عارفانه های حاج اسماعیل دولابی(ره) :::

* اَلَّذینَ آمَنوا وَ لَمْ ‌یَلبِسُوا ایمانَهُم بِظُلْمٍ اولئِکَ لَهُم الأمنُ و هُم مُهتَدُونَ: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نپوشاندند، آنهایند که برایشان امن وجود دارد و آنها همان هدایت‌یافتگانند». ظلم مورد نظر در این آیه، پوشاندن فعل خداست با فعل خلق، و پوشاندن صفات خداست با صفات خلق، و پوشاندن هستی خداست با صورت‎های خلایق. ایمان یعنی تنها فاعل و تنها صاحب صفت و تنها هست را خدا دیدن و به آن اقرار کردن. ظلم یعنی کارها و صفات و هستی را به خلق نسبت دادن و خدا را ندیدن. کسی که به خدا ایمان بیاورد و ایمانش را با ظلم نپوشاند، به وادی امن راه می‎یابد و هدایت‌یافته‎ی واقعی اوست. پس سعی کنید به خلق که نگاه می‎کنید، خدا را ببینید و خلق برای شما حجاب از خالق نشوند؛ بلکه نشان دهنده‎ی خالق باشند. [العُبُودیَّةُ جَوْهَرَةٌ کُنْهُهَا الّرُبُوبِیَّةُ: «بندگی‌ کردن گوهری است که کُنه آن پروردگاری‌ کردن است». ما رَأیْتُ شَیْئاً الاّ وَ رَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ و بَعْدَهُ و مَعَهُ و فیهِ: «هیچ چیز را ندیدم، مگر این‎ که خدا را پیش از آن و بعد از آن و همراه آن و در آن دیدم». اَیْنَما تُوَلّوُا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ: «به هر طرف رو بگردانید، وجه خدا آنجاست». اِنّی وَجَّهْتُ وَجهیَ لِلَّذی فَطَرَ السّمواتِ وَ الاَرْضَ حَنیفاً وَ ما انَََا مِن المُشْرِکینَ: «هرآینه من به طور خالص ‎رویم و توجّهم را به سوی کسی متوجّه ساختم که آسمان‎ها و زمین را آفرید و من از مشرکان نیستم». کانَ اللهُ وَ لَمْ یَکُنْ مَعَهُ شَیْءٌ و الآن کَما کانَ: «خدا بود و همراه با او چیزی نبود و الآن هم همان‎طور است که بود». هُوَ الاَوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ وَ هُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلیمٌ: «اوّل و آخر و ظاهر و باطن، همه اوست و او به همه‎ی چیزها داناست». شَهِدَ اللهُ اَنَّهُ لا الهَ الاّ هو: «خداوند شهادت می‎دهد که هرآینه جز او خدایی نیست».]

* خود به خود بود و هست و خواهد بود.

* انّا لِلّهِ یعنی ما هنر خداییم، نعوذ بالله یعنی ما توی خدا بودیم. این هنر توی خدا بود و حالا آن را ظهور داد و ما خلق شدیم. رجعت یعنی بازگشت انسان به همان ‌جایی که قبلاً بوده است. وَ اِنّا الَیْهِ راجِعوُنَ یعنی به سوی او بازمی‎گردیم. پس جای جدیدی نمی‎رویم؛ قبلاً پیش خدا بودیم و مجدداً به همان‌ جا می‎رویم.

* هنرمند هنر خودش را دوست دارد، هنر که نمی‎تواند هنرمند را دوست بدارد. هنر فقط می‎تواند هنرمند را نشان بدهد. خدا مخلوقش را دوست دارد، مخلوق قادر نیست خدا را دوست بدارد. خلق محبوب خدا هستند و خالقشان را نشان می‎دهند.

* هر مصنوعی صانعش را نشان می‎دهد. به هر چیزی نگاه کنی، سازنده‎ی آن را یاد می‎کنی. قالی را می‎بینی، می‎گویی عجب قالی‎بافی داشته است. ساختمان را می‎بینی، می‎گویی عجب معماری داشته است. خودت را چه؟ اگر خودت را هم جلوی آیینه نگاه کنی، یاد خدا می‎افتی. مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّّهُ یعنی هر کس نفس خودش را نگاه کند، خدا را دیده است. وقتی یاد خدا افتاد، خدایی می‎شود؛ گوشت و پوستش هم صدا می‎زنند لا اله‌ ‌الاّ ‌الله، ذاتش می‎گوید لا الهَ ‌‌الاّ الله.

-----------------------------------------------------------

+ تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مربوطه در وبلاگ مراجعه فرمایید.

- منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 20 تا 22

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 5:51  توسط علیرضا عباسی  | 

عارفانه های حاج اسماعیل دولابی(ره) :::

* ایمان و ولایت، امن و آرامش می‎آورد. وادی امن، ایمان است نه سرزمین مکّه. مگر ندیدی در مراسم حجّ در مکّه چقدر حاجی را کشتند؟ این امن برای بندگانی است که ظالم نباشند؛ الَّذینَ آمَنوا وَ لَمْ ‌‌یَلبِسوا ایمانَهُم بِظُلْمٍ اولئَِکَ لَهُم الأمنُ وَ هُم مُهتَدونَ: «کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با ظلم نپوشاندند، برای آنهاست که امن وجود دارد و آنها هدایت‌یافتگانند». هر چند حقّ کسی را از بین بردن و یا سیلی به کسی زدن ظلم است، ولی ظلم بزرگی که به آن توجّه نداریم، پوشاندن پیدا و پیدا نمودن پوشیده است. ربّ، پیدایی است که هرگز پوشیده نشود و عبد، پنهانی است که هرگز پیدا نشود. عبد گم‎شده‎ای است که هرگز پیدا نخواهد شد. هر کس تلاش کند که خود را بیابد، خدا را خواهد یافت و خودش هم‎چنان گم خواهد بود. عبد از خودش موجودیی ندارد که پیدا شود. خدا هم پیدایی است که هیچ‎ وقت پوشیده نخواهد بود. به هر مصنوعی که نگاه کنی، صانعش را نشان می‎دهد. لا حَوْلَ ‌‌وَ لا قُوَّةَ الاّ بِاللهِ: «حول و قوّه‎ای نیست مگر از جانب خدا». حول یعنی هیئت ظاهری و قوّه یعنی انرژی و نیروی درونی. بِحَوْلِ ‌‌اللهِ ‌وَ قُوَّّتِهِ ‌‌اَقُومُ ‌‌وَ اَقعُد: «با حول و قوّه‎ی خداوند بر می‎خیزم و می‎نشینم». اگر هیئت ظاهری و نیروی درونیم مال خداست، پس در عملم چه چیزی مال من است؟ عبد را در این عمل کجا می‎شود پیدا کرد؟ عبد مخفیّی است که هرگز پیدا نمی‎شود. در قیامت، خورشیدِ توحید سایه‎ای برای کسی نمی‎گذارد. عبد از خود چیزی ندارد که پیدا باشد. لذا پیامبرمان صلّی‌الله‌‌علیه‌‌وآله‌‌وسلّم فرمود: الفَقرُ فَخْری: «بی‎چیزی و تهیدست بودن مایه‌ی افتخار من است». اَیُهّا النّاسُ اَنتُم الفُقَراءُ الَی اللهِ و اللهُ هُوَ الغَنیُّ الحَمیدُ: «ای مردم، شما در پیشگاه خداوند فقیرید و خداوند بی‎نیاز و ستوده است». همه‎ی ما فخرمان همین نداری و فقر است. اگر در هر امری خدا را فاعل دیدی و به غیر نسبت ندادی، در این صورت لباس ظلم به ایمان خود نپوشانده‎ای. یعنی خدا را باش نه خود را، تا به امن و مقام ولایت برسی. به همه چیز از منظر الهی نگاه کن و تنها از او بگو.

* از هر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آن را به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی ‎بزرگ‌تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می‎آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربّت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی ربّت را یاد کن، همان‎طور که امیرالمؤمنین علیه‎السّلام در دعای دهه‌ی اوّل ذیحجّه می‎فرماید: به عدد همه‎ی چیزهای عالم لا اله ‌‌الاّ الله.

* غیبتی که در احادیث و روایات آن همه گناه بزرگی ذکر شده است، مثلاً گفته شده است که گناه غیبت کننده مثل کسی است که العیاذ بالله هفتاد بار در خانه‎ی کعبه با مادر خود زنا کند، عمل کسی است که خدا را که ظاهر است و هرگز مخفی نشده است، غایب کند و بپوشاند.

* شخصی در راه مکّه به فضّه، خادمه‎ی حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها، برخورد و از او پرسید از کجا می‎آیی؟ گفت: مِن‌َ الله: از نزد خدا. به كجا می‎روی؟ گفت: الي ‌الله: به سوی خدا، یعنی به زیارت خانه‎ی خدا می‎روم. پرسید زاد و راحله‎ات چیست؟ گفت: تقوی. پرسید مرکب سواریت چیست؟ گفت: رِجْلایَ، یعنی پاهایم.

*چه خوب است که انسان جز از خدا سخن نگوید. همیشه حرفت را ذکر خدا قرار بده و اگر هم خواستی با دیگر انسان‎ها صحبت کنی، با لسان خدا حرف بزن. ان‎شاء‎الله دیدهایتان باز شود تا فقط با خدا حرف بزنید. فقیر مگر دیوانه است که با فقیری همچون خود حرف بزند؟ خواسته‎ات را از خدا بخواه که غنی است. خلق، آلت و اسبابی در دست خدا هستند و مخلوق اویند.

-----------------------------------------------------------

+ تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مربوطه در وبلاگ مراجعه فرمایید.

- منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 18 تا 20

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:48  توسط علیرضا عباسی  | 
 

 

 

 

 

 عارفانه های حاج اسماعیل دولابی(ره) :::

قرآن فرمود: قُل اللهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فی خَوْضِهِم یَلْعَبونَ: «بگو خدا، آن‎گاه جاهل‎ها و کفّار و اشقیا و... را بگذار در خوضشان بازی کنند». یعنی آنها را ول کن گردوبازی کنند. خوّاض با غوّاص فرق دارد. غوّاص در دریای توحید فرو می‎رود و جواهر ایمان و انسانیت بیرون می‎آورد، ولی خوّاض می‎نشیند و برای کلک‌ زدن می‎بافد. خوض اثر جهل است. هر کسی که هر جا می‎رود، به دنبال این است که عیب پیدا کند و بیرون بیاورد، خوّاض است و هر کسی که می‎رود حُسن پیدا کند و چیز قیمتی در بیاورد، غوّاص است.

* لا الهَ یعنی من نیستم؛ هیچ غیری نیست. الاّ تشدیدش یعنی اگر چیزی باقی مانده است، کاملاً پاک کن، آن‌وقت بگو الله. حالا دیدی که غیر از خدا هیچ‎ کسی و چیزی نیست. هر چه را غیریّت دارد و فراموشی دارد، همه را پیامبر اکرم صلّی‌الله‌‌علیه‌‌وآله‌‌وسلّم باطل کرد.

* پیغمبر اکرم صلّی‌الله‌‌علیه‌‌وآله‌‌وسلّم هیچ فاصله‎ای بین عبد و مولا باقی نگذاشت. گفت لا الهَ، اله یعنی خود عبد؛ خود عبد را که فاصله بود، برداشت.

* در لا الهَ، هر چه غیر خداست را از دل بیرون کن. در الاّ، تشدید را محکم ادا کن تا اگر چیزی باقی مانده، از ریشه کنده شود و وجودت پاک شود. آن‎گاه الله را بگو تا همه‎ی دلت را تصّرف کند.

* حضرت امیر علیه‎السّلام به هر چیز نگاه کرد، لا اله‌‌ الاّ الله را دید. در دعای دهه‎ی اوّل ذیحجه است: به عدد لیالی و دهور، به عدد امواج دریاها، به عدد درخت‎ها و خس‎ها، به عدد سنگ‎ها و کلوخ‎ها، به عدد موها و پشم‎ها، به عدد بادها و... لا اله ‌‌الاّ الله.

* سلام نام خداست و سلامٌ علیکم یعنی خدا با شماست. چه خوب است که آدمی ‎در همه کس خداوند را ببیند.

* وقتی می‎گویی لا اله‌ ‌الاّ الله، نه دنیا می‎ماند، نه عادات و رسوم، نه آبروداری بین اهل دنیا؛ همه از بین می‎رود. لا الهَ یعنی هر چه واله ‌کننده‎ی من است، دور انداختم الاّ الله را. درست دقّت کن، اگر می‎ارزد آن را بگو؛ بی‎حساب نگویی که وقتی واله‌ کننده‎ها رفتند، فریادت بلند می‎شود. خداوند به موسی علیه‎السّلام فرمود هر چه را در دستت است بینداز، به ما فرمود بگو لا اله ‌‌الاّ الله؛ یعنی هر چیزی جز خدا که تو را واله کرده، بینداز. نکند مثل امّت موسی علیه‎السّلام ما هم به محمّد و آل محمّد صلّی‌الله‌‌علیه‌‌وآله‌‌وسلّم بگوییم اجْعَل لَنا اِلهاً کَما لَهُم آلِهةٌ. یعنی همان‎طور که اهل دنیا چیزهایی دارند که آنها را واله کرده است، به ما هم از آن واله ‌کننده‎ها بدهید.

-----------------------------------------------------------

+ تذکّر: برای شرح این مبحث، به فایل صوتی مبحث توحید استاد طیّب در سایت اهل ولامراجعه فرمایید.

- منبع: مصباح الهدی، تألیف استاد مهدی طیّب، مبحث توحید، صص 17و 18

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:22  توسط علیرضا عباسی  | 

عارفانه های حاج اسماعیل دولابی(ره) :::

» هنگام بلا، حیله نزن که بدتر می‎شود.

» در آتش سختی‎ها، خوب تحمّل داشته باشید تا درست پخته شوید.

» کثرت، غم‎آور است و توحید، قاتل غم.

» وقتی مأنوس آدم همراهش است، پس چرا دیگر جوش می‎زند؟ مأنوست خالقت است، مگر می‎شود تو از او جدا باشی؟

» در سیر ایمانیِ خود، وقتی حجّت خدا را ملاقات کردی، به سکون و آرامش می‎رسی؛ به نحوی که اگر آسمان‎ها و زمین زیر و رو شود، تکان نمی‎خوری. صاحب این مسکن امام زمان عجّل‌الله‌تعالی‌فرجه است. المُؤْمِنُ کَالْجَبَلِ الرّاسِخِ لا تُحَرِّکُهُ الْعَواصِفُ: «مؤمن مثل کوهِ پایدار و مستحکم است که بادهای تند آن را تکان نمی‎دهند». قرآن فرمود: وَ الْجِبالَ اوْتاداً: «و کوه‎ها را میخ‎های خیمه‎ی زمین قرار دادیم». وقتی مؤمن روی زمین می‎نشیند، همه را آرام می‎کند. آرامش کوه‎ها و زمین هم به وجود مؤمن است. هر کس با او یگانه باشد و با او بنشیند، هر چه هم که غصّه و حزن و اندوه داشته باشد، تا با اوست، اثری از آنها در او وجود نخواهد داشت و به او صدمه‎ای نمی‎زنند. مؤمن مثل درخت‎های صحرایی است که تندبادها آن را محکم و استوار کرده است. مؤمن اگر ابتلائات دنیا را به خاطر ایمان تحمّل کند و طاقت بیاورد، قوی می‎شود و هنگام بادهای تند حوادث، هر چه هم که حوادث سختی مثل زلزله و سیل و قحطی و گرانی و... بیاید، خودش ذرّه‎ای تکان نمی‎خورد و آرام می‎نشیند و دیگران به او پناه می‎برند و آرامش می‎یابند.

غصّه‎های دنیا را به کسی نگو. با بزرگان بنشین، غصّه‎ات از بین می‎رود. در مجلس عزای امام حسین عليه‌السّلام بنشین، غصّه‎ات زایل می‎شود. بشر به خاطر فراموش کردن خدا و ضعف ایمان آن‌قدر ترسو شده است که میگویند دو نفر که با هم راه می‎رفتند، صدای شلیک گلوله‎ای را شنیدند. یکی از آنها به دیگری گفت: تیر به تو خورد؟ او گفت نه، اوّلی گفت پس حتماً به من خورد؛ افتاد و مُرد. اگر رفیقش یک مؤمن قوی بود، می‎گفت به من خورد؛ تو بنشین، چیزی نیست. قیمت انسان به سکون اوست. به خودت کمک کن. چرا هِی به این در و آن در میزنی و به این و آن میگویی؟ یک «عیب ندارد» به خودت بگو. بگو اینکه چیزی نیست. با همین حرف همه‎ی آن غصّه‎ها و ترس‎ها باطل می‎شود.

»منبع:مصباح الهدی، مهدی طیّب، مبحث کاستی‎ها و ابتلائات، غم‎ها و نگرانی‎ها، صص 63 و 64

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:21  توسط علیرضا عباسی  | 

13. در عرفان اسلامى، اسوه ى سلوك و عرفان، پيامبر اكرم و اهل بيت بزرگوار آن حضرت(علیهم السّلام) مى باشند. لذا سالك الى الله در اقتداى به آن بزرگواران، بايد تنها از وسايلى كه آنان استفاده كرده و از راه هايى كه ايشان رفته‌اند، بهره جويد و طىّ مسير كند. موسيقى، سَماع، رقص صوفيانه، شراب و موادّ مخدّر، صرف نظر از حرمت شرعيشان، اگر در تعالى معنوى و عرفانى مفيد بودند، پيامبر اكرم و ائمّه ى اطهار (علیهم السّلام) ، آنها را تجويز و بهره جستن از آنها را توصيه مى كردند و آنها را در تربيت معنوى و عرفانى اصحاب و يارانشان به كار مى بردند. گرايش به استفاده از اين وسايل، انحراف از عرفان حقيقى و موجب خسران و انحطاط شخص مى باشد.

14. زينت و مايه ى آبروى دوست بودن نزد ديگران و مايه ى شرمندگى و لطمه به آبروى محبوب نشدن پيش سايرين، شرط محبّت حقيقى است. كسى كه در كنار ادّعاى عرفان و محبّ خدا و اولياى خدا بودن، با رفتارهاى زشت و ناشايست، ديگران را مشمئز و منزجر مى كند، مدّعى بى بهره از حقيقت است. سالك الى الله بايد تلاش كند از رهگذر حُسن سلوك با خلق و انجام اعمال شايسته و برجسته، مايه ى آبروى دين و عرفان و سبب خوشبينى و علاقه ى سايرين به خدا و خوبان خدا شود.

15. درون گرايى افراطى و غافل شدن از ديگران، همچون برون گرايى افراطى و از خويشتن غافل شدن، مردود و مضرّ است. گرايش به عرفان و گام نهادن در طريق سلوك، به هيچ وجه نبايد منجر به انزواطلبى و از دست دادن حسّاسيّت هاى اجتماعى و بي‌اعتنايى به وضعيّت ديگران شود. در عرفان حقيقى و اصيل، انسان كامل كسى است كه در همه ى ابعاد شخصيّتى به كمال رسيده و همه ى جنبه هاى شخصيّت او به طور متوازن رشد كرده باشد.

16. تارك دنيا شدن و رهبانيّت پيشه كردن و دست از كار و تلاش دنيوى كشيدن، با اسلام و عرفان حقيقى سازگار نيست. سالك الى الله بايد بدون حرص و بى تقلّاى زياده از حد، با قصد عمل به وظيفه و خدمت به خلق، دست در كار دنيا و همزمان دل در ياد مولى داشته باشد و ضروريّات زندگى خود و خانواده‌اش را از دسترنج حلال خويش، عزّت مندانه تأمين كند.

17. خلاصه كردن دين در مسجد و معبد و محدود كردن نقش و قلمرو آن به امور عبادى و اخروى و نيز زندانى كردن متديّن در خانقاه و دير و محدود كردن زندگى او به انجام عبادات، رياضات و چلّه نشينى ها، هر دو باطل و مردود است. سالك الى الله بايد روح معنويّت، عبوديّت و عرفان را در كالبد تمام فعّاليّتهاى زندگى خود بدمد و از رهگذر رفتار عارفانه ى خود در تمامى عرصه هاى فردى و اجتماعى، به كمال حقيقى دست يابد.

18. خدمت به خلق، تأمين نيازمندى ها و رفع حوائج ايشان و برداشتن بار غم و وارد كردن سرور و شادى در قلوب آنان، از بزرگترين و تعالى بخشترين عبادات است و در مسير سلوك از بسيارى نماز و روزه و حج و عمره و زيارت و ذكر و دعاهاى مستحبّى، كارسازتر و اثربخش تر مى باشد. لذا صرفاً به عبادات، به معناى خاصّ كلمه، مشغول شدن و از خدمت به خلق بازماندن، روشى انحرافى و ناسازگار با عرفان حقيقى است.

19. عرفان گرايى تفنّنى و به عنوان تفريح روحى و معنوى، ساعاتى را به حضور در محافل و مجالس معنوى اختصاص دادن و در بقيّه ى اوقات و ايّام، رفتارى دنياطلبانه و مادّى داشتن، خود را گول زدن و مسخره كردن است. اگر كسى به‌راستى طالب عرفان و عازم سلوك است، بايد با جدّيّت و پيگيرى، با تمام توان و سرمايه ى وجودى خويش، به ميدان بيايد و تمام زندگى خود را در قالب عرفان و با ارزش هاى معنوى، سازمان و سامان دهد.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:1  توسط علیرضا عباسی  | 

7. در وادى بندگى حضرت حق، ظاهر و باطن عبد، هر دو مهم است. به بهانه ى اهل باطن بودن، ظاهر را هيچ انگاشتن و اعمال، گفتار و هيأت ظاهرى را بى تأثير و بي‌اهمّيّت پنداشتن، خطاى بزرگى است. اوّلاً ظاهر، معرّف باطن است و از ظاهر شخص همان بروز مى كند كه در باطن او وجود دارد. ثانياً ظاهر شخص بر باطن او اثر مى گذارد و اعمال زشت و معصيت‌آميز، سرانجام ريشه ى ايمان را از باطن شخص مى كَند و او را به تكذيب آيات الهى مى كشاند.[1]

8. طلب حقيقى آثار عملى دارد و تكاپو و تلاش ناشى از طلب حقيقى، زمينهساز جلب عنايت الهى است و عنايت الهى، سالك را به كعبه ى مقصود مي‌رساند. طلب بدون پيامد عملى و تلاش و مجاهدت، ادّعايى گزاف و به‌دور از حقيقت است. بنابراين به بهانه ى چشم به عنايت حضرت حق دوختن، از تلاش و مجاهدت دست كشيدن، نه با طلب حقيقى سازگار است و نه از طريق آن مى توان به وصال محبوب ازلى دست يافت.

9. محبّت حقيقى اثر عملى دارد و آن تبعيّت از محبوب است. عاشق جز طبق رضاى معشوق عمل نمى كند. بنابراين محبّ حقيقى حضرت حق، مطيع فرمان الهى است و بر اجراى آنچه خداوند مقرّر فرموده است با تمام وجود اهتمام مي‌ورزد. محبّت بدون طاعت، ادّعايى گزاف و تهى از واقعيّت است.

نيازردن محبوب با ارتكاب آنچه مورد نفرت اوست و خشنود ساختن وى با انجام آنچه مطلوب اوست، نشانه ى حقيقى بودن داعيه ى محبّت است. اباحي گرى و بى پروايى در ارتكاب معاصى، تحت عنوان دروغين اهل طريقت و عرفان بودن، شاهد آشكارى بر بىبهره بودن مدّعى از محبّت حقيقى به حضرت حق است.

10. در محضر و منظر خدا و اولياى خدا مرتكب اعمال زشت و معصيت‌آميز شدن، با ادّعاى خداباورى و اهل معرفت و يقين بودن سازگار نيست. بىپروايى در معصيت و فرمانبرى از هوس، با ادب عبوديّت حضرت حق قابل جمع نيست. سالك الى الله با احساس حضور در محضر و منظر الهى، وجودش يك پارچه حيا و ادب بندگى است و اين حيا و ادب به او اجازه نمي‌دهد به معصيت و هوس بازى روى آورد.

11. سوءاستفاده از فضل و رحمت، حلم و مدارا، و عفو و بخشش الهى، و راه بى قيدى و هوسرانى و معصيتكارى را در پيش گرفتن، خلاف انصاف و ادب بندگى و در عين حال، خطرآفرين است. آگاهى از كرم و فضل و رحمت و غفران الهى بايد اين احساس را در شخص ايجاد كند كه كمال بي‌انصافى و بى مروّتى است كه كسى فرمان مولايى بدين خوبى را زير پا گذارد و راه عصيان و سركشى پيش گيرد. علاوه بر اين، حلم و مداراى خداوند حدّى دارد و تجاوز از آن، شخص را در معرض غضب و عذاب الهى قرار مي‌دهد. شرط برخوردارى از بخشش و غفران الهى نيز مُصر نبودن و بى محابا گناه نكردن است.

12. با توجيهات گوناگون، روا و جايز شمردن ارتكاب و آلودگى به معاصى، از ارتكاب معصيت با اقرار به حرمت آن و مجرم بودن خويش، به مراتب بدتر و خطرناكتر است. عاصى شرمنده، از كسى كه با توجيهات ناروا ارتكاب معاصى را مجاز مى شمرد، به مراتب به نجات و غفران نزديك تر است. بنابراين صوفى مسلكانى كه با توجيهات و تعبيرات ذوقى و فاقد مبناى شرعى، برخى از محرّمات الهى را براى خود جايز و بلااشكال مي‌دانند و بدون نگرانى و ترس از خدا، در آن معاصى غوطه‌ور مى شوند، جز هلاكت و انحطاط، دستاوردى نخواهند داشت.

.................................................

پی نوشت ها:

1. سوره روم، آیه 10.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:39  توسط علیرضا عباسی  | 

امام صادق (علیه السّلام) در پاسخ سؤالى كه يكى از اصحاب در مورد صراط از ايشان پرسيد، فرمودند :هُوَ الطَّريقُ اِلى مَعرِفَةِ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُما صِراطانِ، صِراطٌ فِى الدُّنيا وَ صِراطٌ فِى الآخِرَةِ :صراط همان طريق معرفت خداى عزّوجلّ است و دو صراط وجود دارد. صراطى در دنيا و صراطى در آخرت.[1] همين طور آن حضرت در توصيف ويژگى هاى صراط فرمودند :اَلصِّراطُ اَدَقُّ مِنَ الشَّعرِ وَ اَحَدُّ مِنَ السَّيفِ :صراط از مو باريك تر و از لبه ى شمشير تيزتر است.[2] بنابراين راه عرفان، كه همان طريق معرفت الله است، بسيار دقيق و ظريف است و اندكى بى توجّهى در عبور از آن، شخص را به جاى رساندن به بهشت مقصود، در دوزخ تباهى جاى مي‌دهد. در آخرين بخش كتاب، به برخى از لغزشگاه هاى نظرى و عملى در سلوك به اختصار اشاره مى كنيم.[3]

1. آنچه به خطا حجّت و دليل حقّانيّت پنداشته شده است.

(1) مكاشفات انعكاسى، كرامات و خوارق عادات، كه ناشى از رياضت و ورزش نفسند، حجّت و دليل حقّانيّت عقيده و مرام و شخصيّت و گروهى نيستند؛ زيرا از يك سو اين گونه مكاشفات و خوارق عادات، هم از راه طاعت و عبادت و رياضات رحمانى و هم از طريق تمرينها و رياضات شيطانى قابل حصول است. از سوى ديگر، مكاشفات، الهامات و واردات قلبى مصاديق حقّ و باطل و به تعبير ديگر، رحمانى، مَلَكى، نفسانى و شيطانى دارند و همه بيانگر حق نيستند. معيار اصلى در صحّت مكاشفات و واردات قلبى، عدم تضادّ آنها با ظواهر كتاب و سنّت است و عدول از اين ظواهر و دست زدن به تأويلات نارواى كتاب و سنّت براى رفع تعارض برخى مكاشفات و واردات با آنها، كه برخى صوفيّه به آن پرداخته‌اند، كارى خطا و غيرمجاز است.

(2) زيبا و هنرمندانه عرضه شدن عقيده يا مرامى و دلنشينى و جذّابيّت ادبى و هنرى بيان آنها، به هيچ وجه دليل درستى و حقّانيّت آن عقيده و مرام نيست؛ زيرا بر مطالب درست و نادرست مى توان جامه ى هنر پوشاند. در نتيجه، ذوقيّات ادبى در قالب شعر، نثر، داستان و تمثيل عرفانى را صرفاً به دليل هنرمندانه، زيبا و دلنشين بودن آنها نبايد حجّت پنداشت و به صرف اينكه مطلبى در قالب شعر يا تمثيل زيبايى بيان شده است، نبايد آن را درست دانست.

(3) عصمت نظرى غير از عصمت عملى است؛ لذا شخص، در عين برخوردارى از تقواى در حدّ عصمت عملى، ممكن است، به علّت محدوديّت يا آميخته به خطا بودن اطّلاعاتش، به خطاى در تشخيص مبتلا شود. خطاى در فهم و تعبير و توصيف مشاهدات باطنى نيز در عين برخوردارى از چنان تقوا و طهارت عملى، كاملاً امكانپذير است. لذا نظر و انديشه ى چنين نيكانى، در عين پاكى و تقواى عملى آنان، احتمال خطا دارد و حجّت و دليل حقّانيّت عقيده يا مرامى نخواهد بود.

***

در برابر آنچه حجّت بودن آنها نفى شد، مسلّمات عقلى، ظواهر قرآن و قول، فعل و تقرير معصومان (علیهم السّلام) حجّت است و صحّت و درستى هر عقيده و عملى، بايد با آنها سنجيده و تأييد شود. بنابراين معيار اصلى در صحّت آراء و نظرات شخصيّت هاى عرفانى و نيز مكاشفات و واردات قلبى، تضادّ نداشتن آنها با مسلّمات عقلى و ظواهر كتاب و سنّت است.

آنچه در قالب تأويلات ناروا و نادرست در مورد آيات كتاب الهى و سنّت معصومان(علیهم السّلام) براى رفع مغايرت برخى انديشه ها و رفتارهاى صوفيانه با آنها صورت گرفته است، قطعاً خلاف و خطاست و توجيه گر انديشه ها و اعمال مزبور نخواهد بود.

همچنين بي‌اعتنايى و بىمهرى نسبت به گوهر عقل و داورى هاى انديشه، براى گريز از ارزيابى هاى عقلانى عقايد و اعمال صوفيانه نيز خطايى آشكار است و بطلان آنچه را با مسلّمات عقل تضاد دارد منتفى نمىكند. همانگونه كه در مباحث پيشين كتاب ذكر شد، عقل حجّت و پيامبر باطنى است و خود نيز از محدوديّتهاى خويش آگاه است و قلمرو كارايى خود را مى شناسد. لذا در حوزهى كارايى آن، بايد صلاحيّت و حجّيّت آن را به رسميّت شناخت، به آن بها داد و از آن بهره برد.

2. برخلاف حجابهاى ظلمانى، كه بايد از ورود به آنها پرهيز كرد، به حجابهاى نورانى بايد وارد شد، ولى نبايد در آنها متوقّف گشت؛ بلكه بايد از آنها عبور كرد و نبايد فراتر از آنها را انكار كرد. علم كسبى يكى از حجابهاى نورانى است. لذا بايد آن را آموخت ولى به آن بسنده نكرد و به علم موهبتى و كشفى نيز راه يافت و از انكار آنچه در قلمرو علم كسبى نيست، بايد پرهيز كرد و دانش كسبى خود را نبايد به تلاش خويش نسبت داد؛ بلكه بايد آن را عطا و فضل الهى دانست و نيز نبايد در اثر علم و دانايى، به كبر و غرور مبتلا شد .

در نتيجه، علم كسبى در حوزه ى كارايى خود، ارزشمند و عالمان ظاهر در حوزهى صلاحيّت خويش مورد احترامند و به بهانه ى توجّه و گرايش به علوم موهبتى و كشفى، به علوم كسبى و عالمان ظاهر بي‌اعتنايى و بي‌احترامى كردن و نسبت به فراگيرى علوم ظاهرى بي‌رغبتى نشان دادن، خطا و انحرافى ترديدناپذير است.

3. غم عارفانه و حُزن هجران محبوب ازلى و جدّيّت و اهتمام در اصلاح و تزكيه ى خويش، هيچ يك به معناى داشتن ظاهرى عبوس، غمگين و افسرده نيست. سالك الى الله بايد غم عارفانه‌اش را در دل پنهان دارد و با توجّه به خشنودى از داشتن خدا و اوليايى كه خوبيشان فوق تصوّر است و با عنايت به رضايت از مقدّرات الهى و با توجّه به اينكه جهانى را كه در آن زندگى مىكند، جلوهگاه جمال معشوق ازلى خويش مىبيند، غرق شادى و نشاط بوده و ظاهرى بشّاش و پرطراوت داشته باشد. ظاهر غمين و افسرده ى سالك، ديگران را نسبت به عرفان و معنويّت بدبين و از آن گريزان مى كند.

4. بدعت گذارى در دين و حرام كردن آنچه خدا حلال كرده و حلال شمردن آنچه در شرع حرام شناخته شده است و نيز ابداع عبادات و رياضاتى كه در شرع مقرّر نشده است، موجب سخط الهى و رانده شدن از بساط قرب پروردگار است. بنابراين تحت عنوان طريقت و عرفان گرايى، مبتلا شدن به چنين امورى، خطايى نابخشودنى و جبرانناپذير است و سالك الى الله بايد به شدّت از آنها برحذر باشد.

5. همانطور كه در مباحث پيشين كتاب تبيين شد، اعتقاد و ايمان به توحيد افعالى و اينكه در عالم، اَحدى جز خدا كاره‌اى نيست و مؤثّر حقيقى تنها خداست؛ به هيچ وجه به معناى جبرگرايى و مسؤوليّت گريزى نيست. لذا سالك الى الله بايد به مسؤوليّت خطير خود در عرصه ى زندگى باور داشته باشد و بر ايفاى شايسته ى اين مسؤوليّت، همّت گمارد.

6. شريعت، طريقت و حقيقت، لازم و ملزوم يكديگر و سه جنبه از حقيقتى واحد و تجزيه ناپذيرند. قلب روشن به نور معرفت و شهود حضرت حق، روانى مى سازد منوّر به نور روحيّات معنوى و خُلقيّات پسنديده، و آن روان، پيكرى مى سازد روشن به نور اعمال شايسته و طاعت و عبادت حقّ متعال. شريعت، حافظ طريقت و طريقت، روح شريعت است. در نتيجه، به گمان اهل طريقت شدن، از تقيّد به احكام شريعت سر باز زدن و به پندار واصل به حقيقت شدن، خود را از لوازم و اقتضائات طريقت بى نياز پنداشتن، خطايى آشكار و مايه ى خسران جبرانناپذير است.[4]

.................................................

پی نوشت ها:

1. مجلسی، بحارالانوار، ج 8، ص 66.

2. صدوق، امالی، ص 177.

3. برای آشنایی بیشتر با لغزشگاههای طریق عرفان، ن.ک.به: مهدی طیّب، سرّحقّ، ص 85 تا 205.

4. احکام شرع سامان دهنده ی پیکر، و معنویّت و عرفان روح زندگی انسان موحّد است. عرفان منهای شریعت، روحی فاقد اندام و ابزار عمل و شریعت منهای عرفان، پیکری بی جان و فاقد توان و اثر است. زندگی توحیدی در شکل و عملکرد، تابع احکام شرع و در روح و محتوا، سیراب شده و سرشار از عرفان و معنویّت است. موحّد کسی است که ظاهر و باطنش به وحدت و یگانگی رسیده باشد و این هماهنگی و یگانگی، در قالب حاکمیّت روح عبودیّت حضرت حق، در باطن و تقیّد به دستورات پروردگار، در ظاهر وی تحقّق یافته باشد.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:50  توسط علیرضا عباسی  | 

1. از رهگذر تحوّلات معرفتى و پيگيرى دستورالعمل هاى سلوكى، چنانچه سالك الى الله به كمالاتى نايل شد، نبايد آن را به حساب خود بگذارد و به تلاش و توان خود نسبت دهد كه در اين صورت، با مبتلا شدن به خودبينى و خودپسندى، به جاى نيل به قرب و لقاء و رشد و كمال، به حضيض بُعد و انحطاط سقوط خواهد كرد. سالك كمالاتى را كه نصيبش شده است بايد عطاى خدا بداند و به خاطر آن، خود را مديون لطف الهى ببيند و ممنون و شاكر حضرت حق باشد.

2. سالك الى الله، چنانچه به انجام بالاترين طاعات و عبادات موفّق و به عالى ترين كمالات و كرامات معنوى نايل شد، همچنان بايد خود را در پيشگاه الهى حقير، در انجام تكاليف بندگى، قاصر و مقصّر و از داشتن علم و عمل قابل عرضه، دست خالى بداند.

3. سالك الى الله، در هر مرتبه از كمالات معنوى كه باشد، بايد ديگران را از خود بهتر بداند و از عُجب، خودشيفتگى و خودپسندى، كبر و نخوت و به ديده ى حقارت نگريستن به سايرين به شدّت برحذر باشد.

4. سالك الى الله، براى توفيقى كه خداوند نصيبش ساخته و او را موفّق به انجام طاعات و عبادات و مجاهدت در راه بندگى فرموده است، بايد خود را مديون الطاف الهى و بدهكار به حضرت حق بداند، نه اينكه خداى ناكرده، به خاطر انجام آنها، بر خدا منّت گذارد و ابراز طلبكارى كند. به بيان ديگر، در طاعات و عبادات و كارهاى خير و شايسته‌اى كه سالك به انجام آنها موفّق مى شود، بايد خود را كارگزار و كارمند خدا و ابزار و وسيله‌اى در دست حضرت حق دانسته و كار انجام شده را كار خدا بداند و به حساب خود نگذارد. سالك بايد به خود بگويد خدا به‌وسيله ى من حمد و ثناى خود را گفت و به‌وسيله ى من از كار خلق گره گشود و نياز آنها را برطرف كرد. لذا به علّت افتخارى كه خدا نصيبش كرده و او را ابزار فعل خويش قرار داده است، از خدا منّت بپذيرد و شاكر باشد؛ نه اينكه به دليل انجام اين كارها، بر خدا و بر خلق منّت نهد.

5. بر سالك الى الله واجب است طاعات و عباداتى را كه خداوند او را به انجام آنها موفّق كرده است و نيز عناياتى را كه از جانب حضرت حق شامل حالش شده است، همچنين حالات درونى و معنوى خويش، مشاهدات باطنى و توانايى بر انجام خوارق عادات و كراماتى كه به او عطا شده است را مكتوم و از ديگران مخفى بدارد. كتمان سرّ يكى از واجبات سلوك است و افشاى آن موجب محروميّت و نيز بروز مشكلات عديده‌اى براى سالك مى شود.

6. سالك الى الله نبايد به خواب ها و مكاشفات معنوى و نيز كرامات و خوارق عاداتى كه در طىّ مسير سلوك براى او ظهور مى كند، دل ببندد و شيفته و سرگرم آنها شود. زيرا همين دلبستگى و شيفتگى، سدّ راه مى شود و او را از ادامه ى مسير بازمي‌دارد. ضمن اينكه مكاشفات و كرامات، در برابر كمالات و مقاماتى كه خداوند براى سالك الى الله تدارك ديده است، چيز چندان بزرگ و قابل‌اعتنايى نيستند و شايسته نيست سالك شيفته و سرگرم آنها شود.

7. چنانچه در طىّ مسير سلوك، جاهلان، غافلان، مغرضان و معاندان، سالك الى الله را مورد تهمت و شماتت و آزار و اذيّت قرار دادند، نبايد كينهى آنها را به دل گيرد. بلكه مى بايست آنها را ببخشد و در دل نسبت به آنها احساس ترحّم و دلسوزى داشته باشد؛ زيرا نيّت بد آنان به خودشان آسيب مي‌رساند و آنچه باذن الله به دست ايشان براى سالك واقع مى شود، مايه ى رشد و كمال و نزديك شدن او به وصال شاهد مقصود و دستيابى به سعادت جاودانى است. اميرالمؤمنين (علیه السّلام) مى فرمايند :لا يَكبُرَنَّ عَلَيكَ ظُلمَ مَن ظَلَمَكَ؛ فَاِنَّهُ يَسعى فى مَضَرَّتِهِ وَ نَفعِكَ :رفتار ظالمانه ى كسى كه بر تو ستم مى كند براى تو بزرگ (و غيرقابلتحمّل) نباشد؛ زيرا او در جهت زيان رساندن به خود و سود رساندن به تو تلاش مى كند.[1] و به‌راستى چنين كسى شايسته ى ترحّم است.

8. سالك الى الله، به هر مرتبه از صلاح و شايستگى كه دست يابد، نبايد زبان به ملامت و سرزنش اهل غفلت و معصيت بگشايد و خلاف هاى آنان را به رُخ ايشان بكشد و به آنها سركوفت بزند، كه اين كار به جاى اصلاح، آنان را رنجيده خاطر و از دين و معنويّت بيزار و فرارى مى كند.

اهل معصيت و آلودگى هنوز به آن درك و فهم نرسيده‌اند كه قبح و زشتى و زيان و خطر معصيت و فساد را درك كنند و لذا با ارتكاب آن اعمال، خود را آلوده و متضرّر مى سازند. بر اين اساس، سالك الى الله بايد اهل معصيت را از نظر عقل و فهم همچون كودكان نابالغ به شمار آورد و همانگونه كه خداوند بر نابالغان سخت نمى گيرد، او نيز بر اهل غفلت و معصيت سخت نگيرد و خرابكارى هايشان را به حساب نابالغى فهم و دركشان بگذارد و در نتيجه، همانطور كه در برابر رفتارهاى نامعقول طفل نابالغى برنمي‌آشوبد و چنان رفتارهايى را از وى قابل انتظار مي‌داند، خطاكارى هاى اهل غفلت و معصيت نيز براى او غيرمنتظره نباشد و او را آشفته نكند. با چنين روحيّه‌اى است كه سالك، همانگونه كه كودكان را دلالت و نصيحت مى كند، مى تواند با آرامش و مشى و لحنى محبّت‌آميز، به اصلاح اهل غفلت و معصيت مبادرت ورزد.

.................................................

پی نوشت ها:

1. سیّد رضی، نهج البلاغه، نامه ی 31.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:56  توسط علیرضا عباسی  | 

34. انجام اعمال مستحب و مراقبات ويژه ى ساعات هر روز، ايّام هفته، ماه ها و روزهاى خاصّ سال، بركات خاصّى دارد كه سالك براى طىّ منازل سلوك، به شدّت به آنها نيازمند است. لذا سالك بايد در حدّ ظرفيّت و توان جسمى و روحى خويش، با توجّه و حضور قلب و نيز اشتياق و نشاط، از اين اعمال و مراقبات بهره گيرد.[1]

35. در فراق محبوب ازلى، با تمام وجود سوختن و از مبتلا بودن به بُعد و اسير بودن در حجابهاى ظلمانى و نورانى، غمين و محزون، و از غفلتها، كوتاهى ها و معاصى خويش در پيشگاه خداوند شرمسار، و از مبتلا شدن به غضب و عذاب الهى نگران و ترسان بودن، و با چنين حالى، با خداى خود راز و نياز پر سوز و گداز داشتن و از غم هجران و شرم قصور و عصيان و خوف و خشيت الهى، آه سوزان و اشك روان داشتن، از اقتضائات سلوك است. لذا خلوت هاى سالك با معبود و محبوب مطلق، نبايد از اين سوز و گدازها و اشك و آه ها خالى باشد.

36. سالك براى آماده شدن براى ترك دنيا و سفر آخرت، كه ممكن است هر لحظه زمان آن برسد، بايد بي‌درنگ حقوق ديگران را ادا و رضايت آنها را جلب كند، عبادات از دست رفته را جبران كند، از جرائم خويش توبه و استغفار كند و براى خود وصيّت نامه‌اى بنويسد كه در آن توصيه هاى معنوى خود را به بازماندگان، بيان و دينهاى مادّيى را كه بر عهده دارد و نظراتش را در مورد آنچه از ماترك مادّيش، شرعاً تابع نظر اوست، مشخّص كند و در صورت امكان، كفن و قبرى نيز براى خود تهيّه كند و اين گونه به تمام معنا آماده ى مرگ و سفر آخرت شود.

37. سالك بايد از فرصت عمر تا مى تواند بهره هاى معنوى ببرد و فراتر از انجام حجّ واجب، حتّي‌المقدور از فضا و فرصت معنوى حج و عمره ى مستحب و زيارت مرقدهاى مطهّر پيامبر اكرم، ائمّه ى معصومين و امامزادگان(علیهم السّلام) استفاده ى بسيار ببرد و در صورت نبود امكان تشرّف، آن والامقامان و دردانگان عالم وجود را از راه دور زيارت كند. به‌ويژه توصيه مى شود به خواندن زيارت عاشوراى حضرت اباعبدالله الحسين (علیه السّلام) و زيارت آل ياسين حضرت بقية الله، ارواحنا فداه، و زيارت جامعه ى كبيره ى ائمّه ى معصومين (علیهم السّلام) مداومت ورزد و از تأثيرات شگفت‌آور آن زيارات متمتّع شود.

38. زيارت اهل قبور و اهداء تحفه هاى معنوى و حتّى تبرّعات مادّى، در كنار مزار اولياى خدا، عارفان بالله، علماى دين، صلحا، اتقيا و ابرار، و قبور والدين، مربّيان و اساتيد معنوى و ذوي‌الحقوق مادّى خويش، آثار سازنده و ارزنده‌اى براى زائر دارد و به روح صفاى معنوى مى بخشد و از تعلّقات مادّى زائر مى كاهد و غفلت و كدورت ناشى از زندگى روزمرّه ى مادّى را برطرف مى كند. لذا سالك الى الله بايد از اين كار سودمند معنوى نيز خود را بى بهره نگذارد.

39. با توجّه به آثار فوق‌العاده ى معنوى و اخروى كارهاى خير، سالك الى الله در زمينه ى انجام آنها نه تنها نبايد منتظر اقدام ديگران باشد تا در پى آنان او نيز قدم بردارد، بلكه مى بايست در اين عرصه ها، بر ديگران سبقت جويد و با پيشقدم شدن در كارهاى خير، ديگران را نيز به انجام چنان كارهايى راغب و موفّق سازد. به‌ويژه، توصيه مى شود سالك، يك كار خير را انتخاب كند و بدون اطّلاع كسى، به انجام آن مداومت ورزد. زيرا كار خيرى كه در خفا و پنهانى انجام شود و شخص بدان مداومت نمايد، تأثيرات فوق‌العاده‌اى دارد كه حتّى مى تواند قصور و تقصيرهايى را كه شخص در امور واجب خود بدان مبتلا گرديده است نيز ترميم و جبران كند.


40. با توجّه به تأثير لقمه ى حلال در حالات معنوى، ضرورت زندگى عزّت مندانه ى مؤمن در جامعه و بى نيازى او از خلق و سربار ديگران نبودن و مبتلا نبودن به تكدّى گرى و چشم دوختن و دست دراز كردن به سوى مخلوق، بر سالك الى الله واجب است كه براى تأمين معيشت خود و خانواده‌اش، به فعّاليّتهاى مفيد و سالم اقتصادى روى آورد و با تلاش و كوشش خويش، رزق حلال خود را به دست آورد و از مازاد نياز خود و خانواده‌اش، به محرومان و محتاجان نيز كمك كند.

.................................................

پی نوشت ها:

1. برای آشنایی با اعمال و مراقبات مزبور، استفاده از دو کتاب ارزشمند ترجمه المراقبات، تألیف عارف بزرگوار، آیت الله میرزا جواد ملکی تبریزی و مفاتیح الجنان تألیف محدّث عالی قدر، آیت الله شیخ عبّاس قمی، که آسان تر از دیگر کتاب هایی که در این زمینه وجود دارد قابل دسترسی است، توصیه می شود.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:32  توسط علیرضا عباسی  | 

24. سالك بايد مقيّد شود نمازهاى واجب روزانه را اوّل وقت، با شوق و رغبت و با حضور قلب و تأنّى و به‌دور از شتابزدگى يا بىحالى و يا به قصد رفع تكليف و از سر باز كردن، و تا حدّ ممكن به جماعت و در مسجد و با مقدّمات، مقارنات و تعقيبات[1] به جا آورد. نماز معراج مؤمن است و هيچ عملى به‌اندازه ى آن، در عروج و تعالى سالك مؤثّر نيست و فرائض يوميّه در مقايسه با نوافل و نمازهاى مستحب، از موقعيّت برتر و ممتازى برخوردار است.

25. مداومت بر خواندن نماز شب، تلاوت قرآن و استغفار در سحرگاهان، براى راه يافتن سالك به مدارج كمال، از ضروريّات و اكسيرى معجزه گر است. بنابراين سالك به هيچ وجه نبايد از بهره مندى از آن غفلت ورزد.

26. طهارت دائمى امر ديگرى است كه از يك سو همچون سپرى سالك را از نفوذ و تأثير هجوم هاى نفس و شيطان محافظت مىكند و از سوى ديگر، باعث نورانيّت و شادابى و آمادگى معنوى او براى بهره مندى از فيض هاى رحمانى مى شود. لذا سالك بايد اوّلاً هيچگاه در حالتى كه غسل واجبى بر عهده ى اوست باقى نماند و بي‌درنگ غسل را انجام دهد. همچنين از غسل هاى مستحبّى كه براى ايّام خاصّى مقرّر شده است، به‌ويژه غسل جمعه، تا حدّ امكان بهره جويد. ثانياً سعى كند حتّي‌المقدور در زمانهاى بيدارى با وضو باشد و پيش از رفتن به بستر خواب نيز وضو بگيرد تا با وضو به خواب رود؛ زيرا چنين شخصى اجر كسى را دارد كه شب را تا به صبح براى عبادت بيدار بوده است. همچنين به موجب احاديث، وضو گرفتن مجدّد شخص در حالى كه وضو دارد، باعث نورانيّت مضاعف مى شود[2] و لذا پيامبر اكرم (صلّی اله علیه و آله و سلّم) هر بار مى خواستند به نماز واجب يا مستحبّى بايستند، وضوى خود را تجديد مى كردند و با وضوى تازه نماز مى گزاردند.[3]

27. از امورى كه سالك نبايد از آن غافل شود ارتباط پيوسته با آيات الهى و همه‌روزه حدّاقل يك صد آيه از قرآن كريم را، به عنوان نامه ى محبوب، با عشق و تدبّر تلاوت كردن و از انوار قرآن استضائه نمودن‌است،[4] همچنين با روايات و احاديث معصومين (علیهم السّلام) محشور بودن و برنامه ى مستمرّى براى مطالعه ى آنها تدارك ديدن، براى سالك ضرورى است. كلام معصومان معصومين (علیهم السّلام) نيز همچون كلام الهى، نور است و محشور بودن با آن، سبب نورانيّت قلب و جان سالك مى شود.

28. انس با ادعيه و مناجاتهايى كه از معصومين معصومين (علیهم السّلام) رسيده است و بهره مندى مستمر از گنجهاى عظيم معرفت و معنويّت كه در آنها نهفته است، از ديگر وظايف سالك است. انوار قرآن كريم از آسمان وحى بر قلب مطهّر پيامبر اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و در مرتبه ى بعد، قلوب پاك اهلبيت معصومين (علیهم السّلام) تابيد، اين قلوب كه همچون آينه، صاف و منجلى بودند، انوار مزبور را به صورت ادعيه و مناجات، به عالم بالا بازتاباندند. لذا ادعيه و مناجات آن بزرگواران، قرآن صاعد است و حاوى بلندترين معارفى است كه از زبان معصومين (علیهم السّلام) جارى شده است؛ زيرا برخلاف آنچه ايشان براى خلق مى فرمودند و مرقوم مي‌داشتند و در آنها مراعات محدوديّت ظرفيّت فهم آنان را مى نمودند و در حدّ قابل درك براى ايشان اظهار مى كردند، در ادعيه و مناجات ها كه مخاطبشان خداوند تبارك و تعالى بود، چنين محدوديّتى وجود نداشت و لذا معارفى در آنها يافت مى شود كه در احاديث، خطبه ها و نامه هاى آن بزرگواران كمتر اثرى از آنها مشاهده مى گردد. توصيه مى شود سالك دست كم با دو كتاب ارجمند مفاتيح‌الجنان و صحيفه ى سجّاديه، كه بيشتر در دسترس مى باشند، محشور باشد و از دعاها و مناجاتهاى آنها بيشترين استفاده را ببرد.

29. توجّه و ياد و توسّل به پيامبر اكرم و اهلبيت آن بزرگوار معصومين (علیهم السّلام)، خصوصاً در ايّام منصوب به ايشان به ياد آنان بودن و در شادى آنها شاد و در مصائب ايشان محزون و سوگوار بودن، به‌ويژه اشك ريختن بر مصائب حضرت اباعبدالله (علیه السّلام) و نيز به محضر حضرت بقية الله الاعظم ارواحنا فداه توسّل جستن و طلب يارى كردن، كيميايى است كه آثار معجزه ‌آساى آن بزرگترين موانع را از سر راه سالك برمي‌دارد و عظيم ترين فتوحات معنوى را نصيب وى مى نمايد.

30. از اذكار عامّى كه معصومين معصومين (علیهم السّلام) توصيه فرموده‌اند، خصوصاً صلوات، استغفار و تسبيحات حضرت زهرا (سلام الله علیها) سود جستن، امر ديگرى است كه سالك نبايد از آن غفلت ورزد. صلوات مايه ى قوّت مؤمن و استغفار يكى از دو امان اين امّت است. مشغول بودن به صلوات، خصوصاً شبها و روزهاى جمعه، هفتاد بار استغفار كردن هر روز صبح و عصر، و ترك نكردن تسبيحات حضرت زهرا (سلام الله علیها) پس از نمازهاى پنج گانه، براى سالك بسيار سودمند و ضرورى است.

31. سجده ى طولانى بار گناه را از دوش سالك برمي‌دارد، غصّه هاى دنيا را از قلب او زايل مى كند و راهبندان هاى مسير سلوك را باز مى كند. لذا توصيه مى شود سالك در هر شبانه‌روز، به‌ويژه در دل شب، با توجّه، يك سجده ى طولانى، به نحوى كه در اثر طول سجده، بدن احساس خستگى كند، انجام دهد. البتّه طول اين سجده به تناسب توان و وضعيّت جسمى و روحى اشخاص متفاوت است. برخى از عارفان همچون اويس قرنى، تمام شب را تا به صبح در يك سجده به سر مى بردند. البتّه چنين سجده هايى براى افراد مبتدى نه امكان پذير است و نه سودمند.

32. سالك بايد در هر شبانه‌روز زمانى را براى تفكّر اختصاص دهد و به اينكه خداوند با من چگونه رفتار نموده است و متقابلاً من در رابطه با حضرت حق چگونه عمل كرده‌ام و نيز به هدف خلقت و زندگى خويش و اينكه به عنوان يك بنده، چه وظايفى در رابطه با مولايش متوجّه اوست، بينديشد. در مراحل بعد، مدّتى در مورد مرگ و نزديك بودن و غيرمترقّبه از راه رسيدن اجل و منازل و عقبات پس از مرگ و ضرورت آمادگى براى مرگ و آنچه سبب راحتى جان دادن و سهولت عبور از منازل و عقبات پس از مرگ و درنهايت، نيل به سعادت جاودان مى شود، فكر كند. پس از اين مرحله، نهايتاً در مورد حقيقت نفس خود تفكّر كند.


33. در هر شبانه‌روز حدود ده دقيقه يا يك ربع با خدا خلوت كردن و همچون دوستى كه به زيارت دوست خود مي‌رود، در محضر پروردگار نشستن و به زبانى بى تكلّف، با او راز دل گفتن و در قلب خويش پاسخها را دريافت كردن، تأثير عجيبى در سير معنوى سالك دارد. لذا سالك بايد چنين قرار ملاقات پيوسته‌اى را با خداى خويش داشته باشد و در اين فرصت، همان گونه كه اشاره شد، به انجام عبادات، گفتن اذكار و خواندن ادعيه و مناجات نپردازد و صرفاً به قصد ديدار حضرت دوست و بهره مندى از مجالست با محبوب و گفت‌وگوى صميمى و بى پيرايه با او، با خداى خود خلوت كند. مداومت در اين امر سبب مى شود بهتدريج چنين خلوتى تمام شبانه‌روز سالك را دربرگيرد؛ به نحوى كه سالك مشغول هر كار و حاضر در هر جمعى باشد، خلوتش با محبوب خدشه‌دار نشود و باقى و برقرار بماند.

.................................................

پی نوشت ها:

1. برای آشنایی بیشتر با مقدّمات، مقارنات و تعقیبات نمازهای واجب و دیگر اعمال مستحبّ شبانه روز، استفاده از ترجمه ی کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهائی و نیز کتاب مفاتیح الجنان محدّث قمی و حواشی آن، توصیه می شود.

2. وسائل الشّیعه، ج 1، ص 377.

3. همان.

4. مداومت بر خواندن سوره ی یس پس از نماز صبح و سوره واقعه پس از نماز مغرب و یکصد بار سوره قدر در شب جمعه و عصر روز جمعه، برکات فوق العاده ای برای سالک به بار می آورد.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:40  توسط علیرضا عباسی  | 

14. سالك بايد از زياد خوابيدن نيز پرهيز كند و جز به حدّاقلّى كه براى سلامتى و شادابى او ضرورى است، اوقات خود را صرف خوابيدن نكند؛ زيرا پرخوابى علاوه بر اينكه موجب هدر رفتن عمر مى شود، به لطافت و صفاى روح نيز آسيب مي‌رساند.

علاوه بر پرهيز از پرخوابى، بيدارى سحرگاهان و بين الطّلوعين[1] در صفاى روح و پروازهاى معنوى تأثير فوق‌العاده و بى بديلى دارد و سالك با تنظيم اوقات استراحت و خواب خود، بايد ترتيبى دهد كه از فيض سحر و بين الطّلوعين محروم نماند.

بنابراين سَهَر يا كم خفتن نيز از امورى است كه مراعات آن بر سالك لازم است.


15. سالك بايد از اينكه تمام اوقات مفيد خود را در جمع و با ديگران بگذراند، به گونه‌اى كه براى در خلوت به انس با حضرت دوست و تفكّر و ذكر و عبادات و مناجات پرداختن، فرصتى براى او باقى نماند، به شدّت پرهيز كند. گرچه انزواطلبى و قطع روابط خويشاوندى و دوستى و بريدن مراودات اجتماعى خطا و زيانبخش است، امّا محروم ساختن خويش از خلوتهاى معنوى نيز مردود و مضرّ است. بنابراين گرچه سالك بايد در حدّ لازم و معتدل در جمع حاضر شود، امّا مى بايست اوقات معيّنى را نيز براى تنهايى و خلوت اختصاص دهد.

16. بسيارى از عادات و رسوم خلق، از جهل و دنياطلبى آنها برخاسته و با تعاليم و احكام الهى در تعارض آشكار است. سالك بايد از تسليم و تبعيّت محض در برابر عادات و رسوم خلق پرهيز كند و با اراده ى مستقل و استوار، آنچه را با موازين عقل و شرع سازگار نيست ترك نمايد و به اينكه ديگران در مورد او چه خواهند گفت و چه قضاوتى خواهند كرد بهايى ندهد. زيرا عادات و رسوم خلق، خود دين على حدّه‌اى است كه تبعيّت مطلق از آن با پيروى دين خدا قابل جمع نيست. البتّه سالك پس از اينكه توانست خود را از انقياد آداب و رسوم جاهلانه ى خلق رها كند، براى اينكه زندگى بر بستگان و اطرافيانش تلخ نشود و به قصد مدارا با آنان كه هنوز به چنين معرفت و حرّيّتى نايل نشده‌اند، در مواردى كه با اوامر الهى تضاد ندارد، مى تواند بدون رغبت قلبى، تا حدودى در عادات و رسوم رايج، با آنان همراهى كند. اميرالمؤمنين(علیه السّلام) در نامه‌اى به فرزند خويش، امام مجتبى (علیه السّلام) مى نويسند: يا بُنَىَّ كُن فِى النّاسِ وَ لا تَكُن مَعَهُم: فرزندم! در جمع مردم باش، امّا همراه آنان نباش.[2] يعنى در اشتباهات و انحرافاتشان با آنها همراه نباش.

17. خدمت عاشقانه، مشتاقانه و توأم با لذّت، به مخلوقات خدا، حتّى به حيوانات، از امورى است كه در سلوك روحانى درهاى بسته را بر سالك مى گشايد. به‌ويژه گره گشودن از كار يك انسان درمانده، برداشتن بار غم از دل يك انسان محزون، شاد كردن دل يك انسان دردمند، برآوردن نياز يك انسان نيازمند، بدون خودنمايى يا منّت گذارى و حتّى بدون چشم داشت اجر و پاداش از جانب خدا، و لذّت بردن از اين عمل به خاطر عشق به مخلوقات خدا، كيميايى است كه مى تواند در چشم برهم زدنى حجاب ها را از برابر ديده ى دل سالك برطرف كند و مس وجود او را به زر ناب انسان كامل بدل سازد.

لذا سالك بايد از اين عامل مؤثّر حدّاكثر بهره را ببرد.

18. مواسات، لطف، احسان، ايثار، احترام و محبّت كردن بى منّت به ديگران، به‌ويژه نسبت به سادات و مؤمنان، به خصوص اهل علم و معنويّت و تقوا از تبار پيامبر اكرم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و از شمار مؤمنان، امر ديگرى است كه انجام آن، توفيقات و فيوضات الهى را متوجّه سالك مى كند و لذا سالك به هيچ وجه نبايد از انجام آن غفلت كند.

19. حُسن معاشرت و رابطهى محبّت‌آميز داشتن با مردم و خوش خُلقى و شيرين محضرى در ارتباطات اجتماعى، نكته ى ديگرى است كه مراعات آن بر سالك لازم است.

20. نيكى و فروتنى و خدمت و رفتار محبّت‌آميز با پدر و مادر، چه در زمان حيات و چه پس از فوت آنان، صله ى رحم و اداى وظيفه نسبت به خويشاوندان، به‌ويژه ارحام، خصوصاً كسانى از ايشان كه از نظر امكانات مادّى و موقعيّت هاى دنيوى، در سطح پايين ترى قرار دارند، و مراوده و ديد و بازديد با برادران ايمانى، از ديگر امورى است كه انجام آنها واجب مى باشد و در سير معنوى تأثير به سزايى دارد.

21. سالك بايد مراقبت كند كه از يك سو، به هيچ وجه موجب رنجش خاطر ديگران نشود و از سوى ديگر، از كسى رنجيده خاطر نگردد و كدورتى به دل نگيرد و در برابر جفاى خلق، حلم و بردبارى در پيش گيرد و جفا و بى مهرى آنان را لطف خفيّه‌اى از جانب حضرت حق بداند و براى آن، شاكر خداوند باشد.

اين جفاى خلق با تو در جهان

گر بدانى گنج زر باشد نهان

خلق را با تو كج و بدخو كند

تا تو را ناچار رو آن سو كند

22. سالك بايد بيشتر و پيشتر از زبان و كلام، با عمل توأم با محبّت، خلق را به خير و نيكى دلالت و دعوت كند و همانطور كه خداوند اغلب با كارهايش با خلق حرف مي‌زند، او نيز با تخلّق به اين اخلاق الهى، با محبّت و خوبى كردن به ديگران، دل آنها را جلب و جذب خويش كند و با انجام كارهاى نيك، براى آنها الگوى عملى شود. چنانكه امام صادق (علیه السّلام) مى فرمايند :كونوا دُعاةَ النّاسِ بِاَعمالِكُم وَ لا تَكونوا دُعاةً بِاَلسِنَتِكُم:دعوت كنندگان مردم با اعمالتان باشيد و دعوت كنندگان با زبان هايتان نباشيد.[3]

23. سالك بايد تلاش دائمى در جهت افزايش آگاهى و شناخت دينى را از طريق مطالعه ى كتابهاى مفيد و درس‌آموزى از دين‌آگاهان و اهل معرفت، در برنامه ى زندگى خود قرار دهد و هيچ گاه از اين تلاش دست نكشد و غافل نشود.

.................................................

پی نوشت ها:

1. مقصود از سحر، ثلث آخر شب است. یعنی به مقدار یک سوم فاصله زمانی بین اذان مغرب و اذان صبح روز بعد، باقی مانده تا ذان صبح. مقصود از بین الطّلوعین نیز فاصله ی بین طلوع فجر و اذان صبح تا طلوع آفتاب است.

2. سیّد رضی، نهج البلاغه، نامه 31.

3. مجلسی، بحارالانوار، ج 5، ص 198.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:37  توسط علیرضا عباسی  | 

7. پرهيز از مجالست و معاشرت با اهل گناه، غفلت و دنياطلبى. همنشينى و مراوده با كسانى كه بى پروا مرتكب معاصى مىشوند، قبح گناه را در نظر سالك مي‌ريزد و دوستى و معاشرت با اهل غفلت و دنياطلبى، سالك را نيز به غفلت مبتلا مى سازد، محبّت و حرص دنيا را در وجودش ايجاد و تقويت مى نمايد و اهتمام او را بر حركت در خط ورع و تقوا و معنويّت، سست مى كند.

8. سالك بايد ورودى هاى وجود خويش را كنترل كند تا انبعاثات و رويش هاى درونيش اصلاح شود. يعنى بايد چشم، گوش و ديگر حواسّ و اعضايى كه اطّلاعات را به درون او راه مي‌دهند و دهان را كه مجراى ورود نوشيدنى ها و خوراكى ها به وجود اوست، از پليدى و حرام حفظ كند تا دل پاك شود و افكار و نيّات پاك و زيبا در آن برويد و در حال خواب نيز رؤياهاى معنوى و متعالى ديده شود. خوردن يك لقمه، شنيدن يا خواندن يك جمله، ديدن يك صحنه و ... مى تواند محروميّت هاى عظيم را براى سالك در پى آورد.

9. تقيّد به انجام واجبات و فرائض به طور صحيح و كامل و پرداختن به انجام مستحبّات در حدّى كه با توجّه به ظرفيّت و توان روحى و جسمى سالك، بتوان با طراوت و شوق و مداوم و مستمر انجام داد، از ضروريّات سلوك است.

رياضات خودساخته و خودآزارى هاى غيرشرعى نه تنها سودمند نيست، بلكه مى تواند زيان بخش نيز باشد. عمل به تكاليف شرعى، مراعات اصول اخلاقى و رضايت دادن به مقدّرات الهى، رياضت خدايى است و سازنده و تعالى بخش مى باشد. اميرالمؤمنين(علیه السّلام) مى فرمايند :اَلشَّريعَةُ رياضَةُ النَّفسِ: تكاليف شرعى رياضت نفس است.[1] و مى فرمايند :مَنِ استَدامَ رياضَةَ النَّفسِ انتَفَعَ :كسى كه بر رياضت نفس مداومت نمايد سود مى برد.[2] همچنين آن حضرت در مورد خويش مى فرمايند: هِىَ نَفسى اَروضُها بِالتَّقوى :اين نفس من است كه با مراعات تقوا آن را رياضت و پرورش مي‌دهم.[3]

در بيان معناى تقوا، امام صادق (علیه السّلام) مى فرمايند: اَلتَّقوى اَن لا يُفقِدُكَ اللهُ حَيثُ اَمَرَكَ وَ لا يَراكَ حَيثُ نَهَاكَ :تقوا اين است كه خداوند تو را در جايى كه به تو امر فرموده است غايب نيابد و در جايى كه تو را از آن نهى فرموده است حاضر نبيند.[4]

10. سالك بايد خود را از اسارت هوس هاى نفس و جسم آزاد كند و اجازه ندهد آنها بر او مسلّط شوند و زمام اختيار او را در دست گيرند و بدين منظور، بايد نازپروردگى و اعتياد به رفاه و تنعّم را ترك گويد؛ امّا مراقب باشد كه در اين راه، نيازهاى حياتى را از خود دريغ نكند و با وارد آوردن فشار و محروميّت بيش از حدّ توان، خود را رنجور و ناتوان نكند و از پا در نياورد.

ناز پرورده تنعّم نبرد راه به دوست

عاشقى شيوه ى رندان بلاكش باشد

11. سالك بايد تلاش كند خواسته هاى خود را، اعم از دنيوى و اخروى و كرامات و مقامات روحى و معنوى، به صفر كاهش دهد و براى خود هيچ چيز نخواهد.

12. سالك بايد سخن گفتن را به حدّاقلّ ضرورت كاهش دهد و جز آنچه به صحّت آن يقين دارد، از مشروع بودن گفتن آن مطمئن است، بيان آن را مفيد و سودمند مي‌داند، و اگر او نگويد، كس ديگرى آن را نخواهد گفت، سخنى به زبان نياورد و در گفتن همان سخنان نيز بايد دقّت كند محرّك او حظّ و لذّت نفس و ابراز فضل و اظهار وجود نباشد.

بنابراين كم گفتن يا صَمت يكى از امورى است كه مراعات آن بر سالك واجب است؛ چراكه اميرالمؤمنين (علیه السّلام) مى فرمايند: مَن كَثُرَ كَلامُهُ ... ماتَ قَلبُهُ :كسى كه سخنش بسيار باشد ... دلش مى ميرد.[5]

13. سالك بايد از پرخورى، به‌ويژه افراط در خوردن گوشت و غذاهاى حيوانى و نيز از تنقّلات غيرضرورى، پرهيز كند. پرخورى باعث خمودى فكر و دلمردگى مى شود. در خوردن همان حدّ ضرورى نيز نبايد در پى لذّت نفسانى و جسمانى از راه طعام باشد و صرفآ به قصد تأمين نيازهاى حياتى خود براى توانايى بر انجام تكاليف بندگى خويش، از خوراكى ها استفاده كند. علاوه بر اين، توصيه مى شود در حدّ طاقت و توان جسم خويش روزه ى مستحبّى بگيرد. روزه ى روزهاى سيزدهم تا پانزدهم و نيز اولين چهارشنبه ى بعد از روز دهم و اوّلين و آخرين پنجشنبه هر ماه قمرى، فضيلت فوق‌العاده‌اى دارند. همچنين، روزهاى خاصّى در سال وجود دارند كه روزهى آنها از فضيلت بسيارى برخوردار است.[6]

بنابراين جوع يا كم خوردن، چه به صورت عام و چه در قالب گرفتن روزه، از لوازم سلوك است.

.................................................

پی نوشت ها:

1. آمدی، غررالحکم، ص 238.

2. آمدی، غررالحکم، ص 238.

3. سیّد رضی، نهج البلاغه، نامه 15.

4. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 285.

5. ابن شعبه حرّانی، تحف العقول، ص 89.

6. برای آگاهی از این روزها می توان به کتاب هایی که اعمال مستحب را تشریح کرده اند، از جمله مفاتیح الجنان مرحوم محدّث قمی مراجعه کرد.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:52  توسط علیرضا عباسی  | 
 

تعالى معنوى و تكامل روحانى مستلزم مراعات امور و انجام اعمالى است كه در اين بخش به مهمترين آنها اشاره مى شود. امّا پيش از طرح آنها، تأكيد بر دو نكته را لازم مي‌دانيم.

نخست اينكه سالك قبل از پرداختن به دستورالعملهاى سلوكى بايد در زمينهى اعتقادات دينى، به مطالعه ى كتب اعتقادى و درس‌آموزى در محضر عالمان دين بپردازد تا به دركى صحيح و عميق از عقايد شيعى دست يابد و از جنبه ى عقيدتى به ثبات و استحكام لازم نايل شود.

دوم اينكه سالك اگر در زمينه ى احكام فقهى مجتهد نيست، به حكم پروردگار، بايد در انجام احكام شريعت، به فتواى مجتهد اعلم و اصلح مراجعه و اتّكا كند و براساس آن عمل نمايد.[1] اعمال و عباداتى كه بدون اتّكا به فتواى مجتهد انجام شود مورد قبول خداوند نيست. شرط ورود به عرصه ى طريقت براى نيل به حقيقت، عمل به شريعت طبق موازين الهى است. در نتيجه، كسى كه واجد اين شرط نيست، مى بايست ابتدا اين شرط را فراهم آورد؛ آنگاه درصدد گام نهادن در مسير عرفان برآيد.

اكنون به اختصار به ذكر آنچه انجامش براى سالك لازم و كارساز است مى پردازيم.

1. ابراز محبّت و رفتار محبّت‌آميز نسبت به خداى متعال و پيامبر اكرم و اهلبيت(علیهم السّلام) و به تبع ايشان، نسبت به سادات و مؤمنان، به خصوص عارفان، عالمان و اتقياء.

2. درك محضر اولياء الله و عارفان كامل و اهل يقين، صلحاء، اتقياء و نيكان عصر خويش. شخص چنانچه بزرگانى از اين دست را مى شناسد، در حدّى كه مايه ى آزار و اذيّت آنان نباشد، هفته‌اى را بدون اينكه ساعاتى در حضور آنان باشد، نگذراند.

3. مطالعه ى كتابهايى كه در مورد زندگى، احوال، رفتار و سخنان اوليا نوشته شده است و نيز مطالعه ى كتبى كه خود آن بزرگان نگاشته‌اند و آثارى از نور وجوديشان در آنها موجود است و به خواننده ى آنها منتقل مى شود.

4. حضور مستمرّ و منظّم و بهره مندى از جلسات معنوى متناسب با روحيّه و سطح خود.

جلسات عرفانى و معنوى اصيل و صحيح و مربّيانى كه تربيت مشتاقان تعالى معنوى را در آن جلسات بر عهده دارند، به دو لحاظ متفاوتند. يكى از نظر سبك. برخى جلسات و مربّيان معنوى بيشتر بر خوف و ادب ورزيدن در پيشگاه حضرت حق و بر رياضت، مجاهدت و سلوك تأكيد دارند، كه در اصطلاح اهل عرفان به مناجاتيان معروفند. برخى ديگر بيشتر بر رجا، محبّت و صميميّت با خدا و خوبان خدا و بر نقش جذبه در تعالى عرفانى تأكيد دارند، كه در اصطلاح اهل عرفان به خراباتيان مشهورند. هر يك از اين دو سبك جلسات نيز داراى سطوح مختلفى است. برخى براى مبتديان، بعضى براى متوسّطان و برخى ديگر براى منتهیان مناسبند. به بيان ديگر از نظر سطح، برخى ابتدايى، بعضى متوسّط و برخى ديگر عاليند.

بر اين اساس، سالك الى الله بايد از جلسه‌اى استفاده كند كه هم از نظر سبك با روحيّاتش سازگارتر باشد و هم از نظر سطح با او تناسب داشته باشد. بهترين معيار براى تشخيص مناسب بودن جلسه با شخص، تأثيرى است كه بر او مى گذارد. لذا پس از چند نوبت حضور در جلسه‌اى، اگر شخص احساس كرد با خدا آشناتر و نسبت به خداوند متوجّه تر، نزديك تر، صميمى تر، مؤدّب تر، مطيع تر و باتقواتر شده است، مى تواند مطمئن باشد جلسه ى مزبور براى او مناسب است و شركت منظّم در آن را مغتنم شمارد. در غير اين صورت، از ادامه ى حضور در آن مجلس خوددارى كند و اين بدان معنا نيست كه الزامآ جلسه ى مزبور مجلس خوبى نيست، بلكه ممكن است بسيار خوب و عالى هم باشد، ولى چه از نظر سبك و چه از نظر سطح، با خصوصيّات روحى او تناسب نداشته باشد.

5. انتخاب يك رفيق راه هم‌روحيّه و هم سطح براى اينكه به اتّفاق، مسير سلوك را طى كنند. داشتن چنين رفيق راهى، طىّ طريق را بسيار آسان، مسير سلوك را بسيار كوتاه و احتمال سستى يا بيراهه رفتن را بسيار كم مى كند. اهمّيّت اين نكته بدان حدّ است كه پيامبر اكرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) مى فرمايند: اَلرَّفيقُ ثُمَّ الطَّريقُ :ابتدا رفيق راهى برگزيدن، پس آنگاه در طريقت گام نهادن.[2] حضرت عيسى (علیه السّلام) در پاسخ يارانشان كه از ايشان پرسيدند با كه همنشينى كنيم، فرمودند: مَن يُذَكِّرُكُمُ اللهَ رُؤيَتُهُ وَ يَزيدُ فى عِلمِكُم مَنطِقُهُ وَ يُرَغِّبُكُم اِلَى الآخِرَةِ عَمَلُهُ :با آن كس كه ديدارش شما را به ياد خدا اندازد و سخنش بر دانايى شما بيفزايد و عملش شما را به آخرت راغب سازد.[3]


اميرالمؤمنين (علیه السّلام) مى فرمايند :قارِن اَهلَ الخَيرِ تَكُن مِنهُم :قرين و همنشين اهل نيكى باش تا از آنها شوى.[4] همه ى اين سخنان تأكيدى است بر تأثير شگفت‌آور مجالست و معاشرت، به‌ويژه هنگامى كه محبّت، صميميّت و يگانگى در بين باشد.

6. پرهيز از مجالست با اهل شكّ و انكار كه با ارزشها و حقايق معنوى ناباورانه و با ترديد برخورد مى كنند، مقامات عرفانى و كمالات روحانى را افسانه مى پندارند و صرف وقت و توان در جهت آن را اتلاف عمر مى شمارند. مجالست با اين گروه بر عزم و اراده و طلب سالك تأثير منفى مى گذارد.

.................................................

پی نوشت ها:

1. گرچه راه دیگری نیز وجود دارد که از آن به عمل به احتیاط تعبیر می شود و مقصود از آن بررسی فتاوای کلیّه ی مراجع و عمل به نحوی است که دربرگیرنده ی کلیّه فتاوای مزبور باشد. امّا به علّت دشواری بسیار عمل به احتیاط، بهتر است سالک طبق روشی که در آغاز رساله ی عملیّه ی کلیّه ی مراجع تقلید نوشته شده است، به انتخاب مرجعی برای انجام احکام شرعی بر اساس فتوای وی مبادرت کند.

2. مجلسی، بحارالانوار، ج 73، ص 267.

3. کلینی، کافی، ج 1، ص 39.

4. آمدی، غررالحکم، ص 429.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:41  توسط علیرضا عباسی  | 
 

5. نكته ى ديگر اينكه در عين سرعت و سبقت در نيكى ها براى رسيدن به كمال و نيل به مقصود، سالك نبايد عجله و شتابزدگى داشته باشد و از يك سو با شتابزدگى، اعمال را بي‌دقّت و بي‌روح انجام دهد، و از سوى ديگر، پيش از طىّ زمان لازم براى نيل به نتيجه، چشم به راه آن باشد و به دليل عدم حصول آن، دچار يأس و دلسردى شود. پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند: اَلاَناةُ مِنَ اللهِ وَ العَجَلَةُ مِنَ الشَّيطانِ :درنگ، از خداست و شتابزدگى، از شيطان است.[1]

6. سالك نبايد هيچ عمل نيكى را به گمان كوچك بودن آن ترك كند و از دست دهد؛ زيرا كار اگر براى خدا باشد و با نيّت خالص و صادقانه انجام شود، كوچكش هم بزرگ است. به تعبير ديگر عظمت و ارزشمندى عمل ناشى از ظاهر آن نيست؛ بلكه بسته به ميزان معرفت، محبّت و خلوص نيّتى است كه انگيزاننده ى شخص بر انجام آن بوده است.

7. چون زمان و توان عبد محدود است و در زمان واحد هم امكان انجام همه ى كارهاى خوب توسّط يك نفر وجود ندارد، سالك بايد در هر زمان به عمل خيرى كه خداوند زمينه و امكان انجام آن را براى او فراهم ساخته است مشغول شود و هم زمان، با نيّت و رضامندى و شوق به انجام كارهاى خير ديگر كه انجام آنها قابل تصوّر است و در اقصى نقاط عالم، ديگران به آنها مشغولند، در بهره مندى از ثواب و سازندگى آن اعمال، با انجام‌دهندگان آنها شريك شود؛ زيرا رضايت و اشتياق به هر كار، شخص را در آن سهيم مى كند. اميرالمؤمنين علیه السّلام مى فرمايند: اَلرّاضى بِفِعلِ قَومٍ كَالدّاخِلِ فüيهِ مَعَهُم :كسى كه به عمل گروهى راضى باشد، همچون كسى است كه در انجام آن همراه ايشان است.[2] پس بيش از آنچه سالك با اعمال خود رشد مى كند، مى تواند با نيّت خود پيشرفت كند؛ لذا پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند: نِيَّةُ المُؤمِنِ خَيرٌ مِن عَمَلِهِ :نيّت مؤمن از عملش بهتر است.[3]

8. در مورد كارهاى بد و ناروا نيز سالك بايد اساسآ از آنها صرف نظر و چشم پوشى كند و دل بِبُرد. اميرالمؤمنين علیه السّلام در توصيف متّقين مى فرمايند: غَضُّوا اَبصَارَهُم عَمَّا حَرَّمَ اللهُ عَلَيهِم :از آنچه خدا بر آنها حرام كرده است چشم پوشيده‌اند و صرف نظر كرده‌اند.[4] بنابراين سالك بايد محبّت دنيا را كه سرچشمه ى همه ى بدى هاست، و ميل به كارهاى بد را كه از پيامدهاى محبّت دنياست، كُلاًّ از دل بيرون كند و رغبتى و نظرى به سوى آنها نداشته باشد و اين امرى است فراتر از ترك دنيا و اعمال بد، در عين رغبت به آن.

9. در عرصه ى تزكيه و سلوك، تنها از عنايت الهى كار بر مي‌آيد و بس. سعى و مجاهدت سالك صرفآ دعا و ابراز نيازى به زبان عمل به محضر پروردگار و زمينه ساز جلب عنايت الهى است. اجر سعى و مجاهدت تمام عيار و خالصانه ى سالك در انجام وظايف بندگى و طاعت و عبادت حضرت حق، رهايى از حجاب فعل و توانايى خود، از طريق يأس از اثربخشى تقلّاهاى خويش در تزكيه و سلوك، و درك و وجدان اضطرار خود در اين وادى است. با رهايى سالك از اين حجاب، عنايت الهى شامل حال و دستگير او مى شود و او را به مقصد مي‌رساند. اين امر مصداق بارزى براى اين كلام الهى است كه مى فرمايد:اَمَّن يُجيبُ المُضطَرَّ اِذا دَعاهُ وَ يَكشِفُ السُّوءَ وَ يَجعَلُكُم خُلَفاءَ الاَرضِ: يا كيست هنگامى كه شخص مضطرّ و درمانده او را مى خواند، وى را اجابت مى كند و رنج و ناراحتى را برطرف مى سازد و شما را خليفه هاى روى زمين مى كند؟[5]

.................................................

پی نوشت ها:

1. مجلسی، بحارالانوار، ج 68، ص 340.

2. سیّد رضی، نهج البلاغه، حکمت 154.

3. کلینی، کافی، ج 2، ص 84.

4. سیّد رضی، نهج البلاغه، خطبه 193.

5. سوره نمل، آیه 62.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهمصل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:39  توسط علیرضا عباسی  | 

1. سالك در آغاز راه سلوك بايد خود را از طلبها و بدهى ها فارغ كند. كسانى را كه حقّى بر آنها دارد ببخشد و حلال كند و براى آنها طلب مغفرت نمايد. كسانى را هم كه بر او حقّى دارند، حقّشان را ادا و آنها را از خود راضى كند و آنچه را از توانش خارج باشد، از خدا درخواست كند كه از جانب او حقّشان را ادا و آنها را از وى راضى كند. بدين وسيله سالك فراغت پيدا مى كند و مى تواند با دل جمع و خاطر مجموع، دست به كار شود.

2. در عرصه ى عمل، همانطور كه همه ى خلق در پى مقاصد مادّى يا معنويشان، با تمام توان در تلاش و تقلّايند، سالك نيز كه طالب نيل به مقصود خويش است، بايد با تمام توان به ميدان عمل بيايد و دست به تلاش بزند و از بى حالى و سستى و هدر دادن فرصت با لفّاظى هاى عارف مسلكانه، به شدّت بپرهيزد.

اگر مرد كارى، درِ دوست باز است

وگر قصّه جويى، حكايت دراز است

3. محرّك سالك در عرصه ى عمل بايد اراده و خواست درونى خودش باشد، تا بى نياز به تحريك ديگران، براساس انگيزه و ملكه ى درونى، در هوشيارى و حتّى در حال عدم توجّه، اعمالى كه رشددهنده است از او سر بزند.

4. سالك بايد توجّه داشته باشد هر لحظه ممكن است مرگ فرا رسد، لذا از يك سو فرصت
موجود را نبايد از دست دهد و كار تزكيه را به آينده‌اى كه هيچ تضمينى براى وجود آن نيست محوّل نكند، از سوى ديگر، در هر تصميم يا عمل كه بدان مبادرت مي‌ورزد، بايد احتمال دهد آخرين تصميم يا عمل زندگى او باشد، و در نتيجه، سعى كند بى عيب و نقص و بهترين تصميم يا عمل همه ى عمرش باشد. چنانكه به عنوان مثال، امام صادق علیه السّلام مى فرمايند :اِذا صَلَّيتَ صَلاةَ فَريضَةٍ فَصَلِّها لِوَقتِها صَلاةَ مُوَدِّعٍ يَخافُ اَن لا يَعُودَ اَبدآ :هنگامى كه نماز مى گزارى، آن را در وقت خاصّ آن و همچون نماز شخصى كه آخرين نماز عمرش را مى خواند و مىترسد هرگز فرصتى براى تكرار آن نداشته باشد، به جا آور.[1]

البتّه از جهت ديگر نيز، براى اينكه كارهايش از سرِ عادت و به صورت تكرارى و بي‌روح و بى محتوا انجام نشود، در هر تصميم يا اقدام، بايد به گونه‌اى رفتار كند كه گويا پس از بررسى و دقّت، براى نخستين بار است كه به اتّخاذ چنان تصميم يا انجام چنان عملى دست مي‌زند و در نتيجه، هر بار با عزمى نو، به آن تصميم يا عمل مبادرت ورزد.

.................................................

پی نوشت ها:

1. حرّ عاملی، وسائل الشّیعه، ج 4، ص 34.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:40  توسط علیرضا عباسی  | 
 

4. در عرصه ى تزكيه ى اخلاق بايد از يك سو، صفات و خلقيّات بدى كه شخص به آنها مبتلاست، حذف شوند، از سوى ديگر، اخلاق و ملكات نيكى كه فرد فاقد آنهاست، كسب گردند.[1]

براى حذف صفات نكوهيده و ناپسند بايد اوّلا با مطالعه ى آيات قرآن و احاديث معصومان علیهم السّلام و كتب اخلاقى و نيز با تفكّر و تأمّل، به شدّت قبح و زيان هاى دنيوى و اخروى آنها آگاه شد. ثانيآ بايد به هر زحمتى شده، خود را به انجام پياپى رفتارهاى متضادّ با اقتضائات عادات و صفات بد خود، وادار كرد. ثالثآ بايد از همنشينى با مبتلايان به آن صفات ناپسند به شدّت پرهيز كرد.

براى كسب صفات نيك بايد اوّلا به انجام پياپى اعمال متناسب با آن صفات مبادرت ورزيد تا از طريق تكرار عمل، ملكه ى آن صفات در نفس ايجاد شود. ثانيآ از همنشينى، معاشرت و دوستى صميمانه با دارندگان آن صفات نيك بهره جست تا از آنها رنگ پذيرفت.

افزودن بر دانايى و آگاهى هاى خويش در زمينه هاى تربيتى و آشنايى با سازوكار و روش هاى تغيير روحيّات و خلقيّات، و نيز توانمندسازى عقل براى تشخيص درست رفتار شايسته در هر موقعيّت، از طريق مطالعه ى كتب اخلاقى و روانشناسى، از يك سو، و تقويت ارادهى خويش از طريق انجام طاعات و عبادات، به منظور ثبات قدم در مسير نيكى ها و تسليم نشدن و فريب نخوردن در برابر وسوسه هاى گمراه كننده و اغوائات لغزاننده ى نفس و شيطان، از سوى ديگر، در تزكيه ى اخلاقى بسيار سودمند و كارساز است.

5. در مسير تزكيه، بايد دوجانبه كار كرد. از يك سو، با توجّه به اصل وراثت، يعنى تأثير رفتارهاى ظاهرى بر حالات و خصوصيّات درونى، بايد با ترك كارهاى نكوهيده و انجام مستمرّ و مكرّر اعمال ستوده، از ريشه‌دارتر شدن اخلاق و صفات بد جلوگيرى كرد و به ايجاد و تقويت ملكات خوب مبادرت ورزيد و از اين راه به تحوّل مثبت در روحيّات و نهايتآ در بينش و معرفت، دست يافت.

از سوى ديگر، با توجّه به اصل سرايت، يعنى تأثير خصوصيّات و حالات درونى بر رفتار ظاهرى، بايد با تفكّر و بهره گيرى از معارف اهل عرفان، بينش توحيدى به دست آورد و در نتيجه ى آن، روحيّات موحّدانه پيدا كرد، تا در پى آن، خلقيّات شايسته به‌وجود آيد و درنهايت، رفتارهاى پسنديده بروز كند.

همزمان از بيرون و درون به تزكيه و اصلاح خويش پرداختن، كار را بسيار آسان و زمان دستيابى به نتيجه را بسيار كوتاه مى كند.

6. در تمامى مسير تزكيه ى عملى و اخلاقى، بايد از خدا توفيق طلبيد و مؤثّر واقع شدن تلاشها را از او درخواست كرد؛ زيرا بى مدد حضرت حق، هيچ تلاشى به نتيجه نخواهد رسيد.

به عنايت نظرى كن كه من دلشده را

نرود بى مدد لطف تو كارى از پيش

.................................................

پی نوشت ها:

1. برای آشنایی با اخلاق نیکی که سالک باید به آن آراسته شود، ن.ک. به: مهدی طیّب، مدیریّت اسلامی، ص 215 تا 234.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:32  توسط علیرضا عباسی  | 
 

سالك تنها دو كار دارد. يكى كسب معرفت، ديگرى تهذيب نفس. كسب معرفت در مورد خدا، تا در نتيجه ى آن به محبّت تمام عيار نسبت به خدا، و از آن طريق به كمالات و مقامات معنوى نايل شود. و نيز كسب معرفت در مورد خود، دنيا، آخرت، نبىّ، ولىّ، مَلَك، شيطان و مرگ. تهذيب نفس، تا به اخلاق و كردار و سخن نيكو مزيّن شود.

1. معرفت خدا سبب محبّت، محبّت سبب طالب وصال محبوب شدن و هدفمندى، هدف مندى سبب عزم وصال محبوب و نيّت، نيّت سبب عمل است و عمل شخص را مى سازد. بنابراين هرچه معرفت بالاتر باشد، محبّت شديدتر، هرچه محبّت شديدتر باشد، هدف شناخته شده تر و عالى تر، هرچه هدف شناخته شده تر باشد، نيّت خالص تر، هرچه نيّت خالص تر باشد، عمل ارزشمندتر و اثربخش تر، و هرچه عمل ارزشمندتر و اثربخش تر باشد، شخص كه محصول عمل است متكامل تر خواهد شد. پس معرفت، محبّت، خلوص و صدق در عمل كارساز است، نه زيادى كمّيّت عمل.

2. در سايه ى تهذيب نفس، لذّات مادّى و خودخواهى و خودبينى، كه حجاب فروغ الهى است، برطرف و جمال الهى مشاهده مى شود.

در عرصه ى تزكيه و تهذيب نفس، ابتدا بايد به تزكيه ى عملى و سپس به تزكيه ى اخلاقى پرداخت و مقدّمه ى ضرورى اين دو، خويشتن شناسى و شناخت نقاط قوّت و ضعف رفتارى و اخلاقى خويشتن و پذيرفتن واقعيّتها و فريب ندادن و توجيه و تبرئه نكردن خود از نقايص و عيوب خويش است.

3. در عرصه ى تزكيه ى عملى، از يك سو بايد رفتارهاى ناشايست و معصيت‌آميز را كنار گذاشت تا هم با ارتكاب جرائم، نامه ى عمل و پرونده ى گناهانمان سنگين و سياه نشود و هم در اثر تكرار اعمال زشت، خصلت هاى منفى در درونمان ريشه‌دارتر نگردد. از سوى ديگر، بايد با انجام اعمال ستوده و طاعت حضرت حق، كارى كرد كه هم كارنامه ى اعمالمان درخشان شود و هم خصلتهاى مثبت متناسب با آن اعمال، در درونمان ايجاد، تثبيت و تقويت شود.

براى تزكيه ى عملى بايد در آغاز روز به مشارطه ى با نفس خويش پرداخت و با خود قرار گذاشت فرصت گرانبهايى را كه خدا در قالب اين روز در اختيارمان قرار داده است و معلوم نيست روز ديگرى براى ما مقدّر شده باشد، در جهت طاعت و تعالى صرف كرد و از به هدر دادن آن با اعمال بي‌ارزش و بيهوده و يا صرف كردن آن در معصيت و فساد، به شدّت پرهيز كرد. در طول روز بايد مراقبه كرد كه نفس از قرارِ گذارده شده تخطّى نكند. در پايان روز، بايد به محاسبه ى نفس پرداخت و با مرور عملكردهاى ظاهر و باطن خود در طول روز، بررسى كرد كه در چه مواردى قرار ابتداى روز به‌دقّت مراعات شده است و در چه مواردى از آن تخلّف صورت گرفته است. پس از محاسبه، نبايد مواردى را كه قرار مزبور مراعات شده است به حساب خود گذارد؛ بلكه بايد آن را توفيقى از جانب حضرت حق به شمار آورد و عنايت و حفظ الهى را سبب آن موفّقيّت دانست و لذا خداوند را براى لطفى كه شامل حال نموده است شكر كرد. اين شكر زمينه ساز افزونى اين عنايت و حفظ در روز آينده مى شود. امّا در مواردى كه از قرار مزبور تخلّف شده است، بايد نفس خويش را مورد بازخواست و نكوهش قرار داد و سپس عضو متخلّف خود را به انجام اعمال مستحب، به مقدارى كه عضو مزبور خسته شود و در اثر آن، لذّت كار خلافى كه مرتكب شده است از بين برود، وادار ساخت و از اين طريق، خود را سرزنش، تنبيه، تأديب و مجازات كرد. آنگاه بايد رو به توبه آورد و با پشيمانى از به هدر دادن فرصتى كه مى شد به‌وسيله ى آن، قرب و رضايت حق را كسب كرد، ولى در اثر نادانى، مايه ى بُعد از خدا و غضب الهى شده است؛ عزم كرد كه اگر خدا فرصت ديگرى در اختيار قرار داد و فردايى مقدّر شد، به هيچ وجه چنين خطايى را مرتكب نشد و نيز در مقام جبران خساراتى كه از رهگذر كارهاى خلاف، به خود و ديگران وارد شده است برآمد و درنهايت، با شرمندگى تمام و در عين اينكه خود را مستحقّ بخشيده شدن ندانست، از محضر الهى عذرخواهى كرد و به اعتبار فضل بى منتهاى حق، درخواست عفو و بخشش نمود و به پذيرفته شدن آن اميد داشت.

با مداومت در اين برنامه، به تدريج نفس سركش، رام و مطيع و منقاد فرمان حضرت حق مى شود و ديگر از مسير طاعت و بندگى گام بيرون نمى نهد. در اينجا كار تزكيه ى عملى به نتيجه رسيده است و نوبت به تزكيه ى اخلاقى مي‌رسد.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 8:11  توسط علیرضا عباسی  | 
 

يك قدم بر نفس خود نِه، ديگرى بر كوى دوست

از تو تا خدا راه نيست؛ اگر هست تويى. خود را از ميان بردار تا راه نماند.

يك قدم بر نفس خود نِه، ديگرى بر كوى دوست

هرچه بينى دوست بينى، با اين و آنت كار نيست

توجّه و تعلّق به خود و لوازم خود، حجاب بين تو و محبوب است. روى دل را از خود برگردان، تا همه جا روى دوست را ببينى. قرآن كريم فرمود :فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ: هر طرف روى برگردانيد، پس آنجا روى خداست.[1] «يك نكته‌ات بگويم، خود را نبين كه رستى»

لقاء و وصال الهى در گرو فانى شدن عبد و نيل سالك به فناء فى الله است. مقصود از فانى شدن سالك، از بين رفتن و نابود شدن او نيست؛ بلكه فناى جهت بشرى او در جهت ربوبيّت حضرت حق است؛ زيرا هر بنده، جهت و وجهى از پروردگار دارد. فنا حاصل نمىشود مگر با توجّه تام به حضرت حق و در اثر آن، غالب شدن جهت حقّى سالك بر جهت خلقى او و مقهور شدن جهت خلقى وى در برابر جهت حقّى او. اين توجّه تام جز با محبّت كامل عبد به حضرت حق حاصل نمى شود و اين محبّت ذاتى در عبد نيز جز با اجتناب وى از آنچه با محبّت كامل به حضرت حق در تضاد است، پديدار نمى گردد. اين اجتناب همان تقواست كه بهترين توشه ى سالكى است كه در صدد مى باشد با مركب محبّت، به سوى حضرت دوست سفر كند و به وصال محبوب ازلى برسد.

بنابراين مقصود از فانى شدن سالك، ازبين رفتن جسم، روح يا احساس و ادراكش نيست؛ بلكه فانى شدن اِنّيّت و اَنانيّت و به تعبير ديگر، از بين رفتن خودبينى و خودخواهى اوست. در نتيجه سالك تا به خود توجّه دارد و هر چيز مادّى يا معنوى را به خود نسبت مي‌دهد و براى خود مى خواهد، به فنا نرسيده و به وصال راه ندارد.

فنا سبب مى شود عبد به تعيّنات الهى متعيّن و به صفات الهى متّصف گردد؛ كه اين همان بقاء بالله است. چنان كه قطعه ى ذغالى كه به شدّت تيره و سرد است، در اثر آمادگى براى پذيرفتن ويژگى هاى آتش و به سبب مجاورت آتش، به تدريج صفات تيرگى و سردى را از دست مي‌دهد و همچون آتش، گرم، سوزاننده، روشن و روشنى بخش مى شود. در حديثى منسوب به امام صادق علیه السّلام آمده است: لَنا مَعَ اللهِ حالاتٌ هُوَ فيها نَحنُ وَ نَحنُ فيها هُوَ وَ مَعَ ذلِكَ هُوَ هُوَ وَ نَحنُ نَحنُ: ما را با خدا حالاتى است كه در آن حالات، او ماست و ما اوييم و در عين حال، او اوست و ما ماييم.[2]

هيچ كس را تا نگردد او فنا

نيست ره در بارگاه كبريا

چيست معراج فلك؟ اين نيستى

عاشقان را مذهب و دين، نيستى

.................................................

پی نوشت ها:

1. سوره بقره، آیه 115.

2. فیض کاشانی، کلمات مکنونه، کلمة فیها اشارة الی الفناء فی الله و البقاء بالله، ص 112.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:26  توسط علیرضا عباسی  | 

در مراقبه نسبت به گناه و آلودگى ها، در آغاز راه كه سالك هنوز اراده و تقواى راسخ و مستحكمى ندارد، با شناختى كه از ضعفها و آسيب پذيرىهاى خود دارد، از حضور در صحنه هايى كه مي‌داند زمينه ى مساعدى براى لغزش او مى باشند و احتمال آلوده شدنش به معصيت در آن محيط ها زياد است، بايد حتّي‌الامكان اجتناب كند تا دچار لغزش و گناه نشود. و اگر در موردى، در عين نفرت و انزجار از بودن در چنان محيط هايى، وادار و ناچار به حضور شد، بايد به خدا پناه ببرد و با اقرار و اعتراف به ضعف خود در پيشگاه الهى، از خداوند براى نلغزيدن به ورطه ى گناه و پليدى، مدد بطلبد و در طول مدّت حضور در آن محيط، به‌دقّت مراقب حالات و رفتار خويش باشد و ظاهر و باطن خود را به طور مضاعف تحت كنترل گيرد تا به مدد الهى از آلودگى به معصيت مصون بماند. حالت مراقبه ى چنين شخصى را به كسى مى توان تشبيه كرد كه در حالى كه مي‌داند كف كفشش عاج ندارد و كاملاً صاف است، مى خواهد روى زمين يخ زده و لغزنده‌اى راه برود. چنين شخصى با دقّت و حساب شده گام برمي‌دارد و با تمام وجود مراقب قدم گذاردن خود است.

با استمرار مراقبه، دستاوردهاى ارزشمندى نصيب سالك مى شود كه به مهمترين آنها اشاره مى كنيم.

1. مراقبه در آغاز با نوعى تقلّا و زحمت عبد انجام مى شود. امّا در صورت استمرار، به تدريج ملكه ى مراقبه در روح شخص ايجاد مى شود و در پى آن، بدون زحمت و تقلّا، شخص دائماً مراقب ظاهر و باطن خود است و درون و برون خويش را در كنترل دارد.

2. استمرار مراقبه، روح تقوا و ورع را در درون شخص ايجاد مى كند و اراده ى ايمانى او را براى پايدارى در مسير پاكى ها و نيكى ها استحكام مى بخشد؛ به نحوى كه شخص قادر مى شود به‌آسانى بر تمنّيات نفسانى و وساوس شيطانى غلبه كند و در راه طاعت و بندگى خداى متعال ثابت قدم بماند.

3. با استمرار مراقبه، به تدريج سطح مراقبه ى سالك بالا مي‌رود. مراقبه ى سالك در ابتدا محدود به عدم ارتكاب معصيت، يعنى ترك نكردن واجب و انجام ندادن حرام است. در مرتبه ى بعد سالك مراقبت مى كند فكر معصيت به ذهن و دل او راه پيدا نكند و اگر در موردى انديشه ى آلوده‌اى به ذهن و دل او خطور كرد، بي‌درنگ آن را از وجود خود بيرون كند. در مرحله ى بعد سالك از انجام آنچه حرمت آن قطعى نيست، امّا شبهه ناك است و احتمال حرام بودن دارد، خويشتن را مراقبت مى كند. پرهيز از شبهه به منزله ى مراعات حاشيه ى امنيتى براى نيفتادن در پرتگاه گناه و حرام است. از آن پس، مراقب خويش است كه مرتكب مكروهى نشود و يا عمل مستحبّى را از دست ندهد. در پى آن، مراقبت مىكند به قصد لذّت جويى و بر اساس تجمّل گرايى و تنوّع طلبى، بيش از حدّ رفع ضرورت هاى واقعى، به مباحات نپردازد و فرصت گرانبها و تجديدناپذير عمر را در امورى كه هيچ سازندگى و نقش مثبتى در ترقّى و تعالى او ندارد، صرف نكند. در گام بعد، مراقب خويش است كه در عرصه ى انتخاب و عمل، بين امورى كه جايز و مباحند، تنها با معيار رضايت الهى، انتخاب و فقط براى جلب رضايت خداوند، اقدام كند و بر اساس هواى خويش انتخاب و براى تأمين خواسته ى نفس و يا جلب رضايت خلق اقدام نكند. درنهايت، مراقبه به مرحله‌اى مي‌رسد كه شخص مراقب است جز خدا چيزى و كسى به دل او راه نيابد و انديشه و توجّه او را به خود مشغول نكند.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:33  توسط علیرضا عباسی  | 

در سلوك الى الله و كارساز بودن تلاشهاى سالك براى راه يافتن به قرب و لقاء و وصال الهى، مراقبه ى عبد به دو لحاظ اهمّيّت حياتى دارد و بدون آن، محال است سالك به مقصد برسد.

1. بى توجّهى به حضرت حق و بي‌ادبى در محضر رب، مايه ى محروميّت و بُعد عبد است و خداوند به بنده‌اى كه به ناظر بودن خدا اهمّيّتى نمي‌دهد و از او حيا نمى كند و ادب حضور در محضر الهى را مراعات نمى نمايد، اعتنايى نمى كند و چنين بنده‌اى را به قرب خويش راه نمي‌دهد. امام باقر علیه السّلام مى فرمايند :مَنِ ارتَكَبَ الذَّنبَ فِى الخَلاءِ لَم يَعبَأِ اللهُ بِهِ :كسى كه در خلوت مرتكب گناه مىشود، خداوند به او اعتنايى نمى كند و براى او ارزشى قائل نم طى شود.[1] دليل اين امر نيز اين است كه آن بنده ى گناهكار براى حضور و مشاهده ى خلايق اهمّيّت و ارزش قائل بود و در برابر ديده ى آنها حاضر به ارتكاب گناه نبود، امّا براى حضور و مشاهده ى خداوند، كه در خلوت و تنهايى هم حضور دارد و او را مى بيند، اهمّيّت و ارزشى قائل نشد و بى پروا مرتكب گناه شد.

از خدا جوييم توفيق ادب

بي‌ادب محروم ماند از لطف رب

2. همانگونه كه اثربخشى داروهايى كه پزشك تجويز كرده است، منوط به مراعات پرهيزهايى مى باشد كه مقرّر نموده است؛ اثربخشى طاعات و عباداتى كه خداوند به انجام آنها امر و توصيه كرده است، منوط به پرهيز از امورى است كه خداوند از ارتكاب آنها نهى فرموده است. در نتيجه، بدون مراقبه، توجّه و كنترل بر اعمال ظاهر و باطن خود، هر معصيت و عمل ناشايستى را كه پيش آمد مرتكب شدن، مانع از اثربخشى طاعات و عبادات در نيل به قرب الهى و كمال انسانى است و با چنين رويّه‌اى سالك هرچه تلاش كند به جايى نخواهد رسيد.

همانگونه كه پيشتر نيز گفته شد، معناى مقبول واقع شدن طاعات و عبادات، مؤثّر واقع شدن آنها در تعالى و تكامل عبد است. قرآن كريم به صراحت اعلام نموده است كه: اِنَّما يَتَقَبَّلُ اللهُ مِنَ المُتَّقينَ: خداوند منحصراً از كسانى كه تقوا دارند (طاعات و عباداتشان را) قبول مى كند.[2] بر همين اساس، پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :اَصلُ الدّينِ الوَرَعُ :اصل دين پرهيز از گناه است.[3] و اميرالمؤمنين علیه السّلام مى فرمايند :اِجتِنابُ السَّيِّئاتِ اَولى مِنِ اكتِسابِ الحَسَناتِ :پرهيز از بدى ها سزاوارتر و مقدّم بر انجام نيكى هاست.[4]

بنابراين سالك، بايد دائماً كشيك نفس خود را بكشد و مراقب ظاهر و باطن خود باشد كه به آنچه با محبّت خدا و طلب قرب او سازگار نيست، آلوده نشود و چيزى جز خدا به دل و فكرش راه پيدا نكند. چراكه خداوند از يك سو مىفرمايد :لَقَد حَقَّت كَرامَتى (مَوَدَّتى) لِمَن يُراقِبُنى وَ يَتَحابُّ بِجَلالى :هر آينه كرامت و محبّت من براى كسى قطعى شد كه نسبت به من مراقبه دارد و بر اساس جلال من با ديگران رابطه ى محبّت برقرار مىكند.[5] و از سوى ديگر مى فرمايد :يا بُؤساً لِمَن عَصانى وَ لَم يُراقِبنى: بدا به حال كسى كه از فرمان من سرپيچى و عصيان كند و نسبت به من مراقبه ندارد.[6]

.................................................

پی نوشت ها:

1. مجلسی، بحارالانوار، ج 46، ص 247.

2. سوره مائده، آیه 27.

3. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 286.

4. آمدی، غررالحکم، ص 158.

5. صدوق، توحید، ص 286.

6. کلینی، کافی، ج 2، ص 67.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:11  توسط علیرضا عباسی  | 

يكى ديگر از پايه هاى اساسى سلوك مراقبه است. مراقبه داراى مصاديق و مفاهيم متعدّدى است.

1. مراقبه ى خداوند نسبت به عبد

مراقبه ى خداوند نسبت به بندگان از دو جهت صورت مى پذيرد.

(1) رعايت و رسيدگى به خلق و تأمين حوائج و پرورش و تربيت آنها.

(2) تحت نظر داشتن اعمال ظاهر و باطن بندگان و غافل نبودن خداوند از آنچه در درون و برون انسانها مى گذرد. چنانكه قرآن كريم مىفرمايد :اِنَّ اللهَ كانَ عَلَيكُم رَقيباً: همانا خداوند مراقب شماست.[1] و نيز مى فرمايد :وَ مَا اللهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعمَلونَ :خداوند از آنچه انجام مي‌دهيد غافل نيست.[2] همچنين مى فرمايد :وَ اللهُ يَعلَمُ ما تُسِرّونَ وَ ما تُعلِنونَ: خداوند آنچه را مخفى و آنچه را آشكار مى كنيد، مي‌داند.[3] و نيز مىفرمايد :فَاِنَّهُ يَعلَمُ السِّرَّ وَ ما اَخفى: همانا خداوند آنچه را پنهان و آنچه را پنهان تر است مي‌داند.[4] و در مورد كسى كه مرتكب گناه مى شود، مى پرسد:اَلَم يَعلَم بِاَنَّ اللهَ يَرى:آيا نمي‌داند كه خداوند (او را در حال ارتكاب گناه) مى بيند؟[5]

2. مراقبه ى عبد نسبت به خداوند

مراقبه ى عبد نسبت به خداوند نيز داراى سه مصداق است.

(1) توجّه و مراقبت دائمى عبد نسبت به اعمال ظاهر و باطن خود و در اختيار داشتن فكر و دل خويش و اعضا و اندام ظاهرى خود، براى اينكه ناخواسته و بى توجّه، چيزى كه خلاف ادب محضر الهى است، از آنها سر نزند.

امام صادق علیه السّلام مى فرمايند: راقِبِ اللهَ فى كُلِّ خُطوَةٍ كَاَنَّكَ عَلَى الصِّراطِ جائِزٌ :در هر گام خويش مراقبه ى الهى را پيشه كن، چنانكه گويى در حال عبور از پل صراط مى باشى.[6] يعنى كوچكترين غفلت منجر به سقوط تو به آتش دوزخ مى شود. همچنين مى فرمايند :مَن رَعى قَلبَهُ عَنِ الغَفلَةِ وَ نَفسَهُ عَنِ الشَّهوَةِ وَ عَقلَهُ عَنِ الجَهلِ فَقَد دَخَلَ فى ديوانِ المُتَنَبِّهينَ ثُمِّ رَعى عَمَلَهُ عَنِ الهَوى وَ دينَهُ عَنِ البِدعَةِ وَ مالَهُ عَنِ الحَرامِ فَهُوَ مِن جُملَةِ الصّالِحينَ :هركس دلش را از غفلت و نفسش را از شهوت و عقلش را از نادانى مراقبت كند، در شمار بيداران داخل شده است. سپس عملش را از هوس و دينش را از بدعت و مالش را از حرام مراقبت كند، از جمع صالحان است.[7]

(2) خود را در محضر و منظر پروردگار و تحت مراقبت و نظارت خداوند احساس كردن و از ارتكاب زشتى ها، در حالى كه خداوند مراقب است، حيا كردن و ترسيدن. امام جواد علیه السّلام مى فرمايند: اِعلَم اَنَّكَ لَن تَخلو مِن عَينِ اللهِ، فَانظُر كَيفَ تَكونُ :بدان كه تو لحظه‌اى از چشم خداوند پنهان نيستى. پس مراقب باش كه چگونه‌اى.[8] و پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :اِستَحيوا مِنَ اللهِ حَقَّ الحَياءِ اُعبُدِ اللهَ كَاَنَّكَ تَراهُ فَاِن لَم تَكُن تَراهُ فَاِنَّهُ يَراكَ :آنگونه كه سزاوار است از خدا حيا كنيد و چنان بندگى خدا كن كه گويى خداوند را مى بينى و اگر تو او را نمى بينى، هر آينه او تو را مى بيند.[9] اميرالمؤمنين علیه السّلام مى فرمايند :اِتَّقوا مَعاصِىَ اللهِ فِى الخَلَواتِ، فَاِنَّ الشّاهِدَ هُوَ الحاكِمُ :از ارتكاب معصيتهاى خدا در خلوت ها بپرهيزيد و بترسيد؛ چراكه خدايى كه شاهد ارتكاب معصيت است، خود قاضى و حكم‌دهنده است.[10] در حديث قدسى است كه خداوند مى فرمايد:اِنَّما يُسكِنُ جَنّاتُ عَدنٍ الَّذينَ اِذا هَمّوا بِالمَعاصى ذَكَروا عَظِمَتى فَراقَبونى: تنها كسانى كه وقتى قصد ارتكاب گناهان مى كنند، عظمت من را به ياد مي‌آورند و مراقبه ى مرا در پيش مى گيرند، در بهشت هاى عدن سكونت مى يابند.[11]

(3) چنان متوجّه ذات اقدس اله بودن، كه نه خود و نه ديگرى را نديدن. اميرالمؤمنين علیه السّلام به پيشگاه الهى عرضه مي‌دارند :اِلهى وَ اَلحِقنى بِنُورِ عِزِّكَ الاَبهَجِ فَاَكونَ لَكَ عارِفاً وَ عَن سِواكَ مُنحَرِفاً وَ مِنكَ خائِفاً مراقِباً يا ذَا الجَلالِ وَ الاِكرامِ :اى خداى صاحب شكوه و كرم! مرا به نور عزّتت كه از هر چيز ديگر بهجت‌آفرين تر است ملحق ساز تا در نتيجه تنها تو را بشناسم و از جز تو روگردان باشم و از تو ترسان و مراقب تو باشم.[12]

سالك در اين مرتبه، دائماً مراقب است كه كسى و چيزى جز خدا به انديشه و دل او راه پيدا نكند.

پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب

تا در اين پرده جز انديشه ى او نگذارم

.................................................

پی نوشت ها:

1. سوره نساء، آیه 1.

2. سوره بقره، آیه 74.

3. سوره نحل، آیه 19.

4. سوره طه، آیه 7.

5. سوره علق، آیه 14.

6. مجلسی، بحارالانوار، ج73، ص 167.

7. مجلسی، بحارالانوار، ج 67، ص 68.

8. مجلسی، بحارالانوار، ج75، ص 358.

9. مجلسی، بحارالانوار، ج 69، ص 279.

10. سیّد رضی، نهج البلاغه، حکمت 324.

11. مهدی نراقی، جامع السّادات، ج 3، ص 76.

12. سیّد بن طاووس، اقبال الاعمال، ص 687.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهمصل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولامراجعه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:26  توسط علیرضا عباسی  | 

 

 

 

 

                                        

 

 

محبّت به خدا كيميا و اكسيرى است كه مس وجود سالك را به زر ناب انسان كامل مبدّل مى سازد. محبّت به خدا وجود سالك را از هرچه غير خدا خالى مى كند و جز حضرت حق در او چيزى باقى نمى گذارد و وجود او را يكسره خدايى مى سازد. اميرالمؤمنين علیه السّلام مى فرمايند :حُبُّ اللهِ نارٌ لا يَمُرُّ عَلى شَىءٍ اِلاَّ احتَرَقَ :محبّت خدا آتشى است كه به چيزى نمى گذرد مگر اينكه آن را مى سوزاند و نابود مى كند.[1] چنين سالكى زبانش لسان الله، دستش يد الله، چشمش عين الله، گوشش اُذُن الله، چهره‌اش وجه الله و در يك كلام، همه ى وجودش مظهر خدا و جلوه گاه صفات و افعال الهى مى شود و از او تنها كار خدايى سر مي‌زند.

عشق عاشق را به رنگ معشوق درمي‌آورد و همه چيز عاشق را همانند معشوق مى كند. ظاهر و باطن، افكار و احساس، رفتار و حركات، صورت و سيرت، و در يك كلام همه چيز عاشق به تدريج به رنگ معشوق درمي‌آيد. محبّت خدا سالك را به رنگ خدا درمي‌آورد، رنگى كه قرآن كريم در مورد آن مى فرمايد :صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً:رنگ خدا و كيست كه در رنگ، نيكوتر از خدا باشد.[2] در پرتو محبّت خدا، سالك متخلّق به اخلاق الله و متّصف به صفات الله مى شود، خلق و خوى الهى مى يابد و وجودش مظهر اسماء حضرت حق مى شود.

محبّت، حجاب و فاصله ى بين محبّ و محبوب را از ميان برمي‌دارد، محب را به محبوب مي‌رساند و در محبوب فانى مى سازد و رسم دوگانگى را از بنيان برمي‌اندازد. محبّت خدا سالك را به وصال حضرت حق مي‌رساند، او را در حق فانى مى سازد و به يگانگى و توحيد مطلق نايل مى كند.

آنچه بين عبد و مولى حجاب شده و ديدار جمال محبوب ازلى را دسترسى ناپذير ساخته است، تعلّق و دلبستگى به غير خداست و ترك تعلّق از ما سوى الله، رمز رهايى از حجاب هاست و رفع حُجُب، سبب وصول به شاهد مقصود است.

                                        غلام همّت آنم كه زير چرخ كبود

                                       از آنچه رنگ تعلّق پذيرد آزاد است

                                                         ***

                                          تعلّق حجاب است و بى حاصلى

                                             چو پيوندها بگسلى، واصلى

به مدد عشق الهى مى توان دل را از اسارت كثرات و اشتغال به اغيار رها ساخت و به حريم وحدت راه يافت. تا توجّه به غير اوست و غير او را مى بينيم، به ديدار او راهى نداريم و آنچه شخص را از ديدن اغيار نجات مى بخشد، محبّت تمام عيار به جمال يار است؛ زيرا همانگونه كه از پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل شده است :حُبُّكَ لِلشَّىءِ يُعمى وَ يُصِمُّ :محبّت تو نسبت به چيزى، تو را از ديدن جز او نابينا و از شنيدن كلام جز او ناشنوا مى كند.[3] عشق مايه ى فانى شدن توجّه عاشق در معشوق و نديدن ديگرى، حتّى خويشتن است و اين همان رمز اصلى رهايى يافتن از محجوبيّت و فراق و راه يافتن به ديدار و وصال است.

تا شخص اسير محبّت دنياست، حواسش مدام پيش محبوبش است؛ يا به غصّه ى محروميّتهاى گذشته مي‌انديشد و يا در فكر آرزوهاى دنيوى آينده است. چنين كسى فراغتى براى ديدن خدا ندارد. تنها كسى مى تواند به ديدار يار راه يابد كه با رهايى از محبّت دنيا به يُمن محبّت خدا، از حسرت و اندوه هاى دنيوى گذشته و آرزوها و تمنّيات دنيوى آينده رها شود و در حال زندگى كند و به خدايى كه از خود او به او نزديكتر است و در هر لحظه با اوست توجّه كند.

خدا و خوبان خدا تنها كسى را به خود راه و در جوار خويش جاى مي‌دهند كه در قلبش متاع محبّت باشد. چنانكه در قرآن كريم در داستان حضرت يوسف علیه السّلام آمده است كه بعد از اينكه پيمانه ى زرّين يوسف علیه السّلام كه فرمانروا و عزيز مصر شده بود، در بار بنيامين، كه برادر تنى او بود، پيدا شد و ديگر برادران از يوسف علیه السّلام خواستند يكى از آنها را به جاى بنيامين بازداشت كند و در مصر نگهدارد، يوسف علیه السّلام در پاسخ فرمود :مَعاذَ اللهِ اَن نَأخُذَ اِلّا مَن وَجَدنا مَتاعَنا عِندَهُ :پناه بر خدا كه جز كسى را كه متاعمان را نزد او يافته‌ايم، بگيريم.[4] خدا و اولياى خدا تنها كسى را مى گيرند و نزد خود نگه مي‌دارند كه متاع محبّت خويش را در وجود او بيابند.

احاديث فراوانى از طرق فريقين (شيعه و سنّى) از پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم نقل شده است كه شرط پذيرفته شدن اعمال و عبادات نزد خدا ولايت است و عمل بدون ولايت، هر چند بسيار و فزون از شمار باشد، پشيزى نمي‌ارزد و پذيرفته نمى شود.[5] با توجّه به معناى ولايت كه پيشتر ذكر شد، احاديث مزبور بيانگر اين حقيقت است كه تنها عبادتى در پيشگاه الهى مقبول است كه ناشى از محبّت به خدا و اولياى خدا و توأم با شوق و رغبت به عمل به رضاى محبوب انجام شود. عملى كه تنها از سر ترس و به اكراه انجام شود، مقبول نيست. منظور از مقبول واقع شدن عمل نزد خداى متعال نيز اين است كه هر يك از اعمال و عباداتى كه خداوند به انجام آنها فرمان داده است، به اين دليل مقرّر شده‌اند كه سازندگى خاصّى در رشد و تعالى عبد و نيل او به قرب و لقاى الهى بر جاى مىگذارند و هنگامى كه به نحوى به جا آورده شود كه آن اثر سازنده در عبد ايجاد شود، آن عمل مقبول شمرده مى شود. بنابراين تنها اعمال و عباداتى به رشد و تعالى عبد و نيل او به قرب و لقاى الهى منجر مى شوند كه از سر محبّت و شوق تأمين رضايت محبوب صورت پذيرند.

بر اساس آنچه گفتيم، به‌روشنى آشكار شد كه هيچ گوهر گرانبهايى نيست مگر اينكه از معدن محبّت به خدا مىتوان به آن دست يافت و هيچ تعالى و كمالى نيست مگر اينكه از رهگذر عشق الهى قابل وصول است.

                                                  تا ابد زنده بماناد تو را نام اى عشق

                                              كه به اقبال تو هر كار توان برد از پيش

اكنون مى توان دريافت كه چرا امام باقر علیه السّلام فرمودند :هَلِ الدّينُ اِلاَّ الحُبُّ؟ ... اَلدّينُ هُوَ الحُبُّ وَ الحُبُّ هُوَ الدّينُ :آيا دين چيزى جز محبّت است؟ ... دين همان محبّت و محبّت همان دين است.[6]

دين در حوزه ى عقيده و ايمان، علاقه مندى و دلدادگى به خدا، پيامبر و امامان علیهم السّلام و دوست داشتن و رغبت به جهان آخرت، و در حوزه ى احكام اخلاقى و فقهى، رفتارهاى عاشقانه با خدا و خلق خداست. تحقّق اهداف دين در تعالى انسانها و نايل ساختن آنها به قرب و لقاء و وصال الهى نيز در گرو محبّت است. بنابراين دين چيزى جز محبّت و محبّت چيزى جز دين نيست. به تعبير ديگر، دين تنها يك اصل دارد و آن عشق و محبّت است.

***

آنچه از حقيقت و آثار محبّت گفته شد، هرگز نتوانست حقّ مقام حبّ و عاشقى را ادا كند؛ زيرا عرصه ى سخن براى اداى چنين حقّى بسيار نارسا و تنگ است.

هرچه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن

.................................................

پی نوشت ها:

1. امام صادق علیه السّلام، مصباح الشّریعه، ص 192.

2. سوره بقره، آیه 138.

3. صدوق، من لا یحضره الفقیه، ج 4، ص 80.

4. سوره یوسف، آیه 79.

5. مجلسی، بحارالانوار، ج 27، ص 202 تا 166 و بحرانی، غایه المرام، باب های 46 و 47.

6. مجلسی، بحارالانوار، ج 66، ص 238.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
به سایت اهل ولا مراجعه کنید
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:14  توسط علیرضا عباسی  | 

كمال و رستگارى انسان در گرو تزكيه و تهذيب نفس است. بهترين راه پيراستن نفس از بدى ها و زشتى ها، رها ساختن آن از چيزى است كه سرمنشأ همه ى زشتى ها و بدى هاست و نيكوترين طريق آراستن آن به خوبىها و زيبايى ها، پيوستن آن به چيزى است كه سرچشمه ى همه ى خوبى ها و زيبايى هاست.

سرمنشأ تمامى افكار زشت، روحيّات پليد، اخلاق ناپسند و رفتارهاى نكوهيده، محبّت و دلبستگى به دنياست. پيامبر اكرم صلّی الله علیه و آله و سلّم مى فرمايند :حُبُّ الدُّنيا رَأسُ كُلِّ خَطيئَةٍ :محبّت دنيا سرچشمه ى همه ى بدىها و بدكارىهاست.[1] همه ى دروغها و دغلها، نيرنگها و فريبها، حرصها و حسدها، ظلمها و بيدادها، فسادها و فحشاها و ديگر آلودگى هاى از اين دست، زاييده ى دنياطلبى اشخاص، در قالب خودخواهى، راحت طلبى، پول پرستى، مقام‌دوستى، شهرت طلبى، شهوت پرستى و ديگر مظاهر حبّ دنياست. متقابلاً، سرمنشأ تمامى افكار ارزشمند و متعالى، روحيّات لطيف و زيبا، اخلاق نيك و پسنديده و رفتارهاى ستوده و شايسته، محبّت و دلدادگى به حضرت حق جلّ و علاست. در نتيجه، كليد تزكيه و تهذيب، رهايى از اسارت محبّت دنيا و نيل به محبّت الهى است و راه اصلى رهايى از محبّت دنيا نيز دست يافتن به محبّت خداست. بنابراين رمز اصلى تزكيه و تهذيب، نيل به محبّت و عشق الهى است.

دليل آنچه گفته شد كه راه اصلى رهايى از محبّت دنيا، دست يافتن به محبّت خداست، اين است كه تنها راه رهايى و خلاص شدن از يك عشق، مبتلا شدن به عشقى بزرگتر است. تنها با قرار گرفتن در جاذبه ى عشقى نيرومندتر، مى توان از جاذبه ى يك عشق آزاد شد. چنانكه وقتى قطعه ى آهنى در جاذبه ى آهنربايى قوى تر قرار مى گيرد، از جاذبه ى آهنرباى ضعيفتر آزاد مى شود.

امانتى كه به فرموده ى قرآن كريم خداوند به آسمانها و زمين و كوهها عرضه نمود ونتوانستند متحمّل شوند و ترسيدند و از پذيرش آن سر باز زدند، امّا انسان متحمّل آن شد،[2] چيزى جز محبّت و ولايت نبود.[3] و [4] خداوند به انسانها امر فرمود امانتها را به كسانى بسپارند كه اهليّت دارند و سزاوار و شايستهى آن مى باشند.[5] يعنى محبّت خود را به كسى اختصاص دهند و دل به كسى بسپارند كه شايسته ى دل سپردن و دوست داشتن باشد. يعنى دل خود را تنها به خدا و خوبان خدا بدهند و به دنيا دل نبازند.

دل، سلطان، امام و قبله ى وجود آدمى است. دل هرجا رفت و به هر سو پر كشيد، فكر و زبان، دست و پا، چشم و گوش، و همه ى وجود شخص به همان سو رو و در همان جهت عمل مى كند. دل كه به خدا روى آورد و سر سپرد، فكر و انديشه نيز جز به خدا مشغول نخواهد بود، زبان جز به وصف حُسن و ذكر نام او به گردش در نخواهد آمد، دست جز آنچه موجب رضاى اوست نخواهد كرد، پا جز در راهى كه مطلوب اوست گام نخواهد نهاد، چشم جز به آنچه حكايت گر جمال و مورد رضاى اوست خيره نخواهد شد و گوش جز سخن دوست و كلام و آهنگى كه مورد پسند اوست نخواهد شنيد. بنابراين رمز اصلاح احساس، انديشه، رفتار و گفتار انسان، دل سپردن به خداست.

تمامى آنچه در سلوك كارساز و سودمند است، زاييدهى محبّت به خداست. صدق و اخلاص در سلوك ميوه ى محبّتند. تنها عاشق است كه سودجويانه و كاسبكارانه، و مزوّرانه و مردم فريبانه عمل نمى كند. براى عاشق جز رضايت و عنايت محبوب، همه چيز بي‌ارزش و غيرقابل‌اعتناست. ثبات قدم در سلوك و طلب شديد و تمام عيار نيز نتيجه ى محبّتند. عاشق، جز با وصل، از پا نمى نشيند، آرام نمى يابد و خرسند نمى گردد. حضور قلب در عبادت و دوام ذكر قلبى در زندگى نيز ثمره ى غلبه ى محبّت خدا بر دل سالك است. عاشق جز به معشوق نمي‌انديشد و دلش جز به جانب او پر نمى كشد.

يگانه راه نيل سالك به كمال انسانى و الهى، به حدّ كمال رسيدن محبّت او به خدا و نيز به حدّ كمال رسيدن اعمالى است كه به اقتضاى محبّت به خدا از شخص سر مي‌زند.

در نظام آفرينش، كمال هر موجود در فدا و فنا شدن در موجود عالى تر از خود است. با قربانى و فانى شدن جماد و خاك در گياه، گياه در حيوان، و حيوان در انسان، هر يك به كمال مي‌رسند و به موجود بالاتر از خود تبديل مى شوند. كمال انسانها نيز در قربانى و فدا شدن در راه اوليا خدا، و كمال اوليا در قربانى و فداى خدا شدن آنهاست. آنچه سبب مى شود انسان دست از جان بشويد و خود و همه ى هستي‌اش را فداى كسى كند، تنها عشق و محبّت است. بنابراين رمز كمال انسان محبّت به خدا و اولياى الهى است. جلوه ى زيبا و تمام اين عشق و فدا را، در عرصه ى عاشورا، در جانبازى اهل بيت و اصحاب اباعبدالله الحسين علیه السّلام در راه امام و محبوب خود و جانبازى و ايثار تمام عيار آن حضرت در راه معبود خويش مى توان مشاهده كرد.

.................................................

پی نوشت ها:

1. سوره طلاق، آیه 12.

2. سوره بقره، آیه 231.

3. مجلسی، بحارالانوار، ج 51، ص 258 و ج 67، ص 239 و 315.

4. سوره احزاب، آیه 72: إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُ.

5. مجلسی، بحارالانوار، ج 23، ص 273 تا 282.

6. ولایت نتیجه عملی محبّت است. فرمان بردن و طبق رضای دوست رفتار کردن که اثر عملی محبّت است، ولایت نامیده می شود.

7. سوره نساء، آیه 58: إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُكُمْ أَن تُؤدُّواْ الأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:55  توسط علیرضا عباسی  | 

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

ولادت امام هشتم(ع) را با محضر  صاحب الزمان (عج)وتمامی شیعیان جهان تبریک عرض میکنم

امام رضا علیه السلام هرگز قهقهه نمی‎زد

حرم امام رضا علیه السلام

شیخ صدوق از قول ابراهیم بن العباس گفته است:

هرگز ندیدم كه حضرت ابوالحسن الرضا كسی را با سخنان خویش آزار دهد و ندیدم كه هرگز سخن كسی را قطع كند یعنی در میان سخن او سخنی بگوید تا سخن گوینده تمام شود و حاجت مردم را تا جایی که در توانش بود، برآورده می‎کرد و در مجلس، مقابل همنشین خود، تكیه نفرمود و پایش را دراز نکرد. هیچ وقت ندیدم او را كه به یكی از غلامان خود فحش دهد و هرگز ندیدم كه آب دهان خود را دور افكند و هیچگاه ندیدم كه قهقهه زند، بلكه خنده او تبسم بود و چون خلوت می‎فرمود و سفره غذا مقابل ایشان پهن می‎نمودند، همه اهالی خانه را سر سفره می‎نشاند، حتی دربان و میرآخور(مسئول اصطبل) نیز با ایشان طعام میل می‎فرموند و عادت وی این بود كه شب‎ها كم می‎خوابید و بیشتر شب‎ها از اول شب تا صبح بیدار بود و روزه بسیار می‎گرفت، آن حضرت پنهانی بسیار احسان می‎كرد و صدقه می‎داد. بیشتر صدقات او در شب‎های تار بود.

منبع:

منتهی الآمال، شیخ عباس قمی، ج 2، ص 340- 341.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:48  توسط علیرضا عباسی  | 

اشخاص از نظر ميزان برخوردارى از محبّت و قوّت و ژرفاى آن در وجودشان، به سه گروه تقسيم مى شوند.

گروه نخست را مى توان به بلبل تشبيه كرد كه عشق او به گل، همراه با چهچهه و نغمه خوانى و سر و صداست. در مناطقى مثل قمصر كاشان يا اصطهبانات فارس كه باغهاى گل زيادى براى توليد گلاب وجود دارد، برخى اوقات، سحرگاهان پاى درختهاى گل، بدن بى جان بلبل هايى يافت مى شود كه از سر شب تا سحر در كنار گل نغمه ى عشق سرداده و درنهايت، جان خود را تقديم معشوق كرده و از پا در آمده‌اند. عشق اين گروه از عاشقان، همراه با بى قرارى، شور و شيدايى و سر و صداست و هنگامى كه جان بر سر عشق مى نهند و خود را فداى محبوب مى كنند، اثرى از آنها برجا مى ماند.

دومين گروه محبّان را، كه عشقشان عميق تر است، مى توان به پروانه تشبيه كرد كه بى سر و صدا گرد شعله ى شمع طواف مى كند و دور محبوب خود مى گردد و سرانجام خود را به شعله مي‌زند و جان خود را تقديم معشوق مى كند و پيكر سوخته و خاكستر شده‌اش پاى شمع به زمين مي‌افتد.

                                            اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

                                             كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

                                                        ***

                                             ز اوّل كه مرا عشق نگارم بربود

                                            همسايه ى من ز ناله ى من نغنود

                                         گم گشت كنون ناله و دردم بفزود

                                         آتش چو همه گرفت كم گردد دود

در اين محبّان خبرى از اظهار شور و شيدايى و بى قرارى گروه نخست نيست. آرام و بى سر و صدا گرد معشوق مى گردند و جان در راه دوست نثار مى كنند، امّا پس از جان باختن اثرى از آنها برجا مى ماند.

سومين گروه محبّان، كه در حدّ اعلاى عشق قرار دارند، به منزله ى خود شمعند كه بى سر و صدا و هاى و هو، مى سوزد و آب مى شود و در پايان نيز حتّى جنازه‌اى از آن برجا نمى ماند. اين محبّان، بي‌ادّعا و بدون اظهار بى قرارى و شيدايى، در درون، در آتش عشق مى سوزند و آب مى شوند و همه ى هستى خود را نثار محبوب مى كنند و هيچ اثرى نيز از آنها برجا نمى ماند.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:31  توسط علیرضا عباسی  | 

13. حُسن ظنّ و خوش بينى: عالم تجلّي گاه حضرت حق است و در آينه ى هر موجود، به تناسب ظرفيّت و گنجايش و به اقتضاى شفّافيّت و كدورت آن موجود، جلوه‌اى از جمال و حُسن حضرت حق تجلّى نموده است. محبّان حضرت حق كه شيفته ى جمال الهي‌اند، همه ى عالم را مظاهر حُسن و زيبايى محبوب مى بينند و در هر چيز، آيتى از جمال دوست را نظاره گرند. چنانكه قرآن كريم از يك سو فرمود: اَللهُ خالِقُ كُلِّ شَىءٍ :خداوند آفريننده ى همه چيز است؛[1] و از سوى ديگر فرمود :اَلَّذى اَحسَنَ كُلَّ شَىءٍ خَلَقَهُ :خداوند كسى است كه آفرينش هر چيز را به زيبايى و نيكويى انجام داد.[2]

بنابراين در جهان آفرينش، همه چيز نيكو و زيباست. بر اين اساس، دلدادگان جمال حضرت حق، در نگاه به عالم و موجودات آن، نگاهى جستجوگر و كشفكننده ى حُسن و زيبايى دارند و با يافتن و مشاهده ى حُسن و جمالى كه در هر چيز وجود دارد، به آن زيبايى خيره مى شوند و توجّهشان متمركز مى گردد. در نتيجه، محبّان پروردگار، در عالم جز زيبايى نمى بينند. چنانكه حضرت زينب سلام الله علیها در مورد رخدادهاى عاشورا فرمودند :ما رَأَيتُ اِلّا جَميلا :جز زيبايى چيزى نديدم.[3]

در جهان آفرينش، در همه ى موجودات، تجلّيات جمال و جلال الهى به هم آميخته و در هم تنيده است و قهر او نيز آميخته به مهر و حاوى لطف و رحمت است و سَبَقَت رَحمَتُهُ غَضَبَهُ :رحمت خداوند بر غضبش پيشى گرفته است.[4] لذا آن كه دل در گرو جمال الهى نهاده و در جاذبه ى لطف و مهر او قرار گرفته است، در هر چيز آيتى از حُسن دوست مى بيند و بدين خاطر به همه چيز عشق مي‌ورزد.

                              به جهان خرّم از آنم كه جهان خرّم از اوست

                              عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:52  توسط علیرضا عباسی  | 

9. رضا به كرده ى دوست: كسى كه دل در گرو محبوبى نهاده است، آنچه از محبوب سر مي‌زند براى او زيبا، شيرين و دوست‌داشتنى جلوه مى نمايد و به هرچه دوست با او مى كند، راضى و هرگونه كه معشوق به او فرمان مي‌دهد، خرسند است. لذا محبّ حضرت حق به مقدّرات و مقرّرات الهى راضى است و هرچه خدا براى او پيش مي‌آورد و هر موقعيّت و وضعيّتى كه خداوند او را در آن قرار مي‌دهد و هر امر و نهيى كه از جانب پروردگار خطاب به او صادر مى شود را با دلى شاد و روحيّه‌اى باز، با رضايت و خرسندى مى پذيرد و استقبال مىكند. محبّان در عرصه ى رضا به سطوح و مراتبى تقسيم مى شوند.

گروهى از محبّان حضرت حق، به اين دليل كه يقين دارند آنچه خداوند براى آنان مقدّر يا مقرّر فرموده است، حاوى خير و مصلحتى براى آنهاست، در عين اينكه برخى حوادث و شرايط يا اوامر و نواهى كه از جانب پروردگار متوجّه آنها شده است در كامشان تلخ و ناخوشايند است، امّا به آن رضايت مي‌دهند. حالت اين گروه را بيشتر صبر مى توان شمرد؛ زيرا صبر تحمّل تلخى براى نيل به نفعى در آينده است.

گروه دوم، گرچه در برخى مقدّرات و مقرّرات الهى كه متوجّهشان شده است، احساس تلخى مى كنند، امّا صرف نظر از آثار و منافع آنها، صرفاً به اين دليل كه همه را محبوب پيش آورده و از جانب معشوق است، آنها را دوست دارند و به آنها خرسندند.

گروه سوم، آنچه از جانب محبوب مي‌رسد در كامشان شيرين و لذّت بخش است و به شيرينى و گوارايى، پذيراى آن مىشوند و به آن راضى و خرسندند.

گروه چهارم از محبّان، چنان مبهوت و محو جمال محبوبند، كه از هرچه جز او فارغند و هيچ چيز جز او را نمى بينند و احساس نمى كنند. لذا نه به كرده ى دوست و نه به اثر و طعم آن توجّهى ندارند و در نتيجه، از مقوله ى خرسندى و ناخرسندى نسبت به آنها، فراترند.

10. خود را براى محبوب و فداى محبوب خواستن: محبّ راستين چشم به اِنعام و احسان دوست ندوخته است و از او توقّع و چشم داشت عطا و خدمتى ندارد و انگيزه ى محبّتش خوبى هايى نيست كه محبوب به او كرده است؛ زيرا محبّت به كسى به خاطر احسان و اِنعام او، در واقع محبّت به خويشتن است.

گر از دوست چشمت به اِنعام اوست

تو در بند خويشى نه در بند دوست

محبّ صادق حتّى خودِ دوست را براى خويشتن نمى خواهد و در پى آن نيست كه با وصال او، خود به لذّت برسد و عطش و التهاب خويش را فرو بنشاند؛ زيرا محبّت به كسى به خاطر شيرينى و لذّت وصل او نيز در حقيقت، محبّت به خويش و لذّت و راحت خود است.

در هر دو صورت فوق، محبوب وسيله‌ايست براى تأمين نياز يا نيل به لذّت خويش. به بيان ديگر، در هر دو صورت مزبور، محب، محبوب را براى خود مى خواهد و هدف، خودش است.

محبّ واقعى، خود را براى محبوب و فداى محبوب مى خواهد و هدفش راحت و رضاى محبوب است و در اين راه، خود را هزينه و نثار و فدا مى كند و اگر راحت و رضاى محبوب در حرمان و هجران اوست، محبّ صادق، اين محروميّت و مهجوريّت را به جان خريدار است. محبّان راستين حضرت حق اين گونه‌اند.

فراق و وصل چه باشد، رضاى دوست طلب

كه حيف باشد از او غير از اين تمنّايى

11. تولّى و تبرّى: محبّان حضرت حق، با دوستان محبوب خويش، شفيق، و با دشمنانش، شديدند. نسبت به دوستان محبوب، يك پارچه محبّت و لطف و در برابر دشمنانش، آشتى ناپذير و در كارزارند. همچنين آنچه را محبوبشان مى پسندد و دوست دارد، از صميم جان دوست دارند و از آنچه محبوبشان بيزار است، منزجر و متنفّرند. بر اين اساس، نسبت به انبيا و اوليا و به‌ويژه نسبت به پيامبر اكرم و اهل بيت او علیهم السّلام، درنهايت محبّت و شفقت و نسبت به دشمنان آنان، درنهايت عداوت و انزجارند. همچنين هر انديشه و عقيده، هر خُلق و روحيّه، و هر رفتار و رويّه‌اى را كه خداوند دوست مي‌دارد، به شدّت دوست مي‌دارند و از هر فكر، خوى و رفتارى كه خداوند از آن منزجر است، به شدّت متنفّرند.

12. محبّت فراگير و رهايى از خودخواهى: هركس به محبوبى دل سپرده است، هرچه را او پديد آورده، چون اثر محبوب است، صميمانه دوست دارد. لذا محبّان حضرت حق، همه ى آفريده هاى خدا را دوست دارند و با خلق خدا مهربانند و با آنها احساس يگانگى مى كنند و براى خويش حساب جداگانه‌اى قائل نمى شوند. در نتيجه، مشكلات ديگران را مشكل خود و موفّقيّت هاى ديگران را كاميابى خويش مى بينند و در غم آنها محزون و در شادى ايشان شادمانند. روح آنها چنان بزرگ است كه منِ آنان به وسعت همه ى عالم شده است و همه ى موجودات عالم را جزء و عضوى از وجود خود مى بينند و در نتيجه، حساب خويش را از آنها جدا نمي‌دانند و از خودبينى و خودخواهى و از اينكه همه ى منافع و لذايذ عالم را براى خود بخواهند و به ديگران بي‌اعتنايى كنند و آنان را به حساب نياورند و براى اينكه در چه حالى به سر مى برند، اهميّت قائل نباشند، منزّه و وارسته‌اند.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ساعت 6:9  توسط علیرضا عباسی  | 

2. اُنس با محبوب: برخى سالكان به جلوه‌اى از جمال دوست كه بر آنها پديدار شده و تجلّى كرده است، دل مى بندند و به آن بسنده مى كنند و با آن انس مى گيرند و همواره طالب خلوت با دوست و فراغت از حضور اغيارند و از اينكه بيگانه و غيرى از راه برسد و خلوت ايشان با محبوب را برهم زند، وحشت دارند و هرچه را باعث فاصله افتادن بين آنها و محبوبشان شود، دشمن مي‌دارند و از آن بيزار و گريزانند.

يكى از علايم اهل انس، خلوت گزينى و اشتغال بسيار به مناجات و راز و نياز با محبوب ازلى و پروردگار لم يزلى است.

3. خوف و خشيت: سالكى كه جلوه‌اى از جمال محبوب بر او عيان گشته و دل از او ربوده است، بعضآ تمام وجودش را نگرانى و ترس دربرمى گيرد كه نكند چيزى از او سر زند كه سبب شود از ديد محبوب بيفتد و در نتيجه، محبوب از او رو بگرداند، يا بين خود و او حجابى قرار دهد و او را از ادامه ى ديدن آنچه به او نمايانده محروم سازد، يا او را از محفل و محضر خويش براند و از قرب خود بى نصيب و به بُعد و هجران مبتلا كند، يا او را از مشاهده ى بيش از آنچه از جمال خويش بر او آشكار كرده، محروم سازد و يا اينكه شوق لقاء و ديدار را از او سلب كند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:25  توسط علیرضا عباسی  | 

در عرصه ى محبّت، مدّعيان و متظاهران بى بهره و تهى از حقيقت، بسيارند. امّا بى شك، اَداى محبّان را در آوردن و از الفاظ، حركات و قيافه ى ظاهرى آنها تقليد كردن، با محبّت واقعى و تمام عيار فاصله‌اى بسيار دارد. محبّت و عشق الهى دگرگونى هايى را در وجود سالك پديد مي‌آورد و منشأ روحيّات و رفتارهايى مى شود كه پيدايش آنها گواه راستين بودن عشق و صادق بودن محب است. از جمله پيامدهاى مزبور به موارد زير مى توان اشاره كرد.

1. شوق ديدار و وصال: آنگاه كه شاهد مقصود، جلوه‌اى از جمال دلرباى خويش را بر سالك عرضه مى كند و او را در دام محبّت خويش مي‌افكند، وجود سالك يك پارچه اشتياق مى شود تا حجاب ها يكسره كنار روند و عوايق به كلّى برطرف شود و به ديدار آنچه از جمال محبوب كه بر او عرضه نشده و نمايان نگشته است، راه يابد.

از آنجا كه تعلّق به بدن و اسارت در دام تن، زندانى است كه سالك را از وصال دوست محروم نموده و حجابى است كه او را از ديدار محبوب بى نصيب ساخته است؛ سالك آرزو مى كند از اين زندان و حجاب رهايى يابد.

حجاب چهره ى جان مى شود غبار تنم

خوش آن دمى كه از اين چهره پرده برفكنم

از اين رو سالك طالب موت مى شود و در آرزوى رهايى از اين زندان و برطرف شدن اين غبار از برابر جمال جانان، لحظه شمارى مى كند.

كراهت نسبت به موت و خواستار به تأخير افتادن آن بودن، در اشخاص، علل مختلفى دارد. برخى سالكان، در عين اشتياق لقاء و آگاهى بر اينكه تا از حجاب تن رها نشوند، وصال و ديدار در حدّ كمال ناشدنى است؛ خواهان به تأخير افتادن مرگ مى باشند. سبب تمنّاى تأخير اين است كه احساس مى كنند هنوز چنان پيراسته و آراسته نشده‌اند كه براى حضور در محضر دوست و نيل به ملاقات او شايستگى داشته باشند. لذا مى خواهند فرصت بيشترى در اختيارشان قرار گيرد تا به تهذيب و تزكيه ى خويش، آنگونه كه شايسته است موفّق شوند. اگر به‌راستى علّت تمنّاى تأخير موت چنين امرى باشد، سالك لحظه‌اى را براى آماده ساختن خود براى ديدار از دست نمي‌دهد و با تمام توان، بدون درنگ و سستى، در مقام تزكيه ى خويش برمي‌آيد.

علّت كراهت نسبت به موت و تمنّاى تأخير آن، ممكن است دلبستگى و تعلّق به دنيا باشد. زيرا مرگ موجب جدايى از دنيا مى شود و كسى كه دلش در گرو محبّت دنياست، آنچه او را از محبوبش جدا مىكند، برايش نامطبوع و تلخ است.

دلبستگان به دنيا به سه گروه قابل تقسيمند. گروه نخست كساني‌اند كه محبّتشان به دنيا از محبّتى كه به خدا دارند كمتر و ضعيفتر است.[1] اين گروه خوش فرجامند؛ زيرا در كشاكشى كه بين اين دو محبّت در وجودشان برپاست، سرانجام غلبه با محبّت خداست و بالاخره از دام محبّت دنيا رها مى شوند و دلشان از آلايش حبّ دنيا پاك و طاهر مى گردد. به بيان ديگر، كفّه ى ترازوى محبّت خدا در وجود اين گروه از كفّه ى محبّت دنيا سنگينتر است و همانگونه كه پيشتر در قالب تمثيلى ذكر كرديم، به تدريج كفّه ى سنگينتر پايين مي‌آيد و كفّه ى سبكتر بالا مي‌رود تا اينكه سرانجام كفّه ى سبكتر واژگون مى شود و هرچه در اوست بيرون مي‌ريزد و خالى مى شود. يعنى وجود آنها از محبّت دنيا خالى مى شود و تنها محبّت خدا و شوق لقاء و وصال او برجا مى ماند.[2]

گروه دوم كساني‌اند كه محبّت خدا و محبّت دنيا در وجودشان همسنگ و هم تراز است. اينان وضعيّتى نامعلوم و نگران كننده دارند و بايد ديد عنايت و توفيقى از جانب حضرت حق نصيبشان مى شود تا ولو اندكى كفّه ى محبّت خدا در آنها سنگين تر شود و هر چند به كُندى، به گروه نخست ملحق گردند، يا خذلان شامل حالشان مى شود و كفّه ى محبّت دنيا در آنها سنگينتر مى گردد و به گروه سوم ملحق مى شوند و كارشان به تباهى و شقاوت مي‌انجامد.

گروه سوم اشخاصي‌اند كه محبّت آنها به خدا ضعيفتر است و كمتر از محبّت ايشان به دنياست. چنين كسانى فرجامى شوم در انتظارشان خواهد بود؛ زيرا به عكس گروه نخست، سرانجام كفّه ى محبّت به خدا، در وجودشان واژگون و تهى مى شود و همه ى وجودشان را محبّت دنيا فرا مى گيرد و به پليدى و شقاوت ابدى مبتلا مى شوند.[3]

.................................................

پی نوشت ها:

1. یکی از معانی آیه شریفه ای که می فرماید: والّذین آمنوا اشدّ حبّاً لله: مؤمنان محبّتشان به خدا شدیدتر است، (سوره بقره، آیه 165) همین است که در عین وجود محبّت به ماسوی الله، محبّت به خدا در مؤمنان شدیدتر است.

2. یکی از مصادیق بارز آیه های شریفه ای که می فرماید: فامّا ثقلت موازینه فهو فی عیشهٍ راضیهٍ: امّا کسی که کفّه ی ترازویش سنگین باشد، زندگی رضایت بخشی خواهد داشت،(سوره قارعه، آیه های 6 و 7) و فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون: کسی که کفّه ترازویش سنگین باشد هم آنان رستگارانند،(سوره اعراف، آیه 8 و سوره مؤمنون، آیه 102) این گروهند.

3. یکی از مصادیق بارز آیه های شریفه ای که می فرماید: و امّا من خفّت موازینه فامّه هاویه: امّا کسی که کفّه ترازویش سبک باشد جایگاهش دوزخ است، (سوره قارعه، آیه های 8 و 9) و من خفّت موازینه فاولئک الّذین خسروا انفسهم فی جهنّم خالدون: و کسی که کفّه ترازویش سبک باشد، هم آنان کسانی اند که سرمایه خود را باخته و زیان کرده و جاودان در جهنّمند، (سوره مؤمنون، آیه 103) این گروهند. چنین اشخاصی با وجود عمری تقدّس و عبادت، در لحظه مرگ، که مشاهده می کنند خداوند آنها را از محبوبشان یعنی دنیا جدا می کند ممکن است د رحالی جان دهند که وجودشان یکپارچه بغض و عداوت نسبت به خداوند، به خاطر جدا کردن ایشان از محبوبشان است.

منبع: کتاب شراب طهور، تألیف استاد مهدی طیّب

اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم

به سایت اهل ولا مراجعه کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:7  توسط علیرضا عباسی  | 
                                 

گرچه تمامى انسانها فطرتاً محبّ خدا و در طلب و تشنه و بى قرار وصال اويند؛ امّا در خودآگاهشان به سه گروه تقسيم مى شوند. آنها را به كسانى مى توان تشبيه كرد كه در ناخودآگاه خويش عاشق زيباروى ماه پيكرى مى باشند كه در وسط تالار آينه‌اى ايستاده و جلوه هاى حُسن و جمال او در آينه هاى دورادور تالار منعكس شده است.

اكثر اين عاشقان، در حالى كه در خودآگاهشان معشوق را نمى شناسند و تنها التهاب و عطش عشق مرموزى را در خود احساس مى كنند كه آنها را بى قرار ساخته است، رو به آينه هاى تالار ايستاده‌اند و هر يك جلوه‌اى از حُسن آن محبوب صاحب جمال را در آينه‌اى مشاهده مى كند و به دليل شباهت اين جلوه با گوشه‌اى از حُسن معشوق ناشناخته‌اش، آن جلوه را معشوق خود پنداشته است و گمان مى كند با رسيدن به آن، بى قراريش به قرار مبدّل مى شود. امّا هنگامى كه پس از تلاش بسيار، خود را به آن مي‌رساند، درمى يابد كه آنچه معشوق مى پنداشت، تنها عكسى در آينه است. لذا از آن آينه روى برمى گرداند و نگاهش به جلوه ى ديگرى در آينه‌اى ديگر مي‌افتد و جذب آن مى شود و گمان مى كند اين بار معشوقش را به‌راستى يافته است. امّا وقتى پس از تقلّاى بسيار، خود را به آن مي‌رساند، پى مى برد كه آن نيز جز عكسى در آينه نيست. اين ماجرا تا پايان عمر او ادامه مى يابد تا اينكه مرگ از راه برسد و عاشق ناكام را از ميان بردارد.

دنياپرستان كه جلوه ى غناى خدا را در آينههاى پول و ثروت، جلوهى قدرت خدا را در آينه هاى پست و مقام، جلوهى جمال خدا را در آينه هاى زيبايى ها و زيبارويان و ... ديده‌اند و آنها را با معشوق ازلى ناشناخته ى خود اشتباه گرفته‌اند و عمرى در پى جلوه ها مي‌دوند تا مرگشان فرا رسد و آنها را ناكام و بي‌آنكه به معشوق خويش دست يافته باشند از ميان بردارد، گروه نخستند. اشتباه بزرگ اين گروه در اين است كه معشوق خود را نشناخته‌اند و او را در آينه ها مى جويند. به تعبير قرآن كريم همچون تشنه كامي‌اند كه در دشت وسيع و تفتيده‌اى، سراب را آب مى پندارد و به اميد رفع تشنگى و عطش خود، عزم آن مى كند، امّا هنگامى كه پس از تقلّاى بسيار، خود را به آن مي‌رساند، آبى در ميان نمى بيند. آنگاه سراب ديگرى او را مى فريبد و در پى خود مى كشد. امّا سراب سيراب نمى كند و سرانجام در جريان روى آوردن از سرابى به سراب ديگر، از عطش هلاك مى شود.[1]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:21  توسط علیرضا عباسی  |