علی گویا می بینم که داخل بهشت شوی و عَلم من در دست تو باشد و آن لوای حمد است و آدم و هرکه بعد از اوست از پیغمبران و اوصیاء در زیر آن علم باشند.645 و چون شفاعت مؤمنان و فرشتگان و پیغمبران (ع) بر سبیل اختصار ذکر شد، حال به یاری قائم عجّل الله فرجه ذکر نمائیم شفاعت چهارده معصوم (ع) را در ضمن چند حدیث. در مجالس شیخ مفید (قدّه) و تفسیر علی بن ابراهیم (قدّه) و بشارة المصطفی روایت کرده اند از حضرت باقر (ع) که چون روز قیامت شود حضرت رسول (ص) را بطلبند، پس آن بزرگوار برخیزد و در پیش همه ی مردم روان شود تا منتهی شود به حوضی که طولش به قدر مابین ایله ی بصره و صنعای یمن باشد. پس حضرت امیرالمؤمنین را بطلبند و در پهلوی آن حضرت بایستد. پس مردم را رخصت دهند که بگذرند، بعضی را گذارند که آب بیاشامند و بعضی را منع کنند. چون حضرت رسول (ص) بیند که بعضی از دوستان ما اهل بیت را به سبب گناهان ایشان دور می کنند بگرید و مکرّر گوید پروردگارا اینها از شیعیان علی اند. پس حق تعالی بفرستد و سؤال کند که یا محمّد، سبب گریه ی تو چیست. گوید: چگونه نگریم از برای جمعی از شیعیان برادرم علی که می بینم ایشان را به جانب اهل جهنّم می برند و منع می کنند ایشان را که بر حوض من وارد شوند. پس حق تعالی فرماید که ایشان را به تو بخشیدم و از گناهان ایشان درگذشتم و ملحق کردم ایشان را به موالیان ذرّیّه ی تو و ایشان را در زمره ی تو قرار دادم و بر حوض ایشان را وارد گردانیدم و قبول کردم شفاعت تو را در ایشان و گرامی داشتم تو را به این. پس حضرت باقر (ع) فرمود: که چه بسیار مردی و زنی که در آن روز گریان شود و ندای یا محمّد بلند کند. پس در آن روز هرکه اعتقاد به امامت ما داشته باشد و از دوستان ما باشد در حزب ما داخل شود.646 و عامّه و خاصّه روایت کرده اند و منکِر ندارد که رسول خدا (ص) فرمود: ذخیره کرده ام شفاعت خود را از برای اهل کبایر و صاحبان گناه کبیره از امّت خودم.647 و سیّدالسّاجدین (ع) و حضرت رضا (ع) فرمودند: که رسول خدا (ص) فرمود: هرکه ایمان به شفاعت من نیاورد خدا او را به شفاعت من نرساند. پس فرمود: نیست شفاعت من مگر از برای اهل کبایر از امّت من، و امّا نیکوکاران، پس بر ایشان راهی نیست که محتاج به شفاعت باشند. راوی به حضرت رضا (ع) عرض کرد: پس چه معنی دارد قول خدا وَ لا يَشْفَعُونَ إِلاَّ لِمَنِ اِرْتَضى 648 ، فرمود: یعنی شفاعت نمی کنند مگر کسی را که خدا دین او را پسندیده باشد.649
و پیش گذشت که صدّیقه ی طاهره عرض کرد: ای پدر بزرگوار در قیامت تو را کجا ملاقات کنم. فرمود: نزد درِ بهشت در وقتی که لوای حمد با من باشد و شفاعت کنم از برای امّت خود. گفت: اگر آنجا نبینم. فرمود: نزد حوض کوثر در وقتی که امّت خود را آب دهم. گفت: اگر آنجا نیابم. فرمود: نزد صراط که ایستاده باشم و گویم: پروردگارا به سلامت بگذران امّت مرا. گفت: اگر آنجا ملاقات نکنم. فرمود: نزد میزان که دعا کنم از برای امّت خود. گفت: اگر تو را آنجا نیابم. فرمود: در کنار جهنّم مرا طلب کن در وقتی که منع کنم شراره و زبانه ی او را از امّت خود. پس حضرت فاطمه سلام الله علیها خوشحال شد.650 ------------------------------------------ پی نوشت ها: 640. سوره ی اسراء، آیه ی 71. 641. سوره ی انبیاء، آیه ی 28. 642. سوره ی انبیاء، آیه ی 73. 643.مجلسی، بحارالانوار، کتاب الامامه، باب حبّهم و ولایتهم، احادیث 67 و 75، ج 27، ص 102 و 105. 644. مجلسی، بحارالانوار، کتاب العقود والایقاعات، باب کراهة العزوبه، حدیث 24، ج 24، ص 220. 645. مجلسی، حقّ الیقین، ص 449. 646. مجلسی، حقّ الیقین، ص 452. 647. مجلسی، حقّ الیقین، ص 456. 648. سوره ی انبیاء، آیه ی 28. 649. مجلسی، حقّ الیقین، ص 456. 650. مجلسی، حقّ الیقین، ص 457. * منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 444 تا 446 الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:26  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. و کلینی (قدّه) به سند معتبر از عبدالحمید روایت کرده که گفت: عرض کردم به خدمت امام محمّدباقر (ع) که من همسایه ای دارم که همه ی محرّمات را به عمل می آورد حتّی آنکه نماز را ترک می کند علاوه بر کارهای دیگر. حضرت فرمود: سبحان الله و بسیار عظیم شمرد این را. پس فرمود: می خواهی خبر دهیم تو را به کسی که از این بدتر است. گفتم: بلی. فرمود: کسی که نصب عداوت از برای ما کند از این بدتر است و هر بنده ای که نزد او اهل بیت رسول (ص) مذکور شوند و او رقّت کند از برای ذکر ایشان ملائکه دست بر پشت او بمالند و همه ی گناهانش آمرزیده شود مگر آنکه گناهی از او صادر شود که او را از ایمان به در برد، و شفاعت برای او مقبول است و از برای ناصبی مقبول نمی شود، و مؤمن شفاعت می کند از برای همسایه اش که هیچ حسَنه ندارد، می گوید: پروردگارا همسایه ی من اذیّت خود را از من باز می داشت و شفاعت می کند از برای او، پس حق تعالی می فرماید: که من پروردگار توأم و سزاوار است که مکافات دهم از جانب تو، پس خدا آن همسایه را داخل بهشت می کند و حال آنکه هیچ حسنه ندارد، و کمتر مؤمنی از جهت شفاعت سی نفر را شفاعت می کند.633 و اصحاب ما از حضرت رسول (ص) روایت کرده اند که در روز قیامت کسی از مؤمنان که کمتر شفاعت کند شفاعت خواهد کرد از برای چهل نفر از برادران خود که همه مستوجب آتش شده باشند.634 و صدوق (قدّه) از صادق (ع) روایت کرده که چون روز قیامت شود عالِمی و عابدی را بیاورند؛ چون ایشان را نزد حق تعالی بازدارند به عابد گویند: برو به سوی بهشت و به عالم گویند: بایست و شفاعت کن مردم را، به تأدیب نیکی که ایشان را کرده.635 و به روایت دیگر به عابد می گویند که نیک مردی بودی امّا همّت تو منحصر به خودت بود، برو به سوی بهشت، و عالم را گویند که تو همّت بر هدایت بندگان خدا گماشتی، بایست و هرکه از علم تو منتفع شده او را شفاعت کن و ببر به سوی بهشت.636 و صدوق از صادق (ع) روایت کرده است که بهشت هشت در دارد، تا آنکه فرمود: و شفاعت کند هر مرد از شیعیان من و کسی که محبّت من داشته باشد و یاری من کرده باشد و با دشمنان من جنگ نموده باشد به کردار یا گفتار در هفتاد هزار کس از همسایگان و خویشان خود؛ و آن یک در دیگر بهشت سایر مسلمانان از آن داخل شوند از آنها که شهادت به وحدانیّت و رسالت دهند و در دل ایشان ذرّه ای از بغض ما اهل بیت نباشد.637 و این حدیث شریف را مکرّر ذکر کرده ایم. و به سند معتبر روایت کرده از حضرت باقر (ع) که فرمود: شیعیان ما را شفاعتی خواهد بود در اهالی خود، و مؤمنی می باشد که شفاعت کند در مثل ربیعه و مُضَر که اعظم قبایل عربند، و مؤمن شفاعت می کند حتّی از برای خادم خود، می گوید: پروردگارا او حقّ خدمت دارد بر من و مرا از سرما و گرما نگاه داشته است.638 و از صادق (ع) روایت کرده که شیعیان ما از نور خدا خلق شده اند و به سوی او بر می گردند؛ به خدا سوگند که شما به ما ملحق می گردید در روز قیامت و ما شفاعت می کنیم و قبول می شود و به خدا سوگند که شما شفاعت خواهید کرد و قبول خواهد شد و هیچ یک از شما نیست مگر آنکه از برای او ظاهر خواهد شد آتشی از جانب چپ و بهشتی از جانب راست او، پس دوستان خود را داخل بهشت می کند و دشمنان خود را داخل جهنّم.639 ------------------------------------------ پی نوشت ها: 633. مجلسی، حقّ الیقین، ص 461. 634. مجلسی، حقّ الیقین، ص 457. 635. مجلسی، حقّ الیقین، ص 460. 636. مجلسی، حقّ الیقین، ص 460. 637. مجلسی، حقّ الیقین، ص 459. 638. مجلسی، حقّ الیقین، ص 459. 639. مجلسی، حقّ الیقین، ص 458. * منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 443 و 444 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:57  توسط علیرضا عباسی
|
السلام علیک یاامام صادق(ع) شهادت امام صادق (ع)را به حضرت ولی عصر (عج)وتمام شیعیان جهان تسلیت عرض میکنم
امام صادق (علیه السّلام) می فرمایند: وَ إِذا أکَلتَ فَکُل حَلالاً: هنگامی هم که می خواهی چیزی بخوری، لقمه ی حلال بخور. » شرح استاد: نقش غذای حلال در سیر الی الله بحث بسیار دقیقی است. عذا علاوه بر نیروی جسمانی، انرژی سیر معنوی ما را هم تأمین می کند. همین غذای مادی که فرد می خورد به او انرژی می بخشد تا در جلسه ای بنشیند، به بحث گوش دهد، دل دهد و از آن استفاده کند. اگر غذا نخورده بود، برای این کار انرژی نداشت. نمازی که فرد می خواند با انرژیی است که غذا در او ایجاد کرده است. خصوصیّات روحی و روانی ما هم متأثّر از غذاست. غذا در نوع روحیات و رفتارهای انسان نقش تعیین کننده ای دارد. خدای متعال به پیامبران خطاب کرد: يَا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَاعْمَلُوا صَالِحًا:1 اى پيامبران، لقمه ی پاک و حلال بخورید بخوريد تا عمل صالح انجام دهید. لقمه خیلی مؤثّر است. هر لقمه ای نمی تواند روحیات لطیف معنوی در انسان ایجاد کند. با هر غذا و خوراکی نمی شود به مدارج معنوی رسید. روایت داریم کسی که چهل روز غذای حلال بخورد قلبش نورانیّت پیدا می کند. 2 پس لقمه ی حلال آثاری دارد؛ برای انسان نورانیّت قلب می آورد و انرژی عبادت و حال معنوی در انسان ایجاد می کند. همان طور لقمه ی حرام تاریکی دل و روح می آورد. انرژی خباثت، معصیت و گناه در انسان می آفریند. گاهی شخص مراجعه می کند و می گوید: من دیگر از دست خودم خسته شده ام. می گویم: چه شده است؟ می گوید: من همه ی تلاشم را می کنم که فلان عمل را که می دانم درست نیست، مرتکب نشوم، مثلاً دروغ نگویم، غیبت نکنم، حسد نورزم، به گناه میل نکنم؛ ولی بالأخره غیبت از دهانم بیرون می آید، بالأخره دروغ می گویم. از دست خودم خسته شده ام. بعضی وقت ها می بینم بنده ی خدا راست می گوید. همه ی سعیش را می کند؛ ولی نمی تواند مانع سرزدن گناه از وجودش شود. کمی که دقیق می شوم می بینم مشکل از لقمه ای است که او می خورد. این لقمه است که انرژی گناه و اخلاق زشت را در او ایجاد می کند و تا لقمه اش پاک و حلال نشود، تلاش هایش اثری نخواهد داشت. در سیر و سلوک تا انسان لقمه ی حلال نخورد، ذکر، عبادت، نماز و شب زنده داری اش هیچ دردی را دوا نخواهد کرد و اثری نخواهد بخشید. اینکه در روایات، طلب رزق حلال نُه دهم عبادت شمرده شده است، 3 به همین خاطر است. 4 اینکه برخی از بزرگان فرموده اند نُه دهم راه سلوک را رزق حلال طی می کند، همین است. چون عبادت، ذکر، خلوت، اطاعت، وقتی اثر می گذارد که انسان لقمه ی حلال خورده باشد. به این ترتیب لقمه ی حلال خیلی مهم است. از این رو امام صادق (علیه السّلام) فرمودند: وقتی هم که خواستی بخوری، لقمه ی حلال بخور. حال که در مکتب امام صادق (علیه السّلام) طالب سیر و سلوک الی الله شدی، بدان که انسان با لقمه ی حرام و شبهه ناک به جایی نمی رسد. آنچه گفته شد عیناً در مورد لقمه و غذای روحانی هم صادق است. همان طور که لقمه و غذای ظاهری وجود دارد، لقمه ی باطنی و معنوی هم هست. لقمه ی حلال بخورید. هرکس گفت: من عارف و اهل معرفتم و مکتب و مجلس سیر و سلوک دارم، به صرف ادّعا نمی شود سر سفره و پای صحبت او نشست. در این زمینه روایات فراوانی از اهل بیت (علیهم السّلام) داریم. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) به کمیل که از اصحاب سرّ آن حضرت بود، فرمودند: یا کُمَیلُ لا تَأخُذ إِلاّ عَنّا تَکُن مِنّا: 5 ای کمیل جز از ما اهل بیت نگیر تا از ما اهل بیت باشی. هرکس کشف و کرامت یا تخته پوست و خانقاهی داشت، صلاحیّت ندارد سر سفره اش بنشینیم. نشستن سر هر سفره ای جز سفره اهل بیت (علیهم السّلام) ضرر دارد. لقمه ی حرام است. اگرچه آن لقمه غذای مقوّی باشد؛ ولی غذای حرام است. از این رو برخی که در سیر و سلوک به بحث ولایت بی توجّه اند و آن را بی اثر تلقّی کرده اند، اشتباه بزرگی مرتکب شده اند. گرچه صوفی سنّی ای هم اگر حرف حقّی داشته باشد از کنار سفره ی اهل بیت (علیهم السّلام) دارد. 6 امام باقر (علیه السّلام) فرمودند: هر جای عالم که بگردید، به شرق عالم بروید یا به غرب آن، علوم حقیقی و معارف حقیقی را نمی یابید و پیدا نمی کنید مگر سر سفره ی ما اهل بیت.7 هر جای دنیا هم که لقمه ی مغذّی و مقوّی سر سفره اس هست، از سفره ی اهل بیت (علیهم السّلام) به آنجا رفته است. از این رو فلان صوفی اهل سنّت هم اگر صاحب معرفت یا کرامت شده، ریزه خوار سفره ی اهل بیت (علیهم السّلام) است، اگرچه خودش هم نداند؛ چون آب گوارای معارف الهیّه جز از سرچشمه ی اهل بیت (علیهم السّلام) در این عالم جاری نشده است. امیرالمؤمنین (علیه السّلام) فرمودند: یَنحَدِرُ عَنِّی السَّیلُ:8 همه ی سیل فیوضاتی که در این عالم جاری شده، از قلّه ی وجود منِ علی است. کس دیگری کاره ای نیست. ذکر و فکر و دستورالعمل صحیح سلوکی که احیاناً در طریقت های اهل سنّت یا طریقت هایی که در عین شیعه بودن، از مسیر اهل بیت (علیهم السّلام) منحرف شده اند، پیدا می شود، آن هم از سفره ی اهل بیت (علیهم السّلام) است؛ ولی پیروان آنها با وجود لقمه ی حلال، سراغ لقمه ی مغذّی حرام و غصبی رفته اند. آن طریقت ها لقمه را از اهل بیت (علیهم السّلام) گرفتند؛ ولی غصب کردند و خود اهل بیت (علیهم السّلام) را انکار کردند. مثل پایه گذاران مذاهب اربعه ی فقهی اهل تسنّن که مطالب خود را از سر سفره ی امام صادق (علیه السّلام) برداشتند، امّا حرام خواری کرده و برای خود دکّانی باز کردند. از این رو اگر چیز به دردخوری سر سفره ی ابوحنیفه، شافعی، احمد حنبل و مالک بن انس پیدا شود، از سفره امام صادق (علیه السّلام) به آنجا رفته است. آنها ولایت اهل بیت (علیهم السّلام) را انکار کردند و این لقمه ها را عرضه نمودند؛ لذا لقمه هایشان غصبی و حرام است. کسی که سر سفره ی آنها بنشیند، حرام خواری کرده است. جز سر سفره ی اهل بیت (علیهم السّلام) انسان سر هر سفره ای نشست، اگرچه غذای آن سفره لذیذ و مقوّی باشد، ولی غذای حرام است. ............................................................ پی نوشت ها: 1. سوره ی مؤمنون، آیه ی 51. 2. مجلسی، بحارالانوار، ج 100، ص 16. 3. مجلسی، بحارالانوار، ج 100، ص 7. 4. گاهی اوقات از این روایات سوء استفاده می شود. مثلاً به فردی می گوییم: چرا این قدر برای مالدنیا حرص می زنی؟ برای خودت یک دقیقه استراحت گذاشته ای؟ نه. وقت تفکّر؟ نه. وقت مطالعه؟ نه. وقت عبادت؟ نه. همه ی وقتت را از صبح تا شب برای کسب مال دنیا صرف می کنی. می گوید: مگر نشنیده ای نُه دهم عبادت طلب معیشت و رزق حلال است؟ من دنبال رزق حلالم. دنیاطلبی اش را می خواهد با این روایات توجیه کند. 5. مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 264. 6. ن. ک. به: مهدی طیّب، سرّحقّ، صص 88 – 90 و 96 و مهدی طیّب، شراب طهور، صص 31 و 32. 7. کلینی، کافی، ج1، ص 43 و 51. 8. سیّد رضی، نهج البلاغه، ص 48. الهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 8:56  توسط علیرضا عباسی
|
مطلب دویّم در بیان احسان عام و امیدواری بزرگ انام شفاعت کبرای چهارده معصوم علیهم السّلام را. بدان که شفاعت در فارسی به معنی وساطت است، یعنی شخصی که در نزد شخصی آبرو و شأن و اعتبار و مقامی دارد در پیش او وساطت کند و از او خواهش نماید که از گناه و تقصیر کسی بگذرد و عفو نماید و یا به احسانی نماید و به او مقامی بدهد و نسبت به او التفاتی بفرماید. پس شفاعت هم باعث عفو سیّئات و هم رفع درجات است. و باز بدان که شفاعت بر دو قسم است: یکی آنکه مولی از غلام خود مثلاً دلگیر شده و در غلام منقصتی حاصل شده و مقامی و درجه ای که داشت در نزد مولی از آن مقام ساقط شده و تنزّل نموده و مولی در مقام اذیّت و تأدیب اوست، پس کسی خواهش می کند و مولی از تأدیب او می گذرد ولکن آن بی میلی از مولی و آن نقص و تنزّل از غلام زایل نمی شود و باقی می ماند. دوم آنکه شفاعت می کند که همه برداشته شود و غلام به مقام اول بلکه بالاتر رود، مثل آنکه نزد طبیب شفاعت می کنی که این بیمار که خلاف قول تو کرده او را مدارا کن یا مخالفت تو نکرده ولکن بیمار است او را معالجه نما و طبیب از بیمار رنجش و دلگیری ندارد. و مقصود ما از شفاعت به معنی دوم است و خداوند متعال از عروض حالات منزّه و از سنوح عوارض مبرّاست و شفاعت شفعاء به معنی پاک و پاکیزه کردن و شست و شو دادن و مقامات و درجات بلند نمودن است. و باز بدان که شکّی نیست و مضمون قرآن مجید و احادیث و اجماع همه یکی است که شفاعت از اهل اسلام و ایمان از هر امّت نمی گذرد و به اهل خلود و کافر نمی رسد. چون معنی شفاعت و محلّ شفاعت را یافتی، حال به یاری قائم عجّل الله فرجه شروع نمائیم به ذکر احادیث، زیرا که آیات محکمات شفاعت بسیار است و در نزد هرکس به اندک فهمی و التفاتی آشکار است و بعضی از آیات در ضمن اخبار ان شاءالله خواهد آمد. و چون به مقتضای احادیث و مذهب علماء (قدّهم) شفاعت اختصاص به انبیاء و اوصیاء و ملائکه ندارد، ما ان شاءالله در مقام بیان از قلیل و ضعیف گرفته رو به کثیر و شدید آوریم. صدوق (قدّه) از صادق (ع) روایت کرده که رسول خدا (ص) فرمود: سه کس اند که شفاعت می کنند نزد خدا و شفاعت ایشان قبول می شود: پیغمبران، پس علماء، پس شهداء.630 و ایضاً صدوق (قدّه) روایت کرده که مؤمنی از شما بیند مردی را که به او آشنائی در دنیا داشت و امر کرده اند که او را به جهنّم برند، چون بر او بگذرد گوید: ای فلان من در دنیا کمکی به تو می کردم و حاجت تو را برمی آوردم آیا امروز جزائی برای من نزد تو هست. پس مؤمن گوید: به ملکی که بر او موکّل گردیده است که دست از او بردار. پس خدا امر کند ملک را که امان آن مؤمن را اجازت کند و او را رها نماید.631 و ایضاً به سند معتبر از صادق (ع) روایت کرده که مؤمن شفاعت می کند برای دوست و خویش خود مگر آنکه ناصبی باشد و اگر جمیع ملائکه ی مقرّبین و پیغمبران مرسلین شفاعت کنند از برای ناصبی شفاعت ایشان مقبول نگردد.632 مؤلّف گوید: از امثال این دو حدیث ظاهر است که غیر ناصبی از اهل خلاف و از شیعه ی غیر اثنی عشریه فی الجمله محلّ شفاعت هستند و هوالعالم. ------------------------------------------ پی نوشت ها: 630. مجلسی، حقّ الیقین، ص 456. 631. مجلسی، حقّ الیقین، ص 459. 632. مجلسی، حقّ الیقین، ص 459. * منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، به کوشش مهدی طیّب، جلد 1، صص 442 و 443 الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:8  توسط علیرضا عباسی
|
در اسرارالشّهاده و غیر آن روایت شده که چون حضرت خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به فاطمه (سلام الله علیها) خبر شهادت سیّدالشّهداء را رسانید و فرمود: زمانی شهید شود که من و تو و علی و حسن (علیهم السّلام) هیچ یک نباشیم، عرض کرد: پس عزای او را که خواهد گرفت. فرمود: زنهای امّت من گریه بر زنان اهل بیت من خواهند نمود و مردان ایشان گریه بر مردان اهل بیت من خواهند نمود و هر ساله طایفه ای بعد از طایفه ای تجدید عزا خواهند نمود؛ چون روز قیامت شود تو شفاعت زنان نمائی و من شفاعت مردان و هر که از ایشان در مصیبت حسین (علیه السّلام) گریسته، می گیریم دست او را و داخل بهشت می نمائیم. ای فاطمه هر چشمی در قیامت گریان است مگر چشمی که بر حسین گریسته باشد، پس به درستی که او خندان و با بشارت است به نعیم جنّت. 1 و در کتاب مخزن البکاء است در حدیث طولانی که بعد از اخبار پیغمبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فاطمه را از کیفیّت شهادت امام حسن و حسین (علیهماالسّلام) و مژده آوردن جبرئیل ثواب زیارت و گریستن را و خوشحال شدن و سجده شکر نمودن فاطمه (سلام الله علیها)، حضرت امام حسین (علیه السّلام) عرض کرد: یا جدّاه تو به گریه کنندگان من چه می دهی؟ فرمود: روز قیامت گناهکاران ایشان را شفاعت نمایم. پس عرض کرد: ای پدر تو چه می دهی؟ فرمود: من ساقی حوض کوثرم در روز عطش اکبر، آب نمی دهم مگر ایشان را. پس عرض کرد: ای برادر بزرگوار تو چه می دهی؟ فرمود: والله داخل بهشت نمی شوم مگر با ایشان. پس عرض کرد: ای مادر تو چه می دهی؟ فرمود: به عزّت پروردگار و به حقّ پدر و شوهرم که بر درِ بهشت موپریشان و اشک ریزان می ایستم و از خدا طلب نمی کنم مگر ایشان را و از متعاقب ایشان داخل بهشت می شوم. پس سیّدالشّهداء فرمود: به حقّ جدّ بزرگوار و پدر عالی تبارم که از خدا طلب نمی کنم مگر آنکه در بهشت قصرهای ایشان را برابر قصر من گرداند.2 روحی و روح العالمین لهم الفداء. ............................................................. پی نوشت ها: 1. فاضل دربندی، اسرارالشّهاده، المقدّمة الثّانیة، ص 43. 2. مولی محمّد صالح برغانی قزوینی، مخزن البکاء، انتهای فصل دوّم. منبع: کاشف الاسرار، مولی نظرعلی طالقانی، جلد1، به کوشش: مهدی طیّب، شفاعت کبری، صص 450 و 451 اللهم صل علی محمدوآل محمدوعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:23  توسط علیرضا عباسی
|
سلوك عرفانى شامل چهار مرحله است كه از آن به سفرهاى چهارگانه ى سلوك تعبير مى شود و به ترتيب عبارتند از: سفر اوّل: سير مِنَ الخَلقِ اِلَى الحَقِّ يا سير اِلَى الله: درنورديدن حجابهاى ظلمانى نفس و حجابهاى نورانى قلب، عقل و روح، كه در نتيجه ى آن، ذات سالك در حق فانى مى شود. اين مقام ولايت است و در آن، وجود سالك حقّانى شده است. محو و شطح در اين مرحله پديد ميآيند. سفر دوم: سير مَعَ الحَقِّ فِى الحَقِّ بِالحَقّ: سير از موقف ذات، در كمالات، كه در پى آن سالك بر همه ى اسماء حق جز اسم مستأثر، واقف مى شود. در اين مرحله، ذات، صفات و افعال سالك در حق فانى مى شود. در اينجا مقام ولايت به كمال خود ميرسد و سالك به حق، مى بيند، مى شنود، مى گيرد و مى گويد. سفر سوم: سير مِنَ الحَقِّ اِلَى الخَلقِ بِالحَقّ: سير در مراتب افعال و سفر در عوالم جبروت، ملكوت و ناسوت، و مشاهدهى اين عوالم به اعيان و لوازمشان. در اين مرحله صحو بعد المحو يا هوشيارى بعد از ناهوشيارى و بقاء بالله حاصل مى شود. در اين منزل، سالك از ذات، صفات و افعال حق خبر ميدهد. سفر چهارم: سير مِنَ الخَلقِ فِى الخَلقِ مَعَ الحَّق: مشاهده ى خلايق و آثار و لوازمشان، سود و زيان دنيوى و اخروى آنها، آگاهى از كيفيّت بازگشت ايشان به سوى حق و عوامل، انگيزه ها، موانع و عوايق آن. نبوّت تشريعى، كه خبر دادن از مضارّ، منافع و اسباب سعادت و شقاوت خلايق است، از ثمرات سفر چهارم مى باشد.[1] ................................................. پی نوشت ها: 1. برای اشنایی بیشتر با حالات، مقامات، منازل و مراحلی که در این سفرهای چهارگانه برای سالک پیش می آید، می توان به کتاب های تفصیلی در عرصه ی عرفان رجوع کرد. از جمله ن.ک. به کتاب فصوص الحکم محیی الدّین بن عربی و شرح های متعدّدی که به ویژه عارفان بزرگ شیعه بر آن نوشته اند و کتاب منازل السّائرین خواجه عبدالله انصاری و شرح آن. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه شود
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:1  توسط علیرضا عباسی
|
مسير سلوك الى الله شامل دوازده مرحله است كه از چهار منزل اسلام، ايمان، هجرت و جهاد، و در سه مرتبه ى اصغر، اكبر و اعظم تشكيل شده است. مراحل دوازدهگانه ى سفراوّل به شرح زير است. 1. اسلام اصغر :شهادت به وحدانيّت خداى متعال و رسالت پيامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را به زبان راندن و احكام ظاهرى شرع را اجرا كردن. در مقابل اسلام اصغر، كفر اصغر قرار دارد كه انكار توحيد، نبوّت، امامت، معاد و احكام شرع است. 2. ايمان اصغر :باور قلبى داشتن به توحيد، عدل، نبوّت، امامت و معاد، و احكام شرع را بر اساس باور قلبى عمل كردن. در مقابل ايمان اصغر، نفاق اصغر قرار دارد كه باور نداشتن قلبى در عين تظاهر به مسلمانى است. 3. هجرت صغرى :هجرت و نقل مكان كردن از سرزمين و جامعه ى كفر به سرزمين و جامعه ى اسلامى، در صورتى كه شخص در سرزمين و جامعه ى كفر مقيم باشد. 4. جهاد اصغر :با كفّار، مشركان، بُغاة و ظالمان جنگيدن، در صورتى كه چنين نبردى پيش آيد. چنانچه شخص در اين كارزار به شهادت برسد، قيامت صغراى انفسيّه ى او برپا و به عالم برزخ وارد مى شود. *** 5. اسلام اكبر :تسليم شدن به مشيّت الهى و ترك اعتراض نسبت به مقدّرات حضرت حق كه در عالم جارى مى شود. در مقابل اسلام اكبر، كفر اكبر قرار دارد كه اعتراض و چون و چرا كردن در برابر مشيّت و مقدّرات پروردگار است. 6. ايمان اكبر: پذيرا بودن و رضايت قلبى داشتن نسبت به مشيّت الهى، دل بستن به خدا و دل كندن از دنيا. در مقابل ايمان اكبر، نفاق اكبر قرار دارد كه ترديد و تذبذب بين خدا و دنيا و ميان اهل الله و اهل دنياست. 7. هجرت كبرى: با بدن از معاشرت و همنشينى اهل دنيا و دنياطلبان و اهل گناه و معصيت كاران فاصله گرفتن، با دل از محبّت به آنها جدا شدن و با بدن و دل از عادات و رسوم ناسازگار با دين و جاهلانه و منحطّ اهل دنيا فاصله گرفتن. 8. جهاد اكبر: در درون خود، به يارى لشكريان رحمان، يعنى جنود عقل، با لشكريان شيطان، يعنى وَهم، شهوت و غضب، به جنگ برخاستن. به بيان ديگر، جهاد با نفس را آغاز كردن. چنانچه در اين كارزار، سالك بر جنود شيطان پيروز شود، به موت اختيارى نايل مى شود؛ به اين ترتيب كه از عالم جهل و طبيعت خارج مى شود، از عالم ناسوت خلاص مى گردد و به عالم ملكوت راه مى يابد. در اينجا قيامت وسطاى انفسيّه ى او برپا مى شود و به مشاهدات ملكوتيّه موفّق مى گردد. سالك در اين مرحله خود را جوهرى يكتا و گوهرى بى همتا مى بيند كه بر عالم احاطه دارد و از موت و فنا مصون و خالى است. *** 9. اسلام اعظم: علم و آگاهى و اذعان و اقرار به نيستى خود، نجات از غرور و خودپرستى، و نسبت دادن همهى كمالات خود به خداى متعال. در مقابل اسلام اعظم، كفر اعظم قرار دارد كه غرور و خودپرستى و به خود نسبت دادن كمالات خويش است. 10. ايمان اعظم: مشاهده و معاينه ى نيستى خود به ديده ى دل. سالك در اين مرحله از ملكوت خارج و قيامت كبراى انفسيّهاش برپا مى شود و با ورود به عالم جبروت، به معاينات ملكوتيّه نايل مى گردد. 11. هجرت عظمى: هجرت از وجود و ترك هستى خود و سفر به عالم وجود مطلق حقّ متعال و توجّه تام به آن. 12. جهاد اعظم: با توسّل به مليك مقتدر و پروردگار توانا، با آثار ضعيف برجامانده از احساس وجود خود جنگيدن. در اثر اين پيكار، به تدريج آن آثار ضعيف نيز محو مى شود. در اينجا قيامت عظماى انفسيّه ى سالك برپا مى شود و با گذر از تمامى اجسام، ارواح و تعيّنات، از همه ى آنها فانى مى شود و به عالم لاهوت، يعنى عالم توحيد مطلق وارد مى شود. با ورود به عالم لاهوت، سير الى الله به پايان ميرسد و پس از آن، سير فى الله و طىّ مدارج توحيد، كه سفر دوم از سفرهاى چهارگانه ى سلوك است، آغاز مى شود. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولارجوع کنید
+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:0  توسط علیرضا عباسی
|
3. راهبر و مربّى ذىصلاح :سومين چيزى كه تضمين كننده ى سلامت سلوك و نيل به مقصد و مقصود است، بهره مندى از راهبر و مربّى ذىصلاح است. بدون بهره گيرى از راهنمايى ها و دستگيرى هاى چنين مربّى و راهبرى، بر اساس حدس و گمان و به اتّكاى دانسته هاى ناقص و آميخته به خطاى خود، گام در صراط سلوك نهادن، سالك را به صورت جدّى در معرض خطر گمراهى و يا در ميانه ى راه ماندن و به مقصد نرسيدن قرار ميدهد. امام باقر علیه السّلام در زمينه ى نياز به راهبر و راهنما در پيمودن راه آسمان معنا مى فرمايند :يَخرُجُ اَحَدُكُم فَراسِخَ فَيَطلُبُ لِنَفسِهِ دَليلاً وَ اَنتَ بِطُرُقِ السَّماءِ اَجهَلُ مِنكَ بِطُرُقِ الاَرضِ فَاطلُب لِنَفسِكَ دَليلاً: يكى از شما براى رفتن به چند فرسخى، از خانهى خود بيرون ميآيد و در پى راهنمايى براى خود برميآيد و تو به راههاى آسمان (معنا) به مراتب از راههاى زمين ناآگاهترى، پس براى خود بهدنبال دليل راه و راهنمايى باش.[1] امام سجّاد علیه السّلام در بيان خطر بى راهنما طىّ طريق كردن مىفرمايند :هَلَكَ مَن لَيسَ لَهُ حَكيمٌ يُرشِدُهُ :كسى كه حكيمى نداشته باشد تا او را ارشاد و راهنمايى كند، هلاك مى شود.[2] قطع اين مرحله بى همرهى خضر مكن * ظلمات است بترس از خطر گمراهى در سلوك دو گونه استاد قابل تصوّر است. يكى استاد عام، كه هر موعظه گر و راهنماى شايستهايست كه انسان را به تأمّل واميدارد، او را از غفلت رها و به خدا و ارزشهاى الهى متوجّه مى كند، در پالايش روح و تزكيه ى نفس مددش ميرساند و روح خداخواهى و خداجويى را در او تقويت مى كند. استاد عام ممكن است شخصى اهل معنا و يا حتّى نوشته و كتابى معنوى باشد. ديگرى استاد خاص، كه سالك به مقصد رسيده و عارف كاملى است كه سالك زير نظر او راه عرفان را مى پيمايد و طبق دستورالعملهاى او رفتار مىكند و با بهرهمندى از فيوضات و امدادهاى باطنى او منازل سلوك را تا مقصد، يكى پس از ديگرى طى مى كند. دستيابى به استاد عام كار چندان دشوارى نيست. غالباً اشخاص در مسير زندگى خود با افرادى مواجه مى شوند كه سخنان و حالات دلنشين و سازنده دارند. چنين استاد عامى ممكن است يكى از بستگان، يك دوست يا همكلاسى، يك معلّم يا استاد، يك روحانى يا واعظ، و يا كاسب محل و يا همكار ادارى باشد كه فرد با او در ارتباط است و سخنان، حالات و رفتارهايش بر او تأثير مثبت مىگذارد و رابطه ى او را با خدا صميمى، نزديك و محكمتر و يا پايبندى او را به اخلاق و پايدارى او را در عمل به احكام دين مستحكمتر مى كند. اگر شخص از همان استاد عام كه خدا در سر راهش قرار داده است، صادقانه بهره ببرد و به نصايح و راهنمايى هاى او به شايستگى عمل كند، هرگاه به حدّى رشد كرد كه ديگر آن فرد نتواند براى ادامهى راه او را راهبرى كند، خداوند فرد ديگرى را سر راه او قرار ميدهد تا مرحله ى بعدى سير را با بهره گيرى از ارشادها و توصيه هاى او طى كند. به همين ترتيب استادهاى عام او را دست به دست ميدهند تا جايى كه به استاد خاصّى احتياج پيدا كند. در اين مرحله نيز اگر طلب تمام عيار و صادقانه براى ادامه ى مسير با استفاده از ارشادها و امدادهاى استاد خاص در شخص باشد، بهنحوى كه اين طلب وجود او را ملتهب و عطشناكِ ملاقات و راهيابى به محضر عارف كاملى كند و قرار و آرام را از او بگيرد، خداوند به تناسب استعداد و ظرفيّت او يكى از اولياى خود را مأمور مىكند تا او را تحت تربيت قرار دهد، از او دستگيرى كند و او را راهبرى نمايد. البتّه در برخى از موارد، آن ولّى خدا بدون ملاقات و ارتباط ظاهرى، از راه باطن او را تحت تربيت مىگيرد و سالك با عنايات و الهامات باطنى كه نصيبش مىشود، ادامهى راه را تا مقصد طى مى كند، بيآنكه در ظاهر پير و راهبرى او را ارشاد كرده باشد. يكى از نكاتى كه در زمينه ى راهبرى در سلوك بايد دانست، اين است كه كوچك نمىتواند بزرگ را شناسايى كند و تشخيص دهد. اين بزرگ است كه مى تواند كوچك را بشناسد و به خود راه دهد. تقلّاهاى ظاهرى سالك براى شناخت عارفان كامل و اولياى راستين الهى، غالباً بىثمر است و به نتيجه نميرسد. امّا فراهم آوردن آمادگى براى بهره گيرى از محضر اوليا، از طريق عمل تمام عيار به تكاليفى كه شخص از آنها آگاه است و طلب و التهاب تمام عيار براى راهيابى به محضر بزرگان و درخواست مضطرّانه از پيشگاه الهى، سبب مى شود كه ولّيى از اولياى خدا، به امر الهى، او را جذب كند، به خود راه دهد و از او دستگيرى كند. آب كم جو، تشنگى آور به دست * تا بجوشد آبت از بالا و پست همانگونه كه گفته شد، شرط راهيابى و بهره مندى از اولياى خدا طلب تمام عيار و خالص است. شاهد وجود چنين طلبى، اهتمام كامل سالك در عمل به وظايف عبادى خود و به كار بستن دستورات دينى است كه تا آن زمان به او رسيده و بدانها پىبرده است. زيرا در شرايطى كه هنوز وظايف و كارهاى بسيارى وجود دارد كه او به ضرورت انجام آنها آگاه است و در انجام آنها سستى مى كند، اصرار به شناخت و راه يافتن به محضر عارف كاملى كه تكاليف بيشترى براى او تعيين مىكند، چه معنايى جز درصدد ارضاى كنجكاوى هاى شيطنتآميز ذهنى بودن خواهد داشت؟ گرچه همانگونه كه عنوان شد، كوچك نمى تواند بزرگ را شناسايى كند، امّا شاخص هاى ظاهريى وجود دارد كه شخص فاقد آنها يقيناً واجد صلاحيّت راهبرى نيست، گرچه هزاران كشف و كرامات نيز از او ديده شود. زيرا بسيارى از كشف و كرامات، صرفاً ناشى از توانمندى نفس از راه تحمّل رياضت است و توانمندى هاى نفسانى و روحى را، همچون قدرتهاى مادّى و ظاهرى، هم از راه درست و مشروع و هم از راه نادرست و نامشروع، مى توان به دست آورد. چه بسا مكاشفات و خوارق عاداتى كه توانايى انجام آنها از طريق رياضتهاى شيطانى به دست آمده باشد. از جمله شاخص هاى ظاهرى كه براى صلاحيّت دستگيرى و راهبرى، شرط لازم (و نه كافى) است، ايمان راسخ به ولايت اهلبيت عصمت و طهارت علیهم السّلام، تعبّد و تسليم كامل در برابر ظواهر آيات قرآن كريم و احاديث معصومين علیهم السّلام، برخوردارى از حُسن خلق و مبرّا بودن از ذمائم اخلاقى، تقيّد كامل به احكام شرع و برخوردارى از ورع و تقوا مى باشد. نكته ى ديگرى كه در اين زمينه بايد مورد توجّه باشد اين است كه از يك سو مدّعيان دروغين راهبرى و ارشاد بسيارند. اينان بر سر راه سالكان دام گستردهاند تا با شكار آنها، يا جاه طلبى هاى خود را ارضا كنند، يا آنها را ابزار دستيابى خود به ثروت و شهرت و مطامع و لذّتهاى مادّى و دنيوى قرار دهند. اى بسا ابليس آدمرو كه هست * پس به هر دستى نشايد داد دست از سوى ديگر، برخى از سالكان كه تا نيمى از راه را طى كردهاند، با دستيابى به بعضى كشف و كرامات و الهامات و خوارق عادات، گمان كردهاند به مقصد رسيده و شايستگى ارشاد و دستگيرى يافتهاند و بر اساس اين گمان باطل، اشخاصى را تحت ارشاد گرفتهاند. امّا از آنجا كه در واقع شناخت و صلاحيّتهاى لازم را براى اين امر ندارند، چه بسا با دستورالعملهاى نادرست خود، سالك را به بيراهه بكشانند و يا به مشكلاتى حل ناشدنى مبتلا كنند كه او را براى هميشه از نيل به مقصود محروم سازد. از ديگر سو، عارفان مجذوبى وجود دارند كه به يُمن جذبهاى كه شامل حال ايشان شده است، بيآنكه منازل سلوك را يكى پس از ديگرى طى كنند، يكباره به كعبه ى مقصود راه يافتهاند. اينان گرچه خود انسانهاى بزرگ و عارفان كاملى مى باشند، امّا به شخصى مى مانند كه بيآنكه كسب و كارى كرده و اندك اندك سرمايهاى به دست آورده باشد، ثروت انبوهى به ارث برده است. چنين شخصى گرچه خود بسيار ثروتمند است، امّا راهنماى مناسب و توانايى براى ديگرانى كه مى خواهند از راه كسب و كار ثروتمند شوند، نخواهد بود. عارفان مجذوب نيز گرچه خود انسانهايى والا و عارفانى والامقامند، امّا نياز سالكانى كه بايد منازل سلوك را پيدرپى طى كنند تا به كمال نايل شوند، در محضر آنان غالباً برآورده نمى شود. توجّه به اين نكته ضرورى است كه شخص نبايد همزمان از چند استاد دستورالعمل بگيرد؛ زيرا همان گونه كه شخص بيمارى كه همزمان به چند پزشك مراجعه مى كند و دستورات دارويى آنها را با هم به كار مى بندد، چه بسا در اثر تركيبات سمّى كه داروهاى نسخه هاى مزبور در بدن او ايجاد مى كنند، به بيمارى هاى جديدى هم مبتلا شود، در حالى كه هر يك از نسخه هاى مزبور به تنهايى مى توانست بيمارى او را درمان كند؛ دستورالعملهاى مربّيان معنوى نيز وقتى همزمان به كار بسته شوند، چه بسا مشكلاتى را براى سالك در پى آورند، در حالى كه هر يك از آن دستورالعملها به تنهايى قادر بود سالك را به مراتبى از كمال برساند. ........................................ پی نوشت ها: 1. کلینی، کافی، ج 1، ص 184. 2. مجلسی، بحارالانوار، ج 75، ص 159. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:56  توسط علیرضا عباسی
|
2. صدق و اخلاص :دومين امرى كه لازمه ى سلامت در سلوك و نيل به كعبه ى مقصود است، صدق و اخلاص در سلوك مى باشد. به اين معنى كه شخص در طىّ طريق بايد از هر گونه اغراض نفسانى خالى باشد. نه مطامع دنيوى، از قبيل كسب مال يا جلب احترام ديگران، نه مقاصد اخروى، همچون آسانى جان دادن يا آسايش در عالم قبر و برزخ، يا مصونيّت از سختى حساب اخروى و محكوم نشدن به عِقاب دوزخى و يا دستيابى به نعمتها و لذّتهاى بهشتى، و نه حتّى نايل شدن به كشف و كرامات و مقامات و كمالات روحى و معنوى، هيچ يك انگيزاننده ى او در گام نهادن در صراط سلوك نباشد. بلكه بايد صرفاً به قصد اينكه بندهاى مؤدّب براى پروردگار خود باشد و به وظايف بندگى به شايستگى عمل كند، قدم در مسير سلوك گذارد و انتظار هيچ پاداشى در قبال آنچه انجام ميدهد نداشته باشد. قرآن كريم در اين زمينه مى فرمايد :وَ الَّذينَ جاهَدوا فينا لَنَهديَنَّهُم سُبُلَنا وَ اِنَّ اللهَ لَمَعَ الُمحسِنينَ: كسانى را كه در راه ما مجاهدت مى كنند، يقيناً به راههايمان هدايتشان مى كنيم و خداوند قطعاً با نيكوكاران است.[1] تأكيدهاى مكرّرى كه در اين آيه ديده مى شود و هدايت به معناى ايصال الى المطلوب و نه ارائه ى طريق، را تضمين مى كند، همه در گرو فقط براى خدا انجام شدن مجاهدت بنده است. بنابراين در صورت خالصانه گام برداشتن در طريق، نيل به مقصد قطعى و تضمين شده است. همچنين قرآن كريم در مورد كسانى كه آرزومند لقاء الله مى باشند و به ديدار پروردگار خود اميد بستهاند، مى فرمايد :فَمَن كانَ يَرجُو لِقاءَ رَبِّهِ فَليَعمَل عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشرِك بِعِبادَةِ رَبِّهِ اَحَداً :هركس اميد به ديدار پروردگارش بسته است، بايد عمل صالح انجام دهد و احدى را در عبادت و بندگى پروردگارش شريك نكند.[2] بر اساس اين آيه ى شريفه، تنها كسانى توفيق نيل به لقاء الله نصيبشان مى شود كه در اعمال صالحى كه در مسير بندگى پروردگار انجام ميدهند، احدى، از جمله خودشان را شريك نكنند. آن كس كه از رهگذر طاعت، عبادت و بندگى و مجاهدت خود در پى رسيدن به سود و منفعتى است، تنها براى خدا بندگى نكرده است، بلكه در كارى كه انجام داده، خود را شريك پروردگار كرده است. صداقت در سلوك به اين معنى است كه سالك بهراستى قصدى جز اداى وظايف بندگى و مراعات ادب در پيشگاه پروردگار نداشته باشد و در حالى كه تظاهر به اخلاص مى كند، در باطن، چشم به منافع و آثار دنيوى و اخروى عمل خود ندوخته باشد. آنچه مى تواند زمينه ساز صدق و اخلاص مورد نظر باشد، معرفت و محبّت است. زيرا اولاً عمل خالص تنها از دو كس سر ميزند. يكى شخص غنىّ يى كه غنايش مطلق است و در نتيجه، نيازى ندارد تا براى تأمين آن، كارى انجام دهد. ديگرى شخص فقيرى كه فقرش مطلق و رفع ناشدنى است و در نتيجه، هيچ چيز نمى تواند فقر او را برطرف كند تا به خاطر آن دست به كارى زند. خداى متعال غنىّ مطلق است و لذا در كار خود كاملاً فارغ از هر گونه قصد و غرض سودجويانه است. بندهاى هم كه به فقر مطلق خود پى برَد و متوجّه شود كه فقر ذاتى او با هيچ چيز رفع نمى شود، در كارش خالى از سيهرويى ز ممكن در دو عالم جدا هرگز نشد اللهُ اَعلَم معرفت نسبت به اين حقيقت سبب مى شود عبد در عمل خود از شائبه ى هر گونه قصد و غرض منفعت جويانه خالى و خالص شود. ثانياً آنچه مى تواند منشاء عمل خالص شود محبّت و عشق است؛ زيرا عاشق جز معشوق هيچ چيز، از جمله خود را نمى بيند و هنگامى كه خود را نديد، اينكه از رهگذر اعمال خود در پى كسب سودى براى خويش باشد، منتفى خواهد بود. پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :حُبُّكَ لِلشَّىءِ يُعمى وَ يُصِمُّ: محبّت تو نسبت به چيزى تو را كور و كر مىكند.[5] يعنى محب از ديدن غير محبوب، كور و از شنيدن صداى غير او، كر مى شود. در نتيجه، محبّ، خود را نيز نمى بيند. چنان پرشد فضاى سينه از دوست * كه ياد خويش گم شد از ضميرم جز اهل محبّت و عشق، همه ى خلق تاجرند و كاسبكارانه عمل مى كنند. گروهى در كارهاى خود در پى سود و منفعت دنيوى، گروهى بهدنبال بهره و پاداش اخروى و جمعى نيز در پى كرامات و مقامات معنويند. امّا اهل عشق و محبّت، جز معشوق چيزى نمى بينند و جز رضاى محبوب چيزى نمى طلبند. بنابراين كسانى كه در جذبه ى محبّت و عشق الهى قرار مىگيرند، از شائبه ى هر گونه قصد و غرض نفسانى مبرّا و منزّه مى شوند و در اعمال و عبادات خود جز رضايت حضرت حق، چيزى را نمى جويند. معرفت به فقر مطلق ذاتى خود و محبّت به پروردگار جميل خويش، دو گوهرى مى باشند كه سالك را به صدق و اخلاص ميرسانند و صدق و اخلاص، مصونيّت او را از بيراهه رفتن و يا در ميانه ى راه ماندن تضمين مى كند. ........................................ پی نوشت ها: 1. سوره عنکبوت، آیه69. 2. سوره کهف، آیه110. 3. سوره فاطر، آیه15. 4. مجلسی، بحارالانوار، ج 69، ص 30. 5. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 380. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:52  توسط علیرضا عباسی
|
صراط سلوك چون مو باريك و همچون شمشير برنده است و عبور از اين صراط و وصول به مقصد، مستلزم مراعات شروطى است كه در صورت بى توجّهى به آنها، خطر لغزيدن و افتادن در ورطهى ضلالت و تباهى، سالك را به شدّت تهديد مى كند. مهمترين و اساسى ترين شروط تضمين كننده ى سلامت و موفّقيّت سلوك و نيل به مقصود را مى توان در قالب سه عنوان زير تشريح كرد. 1. علم و آگاهى به حقايق و معارف دينى :نخستين امرى كه سالك براى مصونيّت از خطا در سلوك و مبتلا شدن به ضلالت و گمراهى بدان نيازمند است، شناخت عميق و دقيق حقايق و معارف دينى است. اين حقايق و معارف شامل عقايد اسلامى و دستورالعملهاى اخلاقى و فقهى دين، در تمام عرصه هاى فردى و اجتماعى، مادّى و معنوى، ظاهرى و باطنى و عبادى مى شود. علّت اصلى گمراهى بسيارى از كسانى كه در سلوك عرفانى به بيراهه رفتهاند، ناآگاهى، بياطّلاعى و بسنده كردن به درك عوامانه و آميخته با حدس و گمان و خرافه، از آموزه هاى دين بوده است. اميرالمؤمنين علیه السّلام به كميل، كه از اصحاب سرّ آن حضرت بود، مى فرمايند :يا كُمَيلُ ما مِن حَرَكَةٍ اِلّا وَ اَنتَ مُحتاجٌ فيها اِلى مَعرِفَةٍ: اى كميل! هيچ حركتى نيست مگر اينكه در آن به معرفتى نيازمندى.[1] پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :مَن عَمِلَ عَلى غَيرِ عِلمٍ كانَ ما يُفسِدُ اَكثَرَ مِمّا يُصلِحُ :هركس بر مبنايى جز علم و دانايى دست به عمل زند، آنچه را تباه مىكند بيش از آن چيزى است كه اصلاح مى كند.[2] امام صادق علیه السّلام نيز در بيان عواقب طىّ طريق بدون بصيرت و معرفت مى فرمايند: اَلعامِلُ عَلى غَيرِ بَصيرَةٍ كَالسّائِرِ عَلى غَيرِ الطَّريقِ، لا يَزيدُهُ سُرعَةُ السَّيرِ اِلّا بُعداً :كسى كه بدون بصيرت و شناخت دست به كار مى شود، همچون كسى است كه در بيراهه راه مى سپارد، كه سريعتر راه سپردن او ثمرى جز دور شدن بيشتر از مقصد، نخواهد داشت.[3] آنچه در اين زمينه بسيار اهمّيّت دارد مرجعى است كه شخص از آن كسب علم و آگاهى مى كند. زيرا اگر مرجع از صلاحيّت لازم برخوردار نباشد، آموخته هاى شخص اصالت و صحّت كامل نخواهد داشت و چه بسا همين علم و آگاهى، سبب گمراهى و بيراهه رفتن او شود. با توجّه به دلايل فراوان عقلى، قرآنى و روايى كه در كلام شيعى، در مبحث امامت مطرح است، تنها مرجع بدونخطا و كاستىناپذير در عرصه ى معرفت و شناخت دين، پيامبر اكرم و اهلبيت معصوم او علیهم السّلام مى باشند. بنابراين تنها، شناختى از معارف و حقايق دينى بى عيب و نقص و تضمين كننده ى سلامت در سلوك است كه از محضر و مكتب اين بزرگواران كسب شده باشد. امام باقر علیه السّلام درباره ى حسن بصرى، كه يكى از بزرگان تصوّف در عصر ايشان بود، فرمودند: فَليَذهَبِ الحَسَنُ يَميناً وَ شِمالاً، لا يُوجَدُ العِلمُ اِلّا عِندَ اَهلِ بَيتٍ نَزَلَ عَلَيهِم جَبرَئيلُ :حسن بصرى به جانب راست يا چپ عالم برود؛ علم راستين جز نزد خاندانى كه جبرئيل بر آنها فرود ميآيد يافت نمى شود.[4] همچنين آن حضرت به دو تن از فقيهان غيرشيعى عصر خود به نامهاى سلمة بن كهيل و حكم بن عتيبه فرمودند :شَرِّقا و غَرِّبا. لَن تَجِدا عِلماً صَحيحاً اِلّا شَيئاً يَخرُجُ مِن عِندِنا اَهلَ البَيتِ: به شرق و غرب عالم برويد. هرگز علم صحيحى جز آنچه از نزد ما اهلبيت بيرون آمده است نخواهيد يافت.[5] بر همين اساس، آن حضرت فرمودند :اِنَّهُ لَيسَ عِندَ اَحَدٍ مِنَ النّاسِ حَقٌّ وَ لا صَوابٌ اِلّا شَىءٌ اَخَذُوهُ مِنّا اَهلَ البَيتِ :نزد احدى از مردم مطلب حقّ و درستى جز آنچه از ما اهلبيت گرفتهاند وجود ندارد.[6] و نيز فرمودند :فَكُلُّ ما لَم يَخرُجُ مِن هذَا البَيتِ وَ هُوَ باطلٌ :هر آنچه از اين خانه بيرون نيامده باشد باطل است.[7] حقيقت فوق سبب شد كه ائمّه علیهم السّلام شيعيان خود را از مراجعه به غير اهلبيت و پرورش يافتگان اين مكتب به شدّت منع كنند. چنانچه امام كاظم علیه السّلام فرمودند :لا تَأخُذَنَّ مَعالِمَ دينِكَ عَن غَيرِ شيعَتِنا: معارف دين خود را جز از شيعيان ما مگير.[8] امام صادق 7 نيز فرمودند :كَذَبَ مَن زَعَمَ اَنَّهُ مِن شيعَتِنا وَ هُوَ مُتَمَسِّكٌ بِعُروَةِ غَيرِنا :آن كس كه مى پندارد از شيعيان ماست در حالى كه به ريسمانى غير ما تمسّك مىجويد، در دعوى تشيّع خود صادق نيست.[9] بر اساس آنچه گفته شد، اميرالمؤمنين علیه السّلام به كميل فرمودند :يا كُمَيلُ لا تَأخُذ اِلّا عَنّا تَكُن مِنّا :جز از ما مگير تا از ما باشى.[10] ........................................ پی نوشت ها: 1. مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 268 و 414. 2. کلینی، کافی، ج 1، ص 44. 3. کلینی، کافی، ج 1، ص 43. 4. کلینی، کافی، ج 1، ص 51 و مجلسی، بحارالانوار، ج2،ص91. 5. کلینی، کافی، ج 1، ص 399 و مجلسی، بحارالانوار، ج2،ص92. 6. کلینی، کافی، ج 1، ص 399 و مجلسی، بحارالانوار، ج2،ص94. 7. حرّ عاملی،وسائل الشّیعه، ج27، ص 74 و مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص94. 8. حرّ عاملی،وسائل الشّیعه، ج27، ص 150 و مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص82. 9. حرّ عاملی،وسائل الشّیعه، ج27، ص 117 و مجلسی، بحارالانوار، ج2، ص98. 10. مجلسی، بحارالانوار، ج74، ص 268 و 414. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه کنید
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:42  توسط علیرضا عباسی
|
6. تماميّت گرا بودن :رويكرد سالكان و عارفان به دين به لحاظ هاى گوناگون، تماميّت گراست. اگر بهره مندى از دين را به سه مرتبه ى اسلام، به معنى انطباق ظاهر فرد با ظواهر دينى، ايمان، به معنى گرايش و پذيرش قلبى حقايق و تعاليم دين، و ايقان، به معنى باور مستحكم و خدشه ناپذير قلبى حقايق و تعاليم دين، تقسيم كنيم؛ سالكان و عارفان طالب بهره مندى از دين در سرحدّ نهايى كمال، يعنى نيل به مرتبه ى يقين يا ايقانند. به لحاظ ديگر، اگر ديندارى را در قالب سير الى الله، در چهار مرحله ى اسلام، ايمان، هجرت و جهاد، و در سه سطح اصغر، اكبر و اعظم طبقه بندى كنيم و در نتيجه، مدارج تديّن در اين سير به دوازده مرتبه ى اسلام اصغر، ايمان اصغر، هجرت صغرى و جهاد اصغر؛ اسلام اكبر، ايمان اكبر، هجرت كبرى و جهاد اكبر؛ و اسلام اعظم، ايمان اعظم، هجرت عظمى و جهاد اعظم تقسيم شود؛[1] سالكان و عارفان، طالب طىّ تمامى مدارج مزبور و برخوردارى از همه ى ارزش هاى مراتب دوازدهگانه ى دين در سير خود به سوى حضرت حق مى باشند. به عبارت ديگر، دين همچون هر چيز ديگر، داراى اسم، وصف و ذات است. به عنوان مثال، اگر سيبى را در نظر بگيريم، حروف «س»، «ى» و «ب» اسم آن را تشكيل ميدهند. تمامى كتابهايى كه در عرصه ى كشاورزى، علوم تغذيه و پزشكى، بر اساس مطالعات علمى در زمينه ى انواع، روش پرورش و خواصّ غذايى و طبّى سيب نگاشته شدهاند، وصف سيب است. امّا خود سيب غير از اسم و وصف آن است. تكرار نام سيب و يا مطالعه و فراگيرى مطالبى كه در وصف سيب نوشته شده است، هيچ يك انسان را از خواصّ غذايى و طبّى سيب بهره مند نمى كند، بلكه خوردن خود سيب است كه چنان آثار و خواصّى براى انسان دارد. دين نيز اسمى دارد كه همان نام و ظاهر مسلمانى است. وصفى دارد كه تمام علوم عقلى و نقلى در زمينهى معارف اسلامى است. امّا نام و ظواهر مسلمانى و نيز انباشتن ذهن از علوم و اصطلاحات دينى، غير از ذات و خود دين است. آنچه اثربخش و مايه ى رستگارى، كمال، سعادت و تعالى انسان مىشود، ذات دين است، نه اسم يا وصف آن. سالكان و عارفان به نام و ظواهر مسلمانى و به معلومات و اطّلاعات دينى بسنده نمى كنند و در پى آنند كه ذات دين بر تمامى ذرّات و ابعاد وجودشان حاكم شود و نهال دين در وجودشان به ثمر بنشيند. از جنبه ى ديگر، دين داراى احكام و دستورات ظاهرى، اخلاق و روحّيات معنوى، و مقامات و حالات باطنى، و به تعبير ديگر، شريعت، طريقت و حقيقت است. گروهى از دينداران با افراط در پرداختن به يك حوزه، عملاً از ساير حوزه هاى دين بازمانده و محروم شدهاند. گروه ديگرى از دينداران، همچون برخى از صوفيان، حوزه هاى سه گانه ى مزبور را همچون مراتبى پنداشتهاند كه به ترتيب بايد طى شود و با رسيدن به مرتبه ى بالاتر، فرد از مرتبه ى پيشين و مراعات مقتضيات آن بى نياز مى شود. يعنى افراد مبتدى ملزم به رعايت شريعت، سالكان مقيّد به عمل به لوازم طريقت و بى نياز از رعايت شريعت، و عارفان واصل به حقيقت، بى نياز از هر دو مرتبه ى شريعت و طريقت و مراعات ملزومات آنها مى باشند. اين برداشت از دين كاملاً نادرست است. مراتب سه گانه ى مزبور لازم و ملزوم هم و جدايى ناپذيرند. قلب واصل به حقيقت، روحيّات و اخلاقى متناسب با خود در فرد پديد ميآورد و آن اخلاق و روحيّات، رفتار و كردارى هماهنگ با خود را ايجاد مى كند. چنين فردى انسان كامل و بهره مند از تماميّت دين است. سالكان و عارفان راستين، در رويكرد به دين، به اين معنى نيز تماميّت گرا مى باشند و توأمان و همزمان، شريعت، طريقت و حقيقت را طالبند. [2] ........................................ پی نوشت ها: 1.مراتب فوق در مباحث آتی تشریح خواهند شد. 2. برای آشنایی بیشتر با شاخصه های رویکرد سالکان به دین، ن.ک. به: مهدی طیّب، ص 14 تا 54. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه شود
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:59  توسط علیرضا عباسی
|
5. شهودطلبانه بودن: همانگونه كه در ظاهر وجود انسان حواسّى است كه ظاهر عالَم را با آنها ادراك مى كند، در باطن انسان نيز حواسّ مشابهى وجود دارد كه بهوسيله ى آنها مىتوان باطن عالَم را ادراك كرد؛[1] امّا در اكثر افراد حواسّ باطنى غيرفعّال است، لذا نمى توانند ملكوت و باطن عالَم را ادراك كنند و چه بسا تصوّرشان از عالَم، به ظواهرى كه با حواسّ ظاهرى خود ادراك مى كنند، محدود مى باشد و از اينكه عالَم، باطن و ملكوتى دارد بى خبرند.[2] علّت غيرفعّال بودن حواسّ باطنى در اغلب اشخاص، به خواب رفتن باطن آنهاست. از راه قطع دلبستگى به دنيا، كه از آن به موت تعبير مى شود، و از طريق پرهيزگارى، اجتناب از گناهان، آلودگىها و لذّتطلبىهاى جسمانى و نفسانى و رهيدن از دام وسوسه هاى شيطانى، به يُمن قوّت ايمان و يقين قلبى، بيدارى باطنى حاصل مى شود. با بيدارى باطنى، حواسّ باطنى فعّال مىشود و چشم، گوش، ذائقه، شامّه و لامسه ى باطن امكان مى يابد باطن امور و اشياء را ادراك كند. به ديده شدن ظواهر اشياء بهوسيله ى چشم بدن، مشاهده، و به ديده شدن باطن آنها بهوسيله ى چشم باطن، كه همان چشم دل يا چشم روح است، شهود گفته مى شود. در موارد بسيارى نيز تعبير شهود براى هر نوع ادراك باطنى، اعم از ديدن، شنيدن، استشمام كردن، چشيدن و لمس كردن باطنى به كار ميرود. گرچه مى توان به يارى استدلال هاى عقلى، فلسفى و يا كلامى و به كمك دلايل نقلى قرآنى و روايى، تا حدودى حقايق ملكوتى را شناخت و به وجود و ويژگى هايشان پى برد، امّا شهود آنها با حواسّ باطنى، بسيار فراتر، استوارتر، اطمينان بخش تر و ارزشمندتر از درك مفهومى آنها بهوسيله ى عقل و انديشه است. سالكان و عارفان، گرچه آموختن علوم و معارف ظاهرى را نفى نمى كنند و خود نيز به فراگيرى آن مى پردازند، امّا اين شناختهاى عقلى و علمى، آنها را ارضا نمى كند و در پى شهود حقايق عالم هستياند. آنها به اين اكتفا نمى كنند كه از طريق عقل و نقل دريابند كه خدا و قيامتى وجود دارد و عالَم، ملكوت و باطنى دارد و ملكوتيان و ارواح انبيا و اوليا حاضر و ناظرند. آنها طالب تجربه هاى عارفانه و شهود اين حقايق عالَم وجودند. گوشم شنيد قصّه ى ايمان و مست شد*كو قِسم چشم؟ ديدن ايمانم آرزوست ........................................ پی نوشت ها: 1.سوره انفال، آیه 29. 2. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، ص 247؛ مجلسی، بحارالانوار، ج58، ص 250 و کلینی، کافی، ج 1، ص 166. 3. سوره روم، آیه 7. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه شود
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:19  توسط علیرضا عباسی
|
4. علم موهبتى و لدنّى خواهانه بودن :علم و دانايى دو نوع است. يكى آنكه از راه تحصيل، مطالعه، تفكّر و تحقيق به دست ميآيد و به آن علم اكتسابى گفته مى شود. ديگرى علمى كه نيل به آن در گرو درسآموزى از دانشمندان، مطالعهى كتابها و تفكّر و تحقيق نيست؛ بلكه خداوند آن را از راه الهام باطنى، به شخص عطا مى كند و چشمه هاى آن علوم و معارف، از قلب شخص به زبانش جارى مى شود. به اين نوع از علم و دانايى، علم موهبتى يا لدنّى گفته مى شود. پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :مَن اَخلَصَ ِللهِ اَربَعينَ يَوماً، فَجَّرَ اللهُ يَنابيعَ الحِكمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ :هركس چهل روز وجود خود را براى خدا خالص كرد، خداوند چشمه هاى حكمت را از قلبش بر زبانش شكافته و جارى مى كند.[1] همچنين آن حضرت مى فرمايند :جاهِدوا اَنفُسَكُم عَلى شَهَواتِكُم تَحِلُّ قُلوبَكُمُ الحِكمَةَ :با تمايلات و خواهشهاى نفسانى خود مبارزه كنيد تا حكمت در دلهايتان جاى گيرد.[2] و نيز مى فرمايند :مَن عَمِلَ بِما عَلِمَ، وَرَّثَهُ اللهُ عِلمَ ما لَم يَعلَمُ :هر كه به دانسته هاى خود عمل كند، خداوند علم به آنچه نميداند را به او به ارث ميرساند.[3] اميرالمؤمنين علیه السّلام مى فرمايند :مَن زَهَّدَ فِى الدُّنيا ... عَلَّمَهُ بِغَيرِ تَعليمٍ :هركس در دنيا زهد و بيرغبتى پيشه كند ...، بدون درسآموزى، خداوند به او علم عنايت مى كند.[4] آن حضرت در مورد اين علم مى فرمايند :لَيسَ العِلمُ فِى السَّماءِ لِيُنزِلَ اِلَيكُم وَ لا فِى الاَرضِ لِيَصعَدَ لَكُم، بَل مَجبُولٌ فى قُلوبِكُم، تَخَلَّقوا بِاَخلاقِ الرَّوحانِييّنَ حَتّى يَظهَرَ لَكُم :علم نه در آسمان است كه بر شما فرود آيد و نه در زمين است تا براى شما بالا بيايد، بلكه در قلبهاى شما آفريده شده است. به اخلاق روحانيان متخلّق شويد تا بر شما آشكار شود.[5] امام صادق علیه السّلام نيز در مورد اين علم مى فرمايند :لَيسَ العِلمُ بالتَّعَلُّمِ. اِنَّما هُوَ نُورٌ يَقَعُ فى قَلبِ مَن يُريدُ اللهُ تَبارَكَ وَ تَعالى اَن يَهديَهُ :علم به درسآموزى نيست. علم نورى است كه خداوند در قلب كسى كه اراده مى كند هدايتش نمايد، قرار مي دهد.[6] در قرآن كريم نيز اشارات و تصريحاتى بر وجود علم موهبتى به چشم مىخورد. خداوند در مورد حضرت خضر علیه السّلام مى فرمايد :عَبداً مِن عِبادِنا اتَيناهُ رَحمَةً مِن عِندِنا وَ عَلَّمناهُ مِن لَدُنّا عِلماً :بندهاى از بندگان ما كه از جانب خود رحمتى شامل حالش كرده و از نزد خويش به او علم آموخته بوديم.[7] در مورد جناب لقمان علیه السّلام مى فرمايد :وَ لَقَد اتَينا لُقمانَ الحِكمَةَ :همانا به لقمان حكمت عطا كرديم.[8] همچنين قرآن در بيان ثمرات تقوا مىفرمايد :وَ اتَّقُوا اللهَ وَ يُعَلِّمُكُمُ اللهُ :تقواى الهى داشته باشيد و خدا به شما علم ميآموزد.[9] و نيز مى فرمايد :اِن تَتَّقُوا اللهَ يَجعَل لَكُم فُرقاناً :اگر تقواى الهى داشته باشيد، خداوند براى شما توان تشخيص حقّ از باطل قرار ميدهد.[10] عارفان و سالكان، ضمن نفى نكردن علوم ظاهرى و اكتسابى و در عين اقدام در جهت فراگيرى آنها، به اين علوم بسنده نمىكنند و با آن ارضا نمى شوند و درصدد دستيابى به علم لدنّى و موهبتى الهياند. ........................................ پی نوشت ها: 1. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 249. 2. ورّام بن ابی فراس، مجموعه ی ورّام، ج 2، ص 122. 3. مجلسی، بحارالانوار، ج 68، ص 363. 4. مجلسی، بحارالانوار، ج 78، ص 63. 5. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، ص 247. 6. مجلسی، بحارالانوار، ج 1، ص 225. 7. سوره کهف، آیه65. 8. سوره لقمان، آیه12. 9.سوره بقره، آیه 282. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمدوآلمحمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:20  توسط علیرضا عباسی
|
. متعمّقانه بودن :قرآن كريم و احاديث معصومين علیهم السّلام، كه اصلى ترين منابع معارف دين مى باشند، به مفهوم ظاهرى و اوّليّهاى كه از آنها استنباط مى گردد خلاصه نمى شوند، بلكه اسرار و رموز و ژرفا و بطونى بيانتها دارند. اميرالمؤمنين علیه السّلام درباره ى قرآن كريم مى فرمايند :ظاهِرُهُ اَنيقٌ وَ باطِنُهُ عَميقٌ :ظاهرش زيبا و درونش پرژرفاست.[1] امام صادق علیه السّلام نيز مى فرمايند: كِتابُ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ عَلى اَربَعَةِ اَشياءٍ، عَلَى العِبارَةِ وَ الاِشارَةِ وَ اللَّطائِفِ وَ الحَقائِقِ. فَالعِبارَةُ ِلالعَوامِ وَ الاِشارَةُ لِلخَواصِّ وَ اللَّطائِفُ لِلاَولياءِ وَ الحَقائِقُ لِلاَنبياءِ :كتاب خداوند عزّوجلّ بر چهار قسم است، عبارت، اشاره، لطايف و حقايق. عبارت آن براى عوام، اشارهى آن براى خواص، لطايف آن براى اوليا و حقايق آن براى انبياست.[2] پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نيز مى فرمايند :اِنَّ لِلقُرانِ ظَهرَاً وَ بَطناً وَ لِبَطنِهِ بَطناً اِلى سَبعَةِ اَبطُنِ :هر آينه براى قرآن، ظاهرى و باطنى است و براى باطن آن نيز باطنى است، تا هفت بطن.[3] امام باقر علیه السّلام مى فرمايند: ظَهرُهُ تَنزيلُهُ وَ بَطنُهُ تَأويلُهُ :ظاهر قرآن همان مفاهيم و عبارات نازل شده ى آن و بطن آن تأويل آن است.[4] امام سجّاد علیه السّلام مى فرمايند :اِنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ عَلِمَ اَنَّهُ يَكونُ فى آخِرِ الزَّمانِ اَقوامٌ مُتَعَمِّقوُنَ، فَاَنزَلَ اللهُ تَعالى «قُل هُوَ اللهُ اَحَدٌ» وَ الآياتَ مِن سورَةِ الحَديدِ اِلى قَولِهِ «وَ هُوَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ»: خداى عزّوجلّ ميدانست در آخرالزّمان مردمانى ژرفكاو و موشكاف خواهند آمد، به همين دليل سوره ى «قُل هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و آيات سوره ى حديد تا «وَ هُوَ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» را نازل كرد.[5] آنچه در مورد آيات قرآن مشاهده شد، در مورد سخنان معصومين علیهم السّلام نيز در احاديث خود آن بزرگواران مطرح شده است. سالكان و عارفان، در عرصه ى شناخت دين، به درك سطحى و ظاهرى بسنده نمى كنند و متعمّقانه و ژرفكاوانه در پى دستيابى به اسرار، بطون، تأويل و رموز آن مى باشند. ........................................ پی نوشت ها: 1. سیّدرضی، نهج البلاغه، خطبه 18. 2. مجلسی، بحارالانوار، ج 75، ص 278. 3. فیض کاشانی، تفسیر صافی، مقدّمه 8. 4. مجلسی، بحارالانوار، ج 89، ص 97. 5. کلینی، کافی، ج 1، ص 91. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعج ل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه شود
+ نوشته شده در جمعه دهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 6:23  توسط علیرضا عباسی
|
2. عاشقانه بودن :اشخاصى كه به دين روى آورده و به انجام دستورهاى دينى تن دادهاند، به دو گروه صابران و عاشقان قابل تقسيم مى باشند. صابران كسانياند كه تكاليف دينى براى آنها تلخ و سخت است و با اكراه و تلخى، انجام آنها را متحمّل مى شوند. صابران خود به دو گروه تقسيم مى شوند. نخست راهبان و خائفان، كه نه به خدايى كه دستورات دينى را صادر كرده است علاقه و محبّتى دارند و نه فايده و ثمرى در اجراى دستورات مزبور مى بينند، بلكه تنها از ترس پيامدهاى تلخ دنيوى و اخروى تخلّف از فرامين الهى و براى دچار نشدن به آن، تن به طاعت و عبادت ميدهند. دوم تاجران، اجيران و طامعان، كه گرچه ايشان نيز علاقه و محبّتى به خدا در قلبشان نيست، امّا به منافع و ثمراتى كه اجراى دستورات دينى در پى دارد آگاهى يافتهاند و لذا به طمع نيل به تبعات شيرين دنيوى و اخروى يا دستيابى به كشف وكرامات و قدرتهاى روحى، سر به راه دين نهادهاند و از دستورات آن پيروى مىكنند. امّا عارفان و سالكان، نه به پيامدهاى تلخ تمرّد از دين توجّه دارند و نه به ثمرات شيرين اطاعت از دين اعتنايى مىكنند و نه انجام تكاليف دينى در نظرشان تلخ و دشوار است. اينان صرفاً به دليل محبّت و عشقى كه به خدا دارند و اينكه به مقتضاى آن محبّت و عشق، درصدد خشنود ساختن محبوب و كسب رضايت خاطر معشوق خويشند، نه تلخكامانه و از سر ناچارى، بلكه مشتاقانه، به استقبال اوامر الهى ميروند و دستورهاى دين را به شيرينى و گوارايى پذيرا مى شوند و از انجام آنها لذّت مى برند. امام صادق علیه السّلام در توصيف اين گروه مى فرمايند :قَومٌ عَبَدوا اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ حُبّاً لَهُ، فَتِلكَ عِبادَةُ الاَحرارِ وَ هِىَ اَفضَلُ العِبادَةِ :گروهى خداى عزّوجلّ رابه دليل محبّت و عشقى كه به او دارند بندگى مى كنند، اين عبادت آزادگان و برترين عبادتهاست.[1] و در بيان انگيزهى خود در انجام عبادت مى فرمايند :وَلكِنّى اَعبُدُهُ حُبّاً لَهُ عَزَّ وَ جَلَّ، فَتِلكَ عِبادَةُ الكِرامِ :امّا من به دليل عشق به خداوند عزّوجلّ، او را عبادت مىكنم و اين عبادت بزرگواران است.[2] امام باقر علیه السّلام بر اساس همين رويكرد مى فرمايند :هَلِ الدّينُ اِلاَّ الحُبُّ؟ ... اَلدّينُ هُوَ الحُبُّ وَ الحُبُّ هُوَ الدّينُ :آيا دين چيزى جز محبّت و عشق است؟ ... دين همان محبّت و عشق، و محبّت و عشق همان دين است.[3] ........................................ پی نوشت ها: 1. کلینی، کافی، ج 2، ص 84. 2. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 17، 197 و 204. 3. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 238. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمدوعجل فرجهم لطفابه سایت اهل ولامراجعه کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:59  توسط علیرضا عباسی
|
گرچه همانگونه كه گفتيم عرفان ناب همان دين است؛ امّا نحوه ى نگرش و پرداختن سالكان و عارفان به دين، با ديگر گروه هاى ديندار، از قبيل متشرّعان، مقدّس مآبان و زاهدان، متفاوت است. سالكان در رويكرد به دين، بلندهمّتند و به بهره ى نازل و اندك از دين راضى نمى شوند و بسنده نمى كنند و با اهتمام و مجاهدت تمام، در پى متعالى ترين بهره مندى ها از دين مى باشند. مهمترين شاخصه هاى رويكرد سالكان به دين را در قالب موارد زير مى توان برشمرد. 1. خداگرا بودن :گروه هاى متنوّعى در پرداختن به دين، در پى مقاصد دنيوى مى باشند. منافقان كه در باطن كافر و دشمن دينند و به دروغ، در ظاهر خود را مؤمن جلوه ميدهند تا از خطرهايى كه كافران را تهديد مى كند مصون بمانند و بتوانند در جامعه ى اسلامى نفوذ كنند و از پشت، ضربه ى كارى ترى به پيكر دين و جامعه ى دينى بزنند؛ متظاهران كه ايمان راسخى ندارند و تنها براى مردم فريبى و جلب اعتماد و احترام ديگران و نيل به منافع و مطامع دنيوى، به ديندارى تظاهر مى كنند؛ مؤمنان كوته فكر و دون همّتى كه تنها انتظارشان از دين، رفع مشكلات مادّى و فراهم كردن زمينه ى دستيابى به آرزوهاى دنيوى و در نهايت، تأمين زندگى سرشار از بركات مادّى و آرامش و آسايش دنيوى است؛ و كاركردگرايان كه بدون اينكه براى واقعيّت خارجى داشتن معتقَدات دينى اهمّيّتى قائل باشند و خود را درگير بحثهاى كلامى و فلسفى وجود خدا، قيامت، ملكوت و ملكوتيان كنند، صِرف باور داشتن به اين امور را مفيد ميدانند و داشتن عقايد و احساسهاى دينى را توصيه مى كنند؛ زيرا آن را موجب آرامش روحى شخص در شرايط خطر، مايه ى احساس برخوردار بودن از يك حمايت و نقطه ى اتّكاى قوى و در نتيجه، باعث ضعف نشان ندادن و از پاى درنيامدن شخص در برابر مشكلات شديد، حوادث مهيب و موقعيّتهاى تهديدكننده، سبب پايبند ماندن شخص به اصول اخلاقى، پاكى و صداقت در خلوت و تنهايى و به هنگام نبود نظارتهاى بيرونى، و موجب ظلم و تعدّى نكردن او به ديگران در وضعيّتى كه در مسند قدرت قرار دارد و خود را از دسترس آنها خارج و از اعتراض و تعرّض و واكنش در برابر ظلمهايش در امان مى بيند؛ ميدانند. تمامى گروه هاى فوق، اعم از منافقان، متظاهران، متديّنان كوته فكر و دون همّت و كاركردگرايان، در رويكرد به دين، دنياگرا مى باشند. گروه ديگرى از مؤمنان، با انگيزه ى درامان ماندن از سختى ها و عذابها، و نيل به راحتى ها و نعمتهاى اخروى، به دين روى ميآورند. اينان در رويكردشان به دين، آخرت گرا مى باشند. امّا عارفان و سالكان، در رويكرد به دين، خداگرا مى باشند؛ به اين معنى كه انگيزه ى آنها در روى آوردن و پرداختن به دين، تنها اين است كه بنده ى مؤدّبى در پيشگاه پروردگار باشند و به وظايف عبوديّت و بندگى خود، به شايستگى رفتار كنند. بر همين اساس، اميرالمؤمنين علیه السّلام به خداوند عرضه ميدارند :وَجَدتُكَ اَهلاً لِلعِبادَةِ فَعَبَدتُكَ: تو را سزاوار عبادت شدن يافتم، لذا راه بندگيات را در پيش گرفتم.[1] همينطور آن حضرت درباره ى عبادت آزادگان مى فرمايند :قَومٌ عَبَدوا اللهَ شُكراً فَتِلكَ عِبادَةُ الاَحرارِ :گروهى تنها در مقام سپاس، خدا را عبادت و بندگى مى كنند و آن عبادت آزادگان است.[2] ........................................ پی نوشت ها: 1. مجلسی، بحارالانوار، ج 41، ص 14. 2. سیّدرضی، نهج البلاغه، حکمت 237. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه شود
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:52  توسط علیرضا عباسی
|
راه خودسازى و نيل به قلّه هاى بلند كمال انسانى بسيار طولانى است و در مقايسه با آن، فرصت عمر انسان، حتّى اگر عمر درازى باشد، بسيار اندك و كوتاه است؛ بنابراين فرصت اضافى براى هدر دادن و تلف كردن وجود ندارد. در نتيجه، حتّى لحظهاى را نيز نبايد از دست داد و بايد بيدرنگ كار خودسازى و تهذيب را آغاز كرد و گام در راه تعالى و تكامل گذارد. آنچه گفتيم در صورت اطمينان از در پيش داشتن عمرى دراز بود. امّا همه ميدانيم چنين اطمينان و تضمينى وجود ندارد و چه بسا انسانهايى كه قبل از رسيدن به كهنسالى، در نوجوانى، جوانى و يا ميانسالى، عمرشان به پايان ميرسد و از كجا معلوم ما از اين گروه نباشيم و پيش از رسيدن به پيرى، طومار زندگى دنيوى ما درهم پيچيده نشود. در نتيجه، چه بسا فرصت ما براى خودسازى و پيمودن راه تعالى و تكامل بسيار كوتاهتر از آن چيزى باشد كه مى پنداريم. بنابراين فوريّت آغاز كردن خودسازى بسيار زياد است. فرصت غنيمت است رفيقان در اين چمن * فردا چو برگ گل همه بر باد رفتهايم علاوه بر دلايل فوق، بايد توجّه داشت كه هرچه از عمر فرد بگذرد و سنّ جوانى به پيرى بگرايد، شخصيّت جوان كه همچون مومى نرم و انعطاف پذير است و با اندك نيرو و مجاهدتى، به شكل دلخواه درميآيد؛ به شخصيّت بزرگسالى كه همچون سنگ سخت و تغييرناپذيرى است بدل مى شود و كوچكترين دگرگونى در آن، نيازمند صرف نيرويى بسيار و تلاشى دشوار خواهد بود و اين در حالى است كه در سنّ جوانى، وجود شخص، سرشار از نيرو و توانايى است و با بالا رفتن سن، اين نيرو و توانايى رو به افول مىگذارد و جاى خود را به ضعف و ناتوانى ميدهد. در نتيجه، جريان زمان به دو لحاظ به زيان شخص پيش ميرود؛ زيرا در جوانى، كار آسانتر و نيروى انجام آن بيشتر و در بزرگسالى و پيرى، كار دشوارتر و نيروى انجام آن كمتر است. تو كه مى گويى كه فردا، اين بدان كه به هر روزى كه ميآيد زمان آن درخت بد جوانتر مىشود وين كَننده پير و مضطر مى شود خاربن در قوّت و برخاستن خاركن در سستى و در كاستن خاربن هر روز و دم سختتر خاركن هر روز زار و خشكتر او جوانتر مى شود تو پيرتر زود باش و روزگار خود مبر با توجّه به آنچه گفتيم، مسلّم شد كه كار خودسازى را بايد هرچه سريعتر آغاز كرد و با امروز و فردا كردن، فرصت را از دست نداد و كار را بر خود دشوار نكرد. پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم دراين باره مى فرمايند: اَلفُرَصُ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ: فرصتها همچون عبور ابرها مى گذرد.[1] ............................................... پی نوشت: 1. مجلسی، بحارالانوار، ج 74، ص 166. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه شود ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:44  توسط علیرضا عباسی
|
2. غفلت از خودسازى در اثر غرق شدن در فعّاليّتهاى اجتماعى :احساس مسؤوليّت اجتماعى و تعهّد نسبت به آنچه بر ديگران مى گذرد، سبب شده است گروهى ديگر از انسانها از انديشيدن و پرداختن به خويش غافل شوند و بازمانند. گرچه از ديد اسلام هر فرد مسلمان نسبت به كليّه ى افراد جامعه ى اسلامى و حتّى جامعه ى بشرى مسؤول است و بازماندن از ايفاى اين مسؤوليّت در اثر درونگرايى افراطى امرى ناستوده و مردود است، امّا برونگرايى افراطى و غرق شدن در فعّاليّتهاى گوناگون اجتماعى، به گونهاى كه براى شخص هيچ فراغت و فرصتى براى انديشيدن به خود و پرداختن به خودسازى باقى نماند، نيز ناپسند و ممنوع است. نكته ى ظريف و درخور دقّت در اين زمينه اين است كه بخشى از راه تعالى، تكامل و سعادت انسان، از دل جامعه مى گذرد؛ گرچه بخش ديگر آن، حالت فردى دارد. چنانكه وقتى فرد مسلمانى در خلوت سحرى، به نيايش و عبادت عاشقانه و عارفانه مشغول است، بيآنكه به فعّاليّتى اجتماعى مشغول باشد، در مسير تعالى گام برميدارد. امّا همانگونه كه گفته شد، بى شك بخش قابل توجّهى از راه تكامل انسان مسلمان، از دل جامعه مى گذرد. امّا در همان بخش نيز اين فعّاليّتهاى اجتماعى تنها در حالى ارزشمند و مؤثّر خواهند بود كه صرفاً براى جلب رضايت الهى و قربةً الى الله انجام شوند.
از سوى ديگر، يكسره خرج كردن از سرمايه هاى وجودى خود در عرصهى اجتماع و از طريق خودسازى هاى فردى، درصدد كسب جايگزين براى سرمايه هاى هزينه شده نبودن، شخص را در معرض خطر فروپاشى و تهيدستى ارزشهاى شخصيّتى قرار ميدهد. همانگونه كه شخصى كه دارايى هاى خود را مدام به نيازمندان انفاق مى كند، بيآنكه در پى كسب درآمدى براى جايگزينى باشد، سرانجام دارايى هايش تمام مى شود و خود نيز به جمع تهيدستان مى پيوندد. يا در خودرويى كه بدون روشن بودن موتور و شارژ شدن باترى آن از طريق دينام، چراغهايش روشن باشد، چراغها بيش از چند ساعت روشن نخواهند ماند و با تخليه ى باترى، خاموش مى شوند و خودرو و اطراف آن در تاريكى فرو خواهند رفت. بنابراين همانگونه كه پيوسته انفاق كردن شخص، بستگى به كسب درآمد جايگزين دارد و نيز پيوسته روشن و روشنى بخش بودن چراغهاى خودرو، منوط به روشن بودن موتور و شارژ شدن مستمرّ باترى از طريق دينام است، استمرار صلاحيّتها و توانايى هاى شخص براى ارائهى خدمات اجتماعى نيز منوط به كسب سرمايه هاى معنوى، از طريق خودسازى مستمرّ است. چه بسا اشخاصى كه سالهاى بسيار، خود را وقف خدمات گوناگون اجتماعى كرده و به علّت غفلت از پرداختن به خودسازى هاى فردى و معنوى، يكباره دچار فروپاشى شخصيّتى شده و به افرادى تبديل شدهاند كه جز منافع و مطامع فردى خويش، هيچ چيز براى آنها ارزشمند و قابلاعتنا نيست. حتّى پيامبران و امامان :كه در صدر مصلحان و خادمان جوامع بشرى قرار دارند و همچون نورافكنى قوى،[1] در جامعه ى ظلمانى عصر خود نورافشانى مىكردند، نيروى اين پرتوافكنى را در خلوتهاى مستمرّ عارفانه و عاشقانهاى كه در حال عبادت و تفكّر داشتند، از مبدأ فيّاض هستى كسب مى نمودند. شبزندهدارىها و سحرخيزى هاى مستمرّ پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم و خلوت گزينى هاى آن بزرگوار در غار حرا يا در حال اعتكاف در مسجدالنّبى، جلوهاى از اين كسب نيرو براى توانمندى در ايفاى نقش مصلحانه و بيدارگرانهى آن حضرت در عرصهى جامعهى ظلمانى و فاسد جاهلى عصر خود است. از ديگر سو، فعّاليّتهاى اجتماعى شخص وقتى اثربخش و مفيد خواهد بود و به صلاح و سود جامعه منجر مى شود كه فرد انجامدهندهى آن فعّاليّتها، خودساخته و مهذّب باشد. تحوّلات مثبت عظيم و پايدار در جوامع بشرى همواره از سوى كسانى صورت گرفته است كه نفسى مهذّب و نَفَسى رحمانى داشتهاند. بزرگترين و موفّق ترين شخصيّتهايى كه منشأ تحوّلاتى عميق و ماندگار در جوامع انسانى بودهاند، انبياى الهياند. پس از گذشت قرنها، هنوز اكثر جمعيّت جهان پيرو مكتب پيامبرانند. رمز اصلى اين موفّقيّت نه شكل و قالب مكتب و نهضت و عِدّه و عُدّه ى آنان، كه اخلاص، روح مصفّا، نفس مهذّب و نَفَس الهى ايشان است. بنابراين كسانى كه در پى تحوّل و اصلاح در جامعهاند، پيشاپيش بايد اين تحوّل و اصلاح را در درون خود بهوجود آورند. اميرالمؤمنين علیه السّلام دراين باره مى فرمايند :مَن نَصَبَ نَفسَهُ لِلنّاسِ اِماماً فَليَبدَأ بِتَعليمِ نَفسِهِ قَبلَ تَعليمِ غَيرِهِ وَليَكُن تَأديبُهُ بِسيرَتِهِ قَبلَ تَأديبِهِ بِلِسانِهِ وَ مُعَلِّمُ نَفسِهِ وَ مُؤَدِّبُها اَحَقُّ بِالاِجلالِ مِن مُعَلِّمِ النّاسِ وَ مُؤَدِّبِهِم :آن كه خود را در جايگاه رهبرى مردم قرار ميدهد، بايد پيش از آموزش به ديگران، به آموزش خويش بپردازد و پيش از اينكه با زبان خود ادب آموزد، بايد با روش و عمل خويش ادب آموزد و كسى كه خود را آموزش دهد و تربيت كند، از كسى كه مردم را آموزش ميدهد و ادب ميآموزد، بيشتر سزاوار تجليل و بزرگداشت است.[2] سخن انسانهاى وارسته و اهل عمل، دلنشين و مؤثّر است و در جان مخاطبان نفوذ مىكند و منشأ تحوّل و حركت در آنها مى شود. امّا سخنوران چيرهدستى كه با هنرمندى تمام، با واژه ها و اصطلاحات بازى و شونده را مسحور كلام خود مى كنند، امّا از وارستگى و صلاحيّتهاى درونى بى بهرهاند، تأثير كلامشان سطحى و زودگذر است و هرگز مبدأ تحوّل و حركتهاى عميق و ماندگار در ديگران نخواهد شد. انسانهاى خودساخته، مهذّب، وارسته و الهى، صرفنظر از سخن و فعّاليّتها، وجودشان براى ديگران آثار وضعى مثبت دارد. روح پاك و نيرومند آنها همچون مغناطيسى است كه بدون سروصدا و تقلّا، بُراده هاى پراكنده ى آهن را به صورت طيف منظّمى سامان ميدهد. آيات و احاديث فراوانى حكايت از بركات وجودى اولياى خدا و شخصيّتهاى ربّانى براى محيط خود دارد. مصداق كامل اين حقيقت را در اثر وجودى حجّت خدا در بقا و حيات عالم مى توان يافت. همچنين اثر وجودى حجّت خدا در اصلاح و تكميل نفوس را در احاديثى مى توان ديد كه حكايت از اين دارند كه حجّت خدا پس از ظهور، دست خود را بر سر مردم مى نهد و به بيان ديگر، آنها را در پرتو فيض معنوى خود كه از طريق دستانش به آنها منتقل مى كند، قرار ميدهد و در نتيجه ى آن، افكار آنها متمركز و آگاهى، دانايى و بردبارى ايشان به نهايت درجه ى كمال ميرسد. با توجّه به موارد فوق، صرف نظر از هدف اصلى كه در فعّاليّتهاى اجتماعى فرد مسلمان بايد مدّ نظر باشد، كه همان تعالى و تقرّب خود او از طريق خدمت به ديگران است، حتّى اگر فقط به تأثير مثبت تلاشها براى جامعه بينديشيم و آن را هدف قرار دهيم، نيل به اين هدف نيز در گرو خودسازى و تهذيب و دستيابى به شخصيّتى وارسته و صالح و نفسى مهذّب و الهى است و بدون آن، توفيق در اصلاح و خدمت به جامعه دست نيافتنى خواهد بود. نكته ى ديگر اينكه شخص ناوارسته و غيرمهذّب، اگر در عرصه ى فعّاليّتهاى اجتماعى براى برافكندن استبداد، ظلم و فساد و استقرار آزادى، عدالت و صلاح، صادقانه دست به تلاش و مبارزه بزند و در عمل نيز موفّق شود مستبدّان، ظالمان و مفسدان را شكست دهد و قدرت را از آنها بازستاند، پس از اينكه خود به قدرت رسيد، به تدريج صداقت و سلامت خويش را از دست ميدهد و براى حفظ و گسترش قدرت خود، به استبداد، ظلم و فساد روى ميآورد و خود به طاغوتى جديد تبديل مى شود؛ زيرا حالت طبيعى اوّليه ى انسان اين است كه هنگامى كه خود را بىنياز پنداشت، به طغيان و ستمگرى كشيده مى شود، مگر اينكه پيش از رسيدن به قدرت، از راه تهذيب و تزكيه ى نفس، خود را از شرّ طاغوت درون خويش رها كند. قرآن كريم در اشاره به همين حقيقت مىفرمايد :اِنَّ الاِنسانَ لَيَطغَى اَن رَّأَهُ استَغنى :انسان چون خود را بى نياز بيند، طغيان مى كند.[3] آنچه گفته شد، بهروشنى آشكار كرد كه غفلت از خودسازى و تهذيب، در اثر غرق شدن در فعّاليّتهاى اجتماعى، خطايى بزرگ و زيان بار است. .................................................... پی نوشت ها: 1. سوره احزاب، آیه 46. 2. سیّد رضی، نهج البلاغه، حکمت 73. 3. سوره علق، آیه های 6 و 7. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولامراجعه شود
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:47  توسط علیرضا عباسی
|
استاد مهدی طیب بهراستى ما كيستيم و حقيقت هستى ما چيست؟ هدف از ايجاد ما چه بوده است و براى ايفاى چه نقشى در جهان آفريده شدهايم؟ چه ظرفيّتهايى براى ايفاى آن نقش در وجود ما به وديعت نهاده شده است و چه توانايى هايى براى نيل به آن هدف در ما تعبيه شده و نهفته است؟ هدف ما در زندگى چه بايد باشد و با نيل به چه چيزى به كاميابى و كمال دست مى يابيم و در زندگى خود انسانى موفّق و سعادتمند خواهيم بود؟ فرصت كوتاه و جايگزينناپذير عمر را چگونه بايد صرف كنيم و زمان و توان خود را چگونه بايد برنامهريزى و سازماندهى كنيم تا بهترين و شايستهترين بهره را از عمر برده باشيم؟ مطرح بودن پرسشهاى فوق در ذهن انسان و يافتن پاسخ درخور و درست براى آنها، و در پى آن، پرداختن به شكوفاسازى استعدادها و فعليّت بخشيدن به ظرفيّتهاى بالقوّه و پنهان وجود خود، و برنامهريزى، سازماندهى و بهكارگيرى توانايىهاى مزبور در جهت نيل به هدف زندگى و در راستاى دستيابى به كمال و سعادت، شرط حيات متعالى و انسانى است و حياتى ترين امر در زندگى هر انسان آگاه و خردمند به شمار ميرود. پيراستن وجود و زندگى خود از آنچه انسان را از نيل به كمال و سعادت باز ميدارد و آراستن آن به آنچه لازمه ى دستيابى او به تعالى و كاميابى است، خودسازى يا تزكيه و تهذيب ناميده مى شود؛ و بر اساس آنچه گفته شد، ضرورى ترين و حياتى ترين مسئله در زندگى هر شخص دانا و خردمند است. منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم به سایت اهل ولا مراجعه شود ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:41  توسط علیرضا عباسی
|
::: عارفانه های حاج اسماعیل دولابی(ره) :::
* عبد ظهور خداست، از خود هستی علیحدّهای ندارد که پیدا شود. لذا وقتی به نفس خود نگاه میکند، خدا را میبیند. * بودِ خدا نگذاشت هیچ بودی ظاهر شود؛ قدرتش نگذاشت هیچ قدرتی ظاهر شود. * یک وقت نگردی خودت را پیدا کنی. خود علیحدّهای از خدا وجود ندارد که پیدا شود. خدا فرمود: کُن: «باش»، شما درست شدید. شما هستی علیحدّه ندارید که دیده شود. تا به خودت نگاه کنی، خدا دیده میشود. این بدنهای شما جلوهی خود اوست. شما کجا خودت را پیدا میکنی؟ [امیرالمؤمنین علیهالسّلام فرمود: اَلحَمدُ لِلّهِ المُتَجَلّی لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ: «حمد خدایی را که به صورت خلایقش بر خلایقش تجلی نمود».] به خودت که نگاه کنی، خدا را میبینی. اگر نفست را دیدی، فوراً توبه کن. نگذار بگویی اَنَا، که این لباس ظلم است که بر ایمان خود میپوشانی. اگر در سجدهی نماز که میگویی سُبحانَ رِبّی الأعْلی و بِحَمْدِهِ، دیدی که خودت را داری تعریف میکنی و بزرگی خدا ظهور کرده است، بگو اللهُاکبر. نکند بگویی من، که این ظلمی است که خدا را با آن میپوشانی. *خدا پیدایی است که هرگز پنهان نبوده و نخواهد بود. یا غائِباً مِنْ فَرْطِ الظُّهُورِ: «ای کسی که از شدّت پیدایی پنهان میباشی». [حضرت ولیّ عصر عجّلاللهتعالیفرجه در مناجات رجبیّه میفرمایند: یا باطِناً فی ظُهُورِهِ وَ ظاهِراً فی بُطُونِهِ وَ مَکْنُونِِِه: «ای خدایی که در عین ظهور و پیدایی، پنهان و مخفی هستی و در عین پنهانی و مخفی بودن، ظاهر و آشکاری». امیرالمؤمنین علیهالسّلام میفرماید: کُلُّ ظاهِرٍ غَیْرُه غَیْرُ باطِنٍ وَ کُلُّ باطِنٍ غَیْرُهُ غَیْرُ ظاهِرٍ: «هر آشکار و پیدایی جز خدا پنهان نیست و هر پنهانی غیر از خداوند آشکار نیست». و میفرماید: یَکُونُ ظاهِراً قَبْلَ أنْ یَکُونَ باطِناً: «خداوند پیش از آنکه پنهان باشد، آشکار است».] لذا جا دارد گفته شود: عَمِیَتْ عَیْنٌ لا تَراکَ: «کور باد چشمی که تو را نبیند». *نیستی من ز هستی من است؛ پس هستی من ز نیستی است. یعنی تا وقتی هستی و شئوناتی برای خود قائلم، ارزشی ندارم و چیزی نیستم. امّا وقتی هستی و شئوناتی برای خود قائل نیستم، باارزشم. عبد هر وقت پیدا شود، یک شاهی هم نمیارزد و وقتی گم شد، خیلی ارزشمند است. لا الهَ الاّ الله همین است. اگر این را یافتهای، موحّد شدهای. احد که ظاهر شود، موحّدی باقی نمیگذارد و همه قاطی میشوند. آب همهی موحّدها را که گرفتند، شد احد. المُؤمِنُونَ کَنَفْسٍ واحِدَةٍ: «مؤمنان مثل یک شخص واحدند». حضرت امیر علیهالسّلام فرمود: کُلُّنا مُحمَّدٌ: «همهی ما محمّد صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم هستیم». کُلُّنا، دوستان اهل بیت را هم میگیرد. این فرمایشات رنگ و بوی احد دارد. ----------------------------------------------------------- + تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مربوطه در سایت اهل ولا مراجعه فرمایید. - منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 22 و 23 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:43  توسط علیرضا عباسی
|
* اَلَّذینَ آمَنوا وَ لَمْ یَلبِسُوا ایمانَهُم بِظُلْمٍ اولئِکَ لَهُم الأمنُ و هُم مُهتَدُونَ: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نپوشاندند، آنهایند که برایشان امن وجود دارد و آنها همان هدایتیافتگانند». ظلم مورد نظر در این آیه، پوشاندن فعل خداست با فعل خلق، و پوشاندن صفات خداست با صفات خلق، و پوشاندن هستی خداست با صورتهای خلایق. ایمان یعنی تنها فاعل و تنها صاحب صفت و تنها هست را خدا دیدن و به آن اقرار کردن. ظلم یعنی کارها و صفات و هستی را به خلق نسبت دادن و خدا را ندیدن. کسی که به خدا ایمان بیاورد و ایمانش را با ظلم نپوشاند، به وادی امن راه مییابد و هدایتیافتهی واقعی اوست. پس سعی کنید به خلق که نگاه میکنید، خدا را ببینید و خلق برای شما حجاب از خالق نشوند؛ بلکه نشان دهندهی خالق باشند. [العُبُودیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الّرُبُوبِیَّةُ: «بندگی کردن گوهری است که کُنه آن پروردگاری کردن است». ما رَأیْتُ شَیْئاً الاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ و بَعْدَهُ و مَعَهُ و فیهِ: «هیچ چیز را ندیدم، مگر این که خدا را پیش از آن و بعد از آن و همراه آن و در آن دیدم». اَیْنَما تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ: «به هر طرف رو بگردانید، وجه خدا آنجاست». اِنّی وَجَّهْتُ وَجهیَ لِلَّذی فَطَرَ السّمواتِ وَ الاَرْضَ حَنیفاً وَ ما انَََا مِن المُشْرِکینَ: «هرآینه من به طور خالص رویم و توجّهم را به سوی کسی متوجّه ساختم که آسمانها و زمین را آفرید و من از مشرکان نیستم». کانَ اللهُ وَ لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیْءٌ و الآن کَما کانَ: «خدا بود و همراه با او چیزی نبود و الآن هم همانطور است که بود». هُوَ الاَوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ: «اوّل و آخر و ظاهر و باطن، همه اوست و او به همهی چیزها داناست». شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لا الهَ الاّ هو: «خداوند شهادت میدهد که هرآینه جز او خدایی نیست».] * خود به خود بود و هست و خواهد بود. * انّا لِلّهِ یعنی ما هنر خداییم، نعوذ بالله یعنی ما توی خدا بودیم. این هنر توی خدا بود و حالا آن را ظهور داد و ما خلق شدیم. رجعت یعنی بازگشت انسان به همان جایی که قبلاً بوده است. وَ اِنّا الَیْهِ راجِعوُنَ یعنی به سوی او بازمیگردیم. پس جای جدیدی نمیرویم؛ قبلاً پیش خدا بودیم و مجدداً به همان جا میرویم. * هنرمند هنر خودش را دوست دارد، هنر که نمیتواند هنرمند را دوست بدارد. هنر فقط میتواند هنرمند را نشان بدهد. خدا مخلوقش را دوست دارد، مخلوق قادر نیست خدا را دوست بدارد. خلق محبوب خدا هستند و خالقشان را نشان میدهند. * هر مصنوعی صانعش را نشان میدهد. به هر چیزی نگاه کنی، سازندهی آن را یاد میکنی. قالی را میبینی، میگویی عجب قالیبافی داشته است. ساختمان را میبینی، میگویی عجب معماری داشته است. خودت را چه؟ اگر خودت را هم جلوی آیینه نگاه کنی، یاد خدا میافتی. مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّّهُ یعنی هر کس نفس خودش را نگاه کند، خدا را دیده است. وقتی یاد خدا افتاد، خدایی میشود؛ گوشت و پوستش هم صدا میزنند لا اله الاّ الله، ذاتش میگوید لا الهَ الاّ الله. ----------------------------------------------------------- + تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مربوطه در سایت دهل ولا مراجعه فرمایید. - منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 20 تا 22 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
+ نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 9:26  توسط علیرضا عباسی
|
ایمان و ولایت، امن و آرامش میآورد. وادی امن، ایمان است نه سرزمین مکّه. مگر ندیدی در مراسم حجّ در مکّه چقدر حاجی را کشتند؟ این امن برای بندگانی است که ظالم نباشند؛ الَّذینَ آمَنوا وَ لَمْ یَلبِسوا ایمانَهُم بِظُلْمٍ اولئَِکَ لَهُم الأمنُ وَ هُم مُهتَدونَ: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نپوشاندند، برای آنهاست که امن وجود دارد و آنها هدایتیافتگانند». هر چند حقّ کسی را از بین بردن و یا سیلی به کسی زدن ظلم است، ولی ظلم بزرگی که به آن توجّه نداریم، پوشاندن پیدا و پیدا نمودن پوشیده است. ربّ، پیدایی است که هرگز پوشیده نشود و عبد، پنهانی است که هرگز پیدا نشود. عبد گمشدهای است که هرگز پیدا نخواهد شد. هر کس تلاش کند که خود را بیابد، خدا را خواهد یافت و خودش همچنان گم خواهد بود. عبد از خودش موجودیی ندارد که پیدا شود. خدا هم پیدایی است که هیچ وقت پوشیده نخواهد بود. به هر مصنوعی که نگاه کنی، صانعش را نشان میدهد. لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ الاّ بِاللهِ: «حول و قوّهای نیست مگر از جانب خدا». حول یعنی هیئت ظاهری و قوّه یعنی انرژی و نیروی درونی. بِحَوْلِ اللهِ وَ قُوَّّتِهِ اَقُومُ وَ اَقعُد: «با حول و قوّهی خداوند بر میخیزم و مینشینم». اگر هیئت ظاهری و نیروی درونیم مال خداست، پس در عملم چه چیزی مال من است؟ عبد را در این عمل کجا میشود پیدا کرد؟ عبد مخفیّی است که هرگز پیدا نمیشود. در قیامت، خورشیدِ توحید سایهای برای کسی نمیگذارد. عبد از خود چیزی ندارد که پیدا باشد. لذا پیامبرمان صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم فرمود: الفَقرُ فَخْری: «بیچیزی و تهیدست بودن مایهی افتخار من است». اَیُهّا النّاسُ اَنتُم الفُقَراءُ الَی اللهِ و اللهُ هُوَ الغَنیُّ الحَمیدُ: «ای مردم، شما در پیشگاه خداوند فقیرید و خداوند بینیاز و ستوده است». همهی ما فخرمان همین نداری و فقر است. اگر در هر امری خدا را فاعل دیدی و به غیر نسبت ندادی، در این صورت لباس ظلم به ایمان خود نپوشاندهای. یعنی خدا را باش نه خود را، تا به امن و مقام ولایت برسی. به همه چیز از منظر الهی نگاه کن و تنها از او بگو. * از هر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آن را به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگتر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در میآوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربّت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی ربّت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیهالسّلام در دعای دههی اوّل ذیحجّه میفرماید: به عدد همهی چیزهای عالم لا اله الاّ الله. * غیبتی که در احادیث و روایات آن همه گناه بزرگی ذکر شده است، مثلاً گفته شده است که گناه غیبت کننده مثل کسی است که العیاذ بالله هفتاد بار در خانهی کعبه با مادر خود زنا کند، عمل کسی است که خدا را که ظاهر است و هرگز مخفی نشده است، غایب کند و بپوشاند. * شخصی در راه مکّه به فضّه، خادمهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها، برخورد و از او پرسید از کجا میآیی؟ گفت: مِنَ الله: از نزد خدا. به كجا میروی؟ گفت: الي الله: به سوی خدا، یعنی به زیارت خانهی خدا میروم. پرسید زاد و راحلهات چیست؟ گفت: تقوی. پرسید مرکب سواریت چیست؟ گفت: رِجْلایَ، یعنی پاهایم. *چه خوب است که انسان جز از خدا سخن نگوید. همیشه حرفت را ذکر خدا قرار بده و اگر هم خواستی با دیگر انسانها صحبت کنی، با لسان خدا حرف بزن. انشاءالله دیدهایتان باز شود تا فقط با خدا حرف بزنید. فقیر مگر دیوانه است که با فقیری همچون خود حرف بزند؟ خواستهات را از خدا بخواه که غنی است. خلق، آلت و اسبابی در دست خدا هستند و مخلوق اویند. ----------------------------------------------------------- + تذکّر: برای شرح این مبحث، به سایت اهل ولا مراجعه فرمایید. - منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 18 تا 20 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:44  توسط علیرضا عباسی
|
* قرآن فرمود: قُل اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِم یَلْعَبونَ: «بگو خدا، آنگاه جاهلها و کفّار و اشقیا و... را بگذار در خوضشان بازی کنند». یعنی آنها را ول کن گردوبازی کنند. خوّاض با غوّاص فرق دارد. غوّاص در دریای توحید فرو میرود و جواهر ایمان و انسانیت بیرون میآورد، ولی خوّاض مینشیند و برای کلک زدن میبافد. خوض اثر جهل است. هر کسی که هر جا میرود، به دنبال این است که عیب پیدا کند و بیرون بیاورد، خوّاض است و هر کسی که میرود حُسن پیدا کند و چیز قیمتی در بیاورد، غوّاص است. * لا الهَ یعنی من نیستم؛ هیچ غیری نیست. الاّ تشدیدش یعنی اگر چیزی باقی مانده است، کاملاً پاک کن، آنوقت بگو الله. حالا دیدی که غیر از خدا هیچ کسی و چیزی نیست. هر چه را غیریّت دارد و فراموشی دارد، همه را پیامبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم باطل کرد. * پیغمبر اکرم صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم هیچ فاصلهای بین عبد و مولا باقی نگذاشت. گفت لا الهَ، اله یعنی خود عبد؛ خود عبد را که فاصله بود، برداشت. * در لا الهَ، هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در الاّ، تشدید را محکم ادا کن تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آنگاه الله را بگو تا همهی دلت را تصّرف کند. * حضرت امیر علیهالسّلام به هر چیز نگاه کرد، لا اله الاّ الله را دید. در دعای دههی اوّل ذیحجه است: به عدد لیالی و دهور، به عدد امواج دریاها، به عدد درختها و خسها، به عدد سنگها و کلوخها، به عدد موها و پشمها، به عدد بادها و... لا اله الاّ الله. * سلام نام خداست و سلامٌ علیکم یعنی خدا با شماست. چه خوب است که آدمی در همه کس خداوند را ببیند. * وقتی میگویی لا اله الاّ الله، نه دنیا میماند، نه عادات و رسوم، نه آبروداری بین اهل دنیا؛ همه از بین میرود. لا الهَ یعنی هر چه واله کنندهی من است، دور انداختم الاّ الله را. درست دقّت کن، اگر میارزد آن را بگو؛ بیحساب نگویی که وقتی واله کنندهها رفتند، فریادت بلند میشود. خداوند به موسی علیهالسّلام فرمود هر چه را در دستت است بینداز، به ما فرمود بگو لا اله الاّ الله؛ یعنی هر چیزی جز خدا که تو را واله کرده، بینداز. نکند مثل امّت موسی علیهالسّلام ما هم به محمّد و آل محمّد صلّیاللهعلیهوآلهوسلّم بگوییم اجْعَل لَنا اِلهاً کَما لَهُم آلِهةٌ. یعنی همانطور که اهل دنیا چیزهایی دارند که آنها را واله کرده است، به ما هم از آن واله کنندهها بدهید. ----------------------------------------------------------- + تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مبحث توحید استاد طیّب در سایت اهل ولا مراجعه کنیدمراجعه فرمایید. - منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 17و 18 اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 5:22  توسط علیرضا عباسی
|
|